در مبحث عشق_ قسمت سوم

 

عشق ورزي، گرانبهاترين هديه خداوند به آدمي است چرا كه هرگز از ان كه بر او رحمت شده و عاشق است بازستانده نخواهد شد. عشق در رداي فروتني و  آرامش از كنارمان مي گذرد و ما ترسان از آن مي گذريم يا چشم  بر ان مي بنديم، يا در پي آن ميرويم تا بر شرارت خود نام عشق نهيم.

عشق را حاصلي نيست مگر در پي اش فراقي سوزناك، صبري تلخ و رنجي بس دشوار

عشق تنها گلي است كه بي نياز از فرا رسيدن فصول، رشد ميكند و شكوفه مي دهد.

عشق تنها آزادي موجود در اين دنياست و بس، چرا كه عشق روح انسان را كه بدست قوانين انسان به زير كشيده مي شود، تعالي ميبخشد و دست طبيعت نيز تأثيري بر فرايند آن نمي گذارد.

آنچه كه عاشقان در آغوش مي كشند، بيش تر عشق است تا معشوق.

عشق پرتوئي جادوئي است برخاسته از آتشي در ژرفاي روح كه جهان اطراف را روشن مي كند.

عشق  به ما اين توانائي را مي دهد تا به زندگي به چشم رويائي زيبا در بين دو بيداري بنگريم.

عشق را آرزوي نيست جز به تحقق پيوستنش  ولي اگر عشق  و نياز وجود شما را آرزوئي است، باشد كه آرزو كنيد تا:

كه ذوب گشته و مانند جوبياري روان در هم آميزيد

و هر شب ترانه عشق را سر دهيد

آرزو كنيد  تا درد مهرباني  و لطافت  را دريابيد

آرزو كنيد تا ز شناخت خود از عشق، زخم خورديد

و بخواست خود شادمانه خون دهيد

آرزو كنيد تا هر سپيده با قلبي پر شور بيدار شويد

و شكرگزار روزي نو و سرشار از عشق باشيد

آرزو كنيد تا نيم روز آرام گيريد و غرق در شور و شادي شويد

هر شامگاه، شادمانه به خانه دل باز گرديد

و هر بار كه سر بر بالش نهاديد

با دعائي از براي معشوق در قلب

و ترانه شكر بر لب، به خواب رويد.

  

عشق معلم و ناظر روح است و عاشق را از عالم محسوس به عالم جاودان سير مي دهد و رفعت مي بخشد.اگر چه اين سير صعودي به حس نمي ايد.عشق عاشق واقعي هرگز فاني، گذرا و فناشدني نيست و پس از مرگ نيز مستدام است و انگيزه جنسي ندارد.عشق انظباطي شريف و تقوا آفرين است. اگر چه تجربه ان با زجر و آلام توام است، عاشق در عشق خويش پايدار است. مضموني جز عشق، براي شعر خود ندارد و تمام محاسن و استعداد خويش را موارد عشق ميداند.

·         مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم  

          دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم 

 

عشق عاشق زجري ناگزير است. عشق نوعي از زجر است اما زجري كه در عين حال رهائي بخش است. عشق پندار عاشق را مهذب، رفتارش را آراسته و روحش را فرحناك مي سازد. نظامی می گوید:

 

گفت کز چنگ من به ‌ناله رود

باد برخستگان ِ عشق درود

عاشق آن شد که خستگی دارد

به درستی شکستگی دارد

عشق پوشیده چند دارم چند

عاشقم، عاشقم به‌بانگ بلند

مستی و عاشقیم برد ز دست

صبر ناید ز هیچ عاشق مست

گرچه برجان عاشقان خواریست

توبه در عاشقی گنه‌کاریست

عشق با توبه آشنا نبود

توبه در عاشقی روا نبود

عاشق آن‌به که جان کند تسلیم

عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم

 

و اشو عارف بزرگ هندی می گوید:

 

عشق با درد همراه است – چون رشد را موجب می‌شود. عشق با درد همراه است چون عشق چنین می‌طلبد. عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون می‌کند. عشق با درد همراه است، چون در عشق از نو زاده می‌شوی.

درد عشق گرچه روح و جان عاشق را به آتش مي‌کشد اما دردي لذت بخش است که نزد عاشق از هر مرهمي‌خوش تر است.

عطار می گوید:

درد عشق تو که جان مي‌سوزدم

درد برمن ريز و درمانم مکن

 گر همه زهر است از جان خوشترست

زان که درد تو ز درمان خوشتر است

 

 

معشوقه اي كه خواهان عشق راستين و پاك و واقعي است هرگز تسليم هوي و هوس نمي شود. او دور از دسترس عاشق دلباخته و دلسوخته است. چرا كه شهوت عشق نيست و عشق شهوت نيست. اما آن كه به هر كس سواري مي دهد، در چشم عاشق بي مقدار است و نمي توان آتش عشق را در قلب او برانگيخت.

معشوقه در نظر عاشق واقعي وارسته و خداگونه است و تسليم هوي و هوس نمي شود در حاليكه عشقش را شهوت و هواي نفس نوازش دهد، معشوقه در چشم او بي ارزش خواهد بود و نمي تواند آتش عشق را در قلب او مشتعل و روشن سازد. ويژگيهاي شهوت را همه ميدانند اما راه فرار از آن را نمي دانند. شهوت، خونخوار، خوناشام، وحشي ، افراطي ، ستم پيشه ، غير قابل اعتماد و موجب ندامت و  پشيمانيست.

  وحشی بافقی می گوید:

 

به‌شهـوت، قرب تن با تن ضرور است

 میان عشق وشهوت راه دور است

 

عشق شهوي كه بر پايه هوي و هوس نشأت گرفته است، وسوسه ايست كه بر اثر شمايل  زيبا و چهره ي فريباي معشوق در عاشق بوجود آمده است و زيبائي ظاهري معشوق او را ناتوان و ذليل ميكند كه چنين عشقي ، عشق حقيقي نيست بلكه هوي و هوس يا همان نفس اماره است.

 و مولوی این چنین زیبا می گوید:

 عشق و مستوری زهم دورند و راه پاکبازی

 آن‌کسی آسان رود کین شیشه در بارش نباشد

 

 عشق‌هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

 

از نظرمولانا اگر کسی به راز و رمز عشق آگاه شود به رموز حضرت حق آگاه می شود:

عاشقـــی پیــــداست از زاری دل

نیســت بیــماری چو بیماری دل

علت عاشق ز عــلت ها جـــداست
.

عشق اسطرلاب اســـرار خداست

 

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است

عاقبت مــا را بدان سر رهبر است

هر چه گویم عشق را شرح و بیـــان
.

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

ياد دوست (معشوق) به اضطراب و نگراني عاشق پايان مي دهد. آنگاه كه از دست بخت و مردمان سنگ و تنگ نظر نالان است در برابر نيك بختان خود را بي مقدار مي بيند. ناگهان به ياد دوست مي افتد و همچون چكاوكي كه از كره خاكي برخاسته و در اوج آسمان سرود شادي ميخواند، شادمان و خرسند مي شود  و ياد معشوق چنان او را خرسند ميكند كه مقام خويش را به تراز مقام سلاطين مي شمرد.

 

و آنگاه كه  تو - عاشق واقعي  در غم محروميت هاي گذشته فرو مي روي، تنها ياد محبوب است كه تمامي محروميت ها را جبران كرده و به اندوه تو پايان مي دهد.

 

اشك هاي عاشق، مرواريد هائي هستند كه فديه هاي بد رفتارهاي معشوقند. عاشق واقعي دست از دوستي بر نخواهد داشت حتي اگر معشوق او را هلاك كند. مفارقت، دلخوري ها را التيام مي بخشد. افكار عاشق به هنگام روز مغشوش است زيرا با دوري از يار گرامي، روز او همچون شب است. اما شب فرصت ديدن دوست و محبوب در خواب فراهم است و روياي محبوب، شب او را همچو روز درخشان مي كند.

 

وفا زيبائي عشق را زيباتر جلوه مي دهد. عاشق را از زمان ويرانگر بيمي نيست. با وجود دشمني زمان و فراموشي، هيچكدام را ياراي تسلط بر دوست نيست. بردگي و انتظار عاشق شيرين و دلنشين است. عاشق واقعي از بي محبتي معشوق نمي رنجد. زمان اگر چه دروگري ستم پيشه است و زيبارويان را درو مي كند اما توان آسيب رساني به عشق و زيبائي را ندارد. اتكاي عشق تنها بر زيبائي نيست  و با زوال ان پايان مي پذيرد. و چه خوش ميفرمايد مولاي ما علي كه: زيبائي عشق پاكدامني انست.

 

غم عاشق و منظرهاي زمستان با يكديگر هماهنگ و بازتاب يكديگرند. خشم زمستان، زمين بيحاصل را ضايع كرده و از آن اينه اي ساخته تا عاشق وضع اسفناك خود را در آن ببيند و تماشا كند. عاشقي كه از دل سنگ معشوقه خود در رنج است و معشوقه اي كه آن زمستان عاشق را ناديده مي انگارد و به عشق پاك وي پاسخي نمي دهد. دل تنگ عاشق و آلام وي همچون هواي گرفته زمستان است. پيري عاشق با هواي خشن و گرفته زمستان هماهنگ است.

 

بهار بعنوان عنفوان جواني، تابستان همچون بلوغ، پائيز بسان فصل خرمن و برداشت و زمستان همانند پيري و مرگ است. چهار فصل نمايانگر چهار صحنه مختلف زندگي انسان است.

همين جاذبه عشق است كه تمام موجودات هستي مخصوصا انسان را در ظاهر و باطن به هم مربوط و پيوند كرده است:

 

هر كه را عشق نباشد نتوان زنده شمرد 

 آنكه جانش ز محبت اثري يافت نمرد 

 

 

نبايد پنداشت كه عشق به اساني با هر كسي همدم و مانوس مي شود:

  آن كه صيد را  ارزد عشق است و بس 

ليك او، كي گنجد اندر دام كس؟

 

ان كس كه عاشقانه عشق مي ورزد و دوست مي دارد را بيم و هراسي همراه نيست:

 

تو به يك خواري گريزاني ز عشق 

تو به جز نامي نمي داني ز عشق؟

عشق را صد ناز و استكبار هست   

 عشق با صد ناز مي ايد بدست

عشق چون وافي ست، وافي مي خرد  

 در حريف بي وفا، مي ننگرد

 

 عشق زيباست اگر كه همراه و توام با پاكدامني و قداست باشد. چرا كه عشق توام با پاكدامني بهتر مي تواند باطن عاشق را تصفيه كند و هميشه شيرين و فرح بخش خواهد ماند و عاشق را براي عشقي حقيقي آماده ميسازد. قداست و پاكدامني معشوق باعث اسودگي خاطر عاشق ميشود و باعث لذت، مسرت و مباهات عاشق ميگردد بگونه اي كه عاشق هر درد و رنج و غم و مشقتي را با جان و دل تحمل مينمايد. به طور كلي پاكدامني معشوق، عاشق را در عشق خود تابت قدم تر نگه ميدارد.

 

عشق ثمره زندگيست. تسكيني بر سختي ها و مشقت ها و تنگناها. عشق مرهمي است بر زخم هاي كهنه انسانهاي تنها. عشق درخشان تز از خورشيد و زلال تر و شفاف تر از آب است. عشق ظريف و لطيف ترست از گل. عشق زيبنده ترين ، برترين، شيرين ترين، دلنشين ترين و مسرت انگيز ترين احساسي است كه خداوند به انسانها هديه كرده است. تنها مجالي  براي وزيدن، باريدن و جاري شدن مي خواهد. آري عشق خاطره انگيزترين اهنگ و رقص   قلبهاست:

 

كريس دي برگ ميگويد:

 

عشق رقصي است با ضرب اهنگي موزون

و توان باز ايستادن از رقصم نيست

و به بالاترين قله دست يافته ام

چرا كه عشق، عشق بسراغم امده است...

  

عشق در هر عبارتي، قالب و طرحي و به هر شيوه و سبكي كه بيان شود مفهومي بس ساده و شكيل دارد. زبان عشق ساده ترين زبانهاست. و تمام لحظات عشق زيبا، باشكوه، خاطره انگيز، رويائي ، دلنشين و دوست داشتني است و هيچ چيز شيرين تر، مسرت بخش تر و شور انگيز تر از نخستين نگاه، نخستين ديدار، نخستين قرار، و نخستين عشق نيست.عشق طبع روح را لطيف ميكند و سينه را سرشار از شور و شوق و شعف مي سازد. و ميوه اي شاداب تر  و شيرين تر از ميوه نهال عشق هرگز نخواهد روئيد. و دردي خوشتر از درد بي تابي و بيقراري حاصل از عشق نيست.

 

باغ  سبز   عشق كو  بي منتهاست   

جز غم و شادي در او بس ميوه هاست

عاشقي از اين دو حالت برتر است     

بي بهار و بي خزان سبز و تر است

 

 پی نوشت: فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر همه روزه داران عزیز مبارک باد. من که سعادت روزه رفتن رو ندارم. از عزیزانی که در این ماه عزیز روزه دارند التماس دعا دارم.

در مبحث عشق_ قسمت دوم

به من  آنروز بخشيدند عمر جاوداني را 

كه نوشيدم  زجام عشق  آب  زندگاني را

صفائي نيست گلزار جواني را اگر در آن 

بدست شوق   ننشاني  نهال  مهرباني  را

از آنروز شمع از سوز دل پروانه اگه شد  

كه گوش عشق ميداند زبان بي زباني را

زحرف عشق نيكوتردرآن حرفي نمي بيني

اگر با چشم دل  خواني کتاب زندگاني را

مقدمه

هر كسي  نگرش  و ديد خاصي  به زندگي  آدمها ، عشق و دوستي   و محيطي  كه در آن زندگي   مي كند، دارد .  خداوند  هر موجودي   را منحصر بفرد   و خاص خودش   آفريده است.  اگرچه  سرشت   و فطرت  همه ما از  اول يكسان بوده   است اما از لحاظ  روحي،  جسمي،  احساسي -  عاطفي و اخلاقي با يكديگر فرق   داريم . به عقيده من  اين  كه انسان    بايد چگونه   زندگي كند و   راحش چيست؟ چه جور ميتواند موفق   و  خوشبخت باشد و داراي  محاسن و اخلاقيات  حسنه و خوب   باشد  و اين كه  چگونه بايد  دوست داشت و عشق  ورزيد  و به طور كلي  همه موارد  اين چنيني همه و همه اكتسابي  است  يعني با درايت ،تحصيل ،آموزش  و ممارست  هر كس  به فراخور گنجايش و ظرفيت  و جودي  خود مي تواند خوشبخت باشد  يا بدبخت،  از زندگي خود لذت ببرد يا با رنج  و درد و محنت زندگی کند.

اما در مورد  عشق و دوستي واقعي  و راستين حرف  و مقوله براي  گفتن زياد است . همانطور  كه گفتم  آدمها  از لحاظ   روحي و رواني ، عاطفي   و احساسي  متمايز از يكديگرند.  هر كسي به فرا خور ديد و بينش و ظرفيت  و گنجايش وجودي  خود به نوعي  دوست ميدارد، عشق مي ورزد  و در كل  زندگي مي كند .

دوست داشتن ،عشق ورزيدن ، نيكي و احسان به ديگران بسيار  زيبا است ، اينها  روح آدمي را نوازش  مي دهند  و غذاي روح  و روان انسان  هستند.  آنان كه  از اين  سه حسن  خدادادي  بي بهره  و دور هستند  به عقيده من  زنده نيستند  و مرده اي متحرك هستند ؛ چنين  افرادي  از زندگي   هرگز   لذتي  نخواهند  چشيد . اما هر چيزي حرمتي ،قداستي و شرافتي دارد .

آنچه كه در اين حيث  من ميخواخم  به آن بپردازم  در باب قداست  ،شرافت و حرمت  عشق  و دوستي راستين و واقعي است. 

عشق (و دوستي ) واقعي                                     True love

شرافتمندي  دو نوع است؛  يكي  آن كه  هدفش كسب  ثروت  و احراز  پست  و مقامي  است  و ديگري  گونه ي است  كه عقل و هوشياري،  احسان  و نيكي و دوستي  توام  با عشق  از رويداهاي آن است.  اما آنچه   امروزه بديهي است  و ما در بطن   و جوهره  عشق ها   و دوستي های  كنوني  مشاهده  مي كنيم  فاقد شرافت  از نوع  دوم است و اگر شرافتي  باشد هدفش همان كسب و احراز  شهرت و ثروت و مقام است

امروزه ديگر  از اندوه  و تقوا  آفريني  و رفعت بخشي  روح عاشق  خبري نيست. امروزه عشقي  را مي بينيم  كه فاقد استقامت و استواري  عاشق  واقعي است ، ديگر  از تحمل  و بردباري  عشاق  خبري  نيست  كه نوعي طغيان  و سرپيچي از رسوم مسرات  و آلام عشق است  .

وفا ، راستي و مهرباني،  گذشت و استقامت  كه از   ويژگيهاي بلامنازع  عشق و دوستي  واقعي   است   ديگر در  اين زمانه  سرد و يخبندان وجود ندارد . ديگر احساسات متضاد  و ويژگيهاي  عشاق  واقعي؛  اميد و نوميدي،  دلبستگي   و تلخكامي،   تمايلات  مناعت  و شرم ، سوختن  و منجمد شدن -  آنهايي   كه روزگاري   توفان مي آفريدند ، عاشقي كه كشتي  او دستخوش   امواج  درياي  متلاطم  بود  -  هيچ يك ديگر در  اين زمانه وجود ندارد .

عاشق و دوست  واقعي كسي  است  كه  در برابر كشمكش  ميان  احساس و اراده  عقل  سليم و تمايلات انساني  تقوا  و شهوت و فاقد  آنها استقامت مي كند   و شانه  خالي نمي كند .

آن كه احساسات  او به دنبال   ارضاء  نفس است و تنش  حل ناشدني ،  به نهاد عشق  دوگانگي  مي بخشد زيرا   تمايلات عقل او  را در  زنجير خود دارد و جدالي ميان احساسات  و عقل  او صورت  مي گيرد  جدالي  كه ميان عناصر   احساسي  و عقلاني  در شخصيت  اوست.   عشق واقعي  همانند  عشق افلاطون  يعني  عشق به زيبايي و يا تقوا   و پاكدامني   است  كه عاشق   را به خير مطلق  مي  رساند .

شكسپير غزلسراي معروف انگليسي  عشق را اغلب  به معناي  عاليترين  نوع دوستي  ارسطوئي بكار مي برد.  ارسطو  در باب نهم   كتاب اخلاقيات  از سه نوع دوستی سخن  به ميان  مي آورد .

در نوع اول  بر سود و منفعت شخصي و علاقه  به ويژگي  هاي ظاهري   استوارند و آنگاه  كه سود   و يا علاقه پايان مي يابد دوستي  نيز  بدست فرموشي سپرده مي شود.  دوستي واقعي  و راستين  به علاقه و منافع زود گذر  وابسته نيست  بلكه دوستي  بخاطر دوستي است  ارسطور  نوع  سوم  را دوستي  واقعي  مي نامد و شكسپير معروف  عشق  را به همين نوع دوستي   و عاشق  را به معني  اينگونه دوست بكار  مي برد .

عاشقي  كه پاك باخته نيست  بلكه  از عشق   و عاشقي  خسته است   و نجات  عشق  را به دوش  معشوقه مي گذارد  عاشق واقعي  نيست   گرچه در نخستين نگاه   زيباست   اما بزودي  رنگ مي بازد  زيرا  بر خلاف   عقل و احساس   است  چرا كه اگر عاشق  بار عشق خود را به دوش  نكشد ديگر عاشق نيست .

عشق واقعي رنگ نمي بازد   و از جلال  آن كاسته نمي شود مثلاً استعاره شمع   و پروانه در ادبيات ملل  جهان مرسوم است   اما تنها شيخ اجل  سعدي است  كه توانسته زيبايي آنرا صد چندان  كند . ديگران   پروانه  را عاشق  پاكباخته ديده اند پروانه است  كه بر گرد  شمع مي گردد و جان ميدهد اما سعدي   در باب  سوم بوستان پروانه را مي بيند كه خود را عاشق  خوانده و گريه  و سوز شمع را بي دليل  ميداند . شمع در پاسخ  چنين مي گويد :

كه اي  مدعي  عشق  كار تو  نيست  

كه نه خبرداري  نه يار اي ایست

توبگريزي از  پيش  يك شعله خام  

من استفاده  تا  بسوزم  تمام

تو را  آتش  عشق اگر  پر بسوخت  

 مرا بين كه از  پاي تا سر بسوخت

شمع در بارگاه عشق  مقامي بالاتر از پروانه مي يابد و پروانه نيز  نه تنها هرگز عشق  را انكار نكرده بلكه در عاشق بودن  علو مي كند .

عشقي  كه مي ميرد ، عشق نيست  چرا كه  عشق  مردني  و فراموش  شدني نيست  بلكه  اين عاشق است كه مي ميرد  و فنا مي شود به گفته خواجه شيراز  به لسان غيب حافظ  :

عمر آن  كه در  اين حلقه نيست زنده به عشق

به او نمرده به فتواي  من نماز كنيد

عاشق واقعي عشق از قلب  او موج مي زند، آرزوی وي چيزي  جز بدست آوردن دل و وصال معشوقه نيست.  ويژگي هاي  روحاني   معشوقه   بيش از درخشش زيبايي  جسماني و ظاهري  اوست  و عاشق واقعي  اين زيبائي  و جواني  معشوقه را مي ستايد .

عشق راستين  از شهوت متمايز  بوده  و راه طولاني  و بس دشوار به همراه دارد. زيبائي  خاكي  و جسماني  سايه اي  از زيبائي   روحاني است  و بر آن است كه هر كسي بايد  زيبائي   دنيوي  را  که انعكاس  زيبائي ملكوتي  است در نظر  بگيرد  تا به درك زيبايي  ملكوتي  توفيق يابد .

زيبايي  راستين  كه ما تنها انعكاس  سايه اي  از آنرا   مي بينيم  جهاني تر و پر معني تر از زيبائي  جسماني است  چرا كه اين  زيبائي  جسماني تداومي  ندارد  و با مرور  زمان   به زوال و پيري مي گرايد.

اسپنسر  غزلسراي  معروف انگليسي می گوید:

مردم تورا  زيبا مي نامند  و تو گفته ي  آنان  را باور  مي داري    به اين دليل  كه خودت هر روز  چنين مشاهده مي كني، اما من زيبايي  راستين  يعني سيرت  نيكو و متقي را بسيار  بيشتر تمجيد مي كنم .

هر زيبايي  ديگري  هر قدر هم  كه زيبا باشد  زوال  مي پذيرد   و ظاهر   شكوهمندي  اش فنا  مي شود .

اما  آن زيبايي  جاودان و آزاد

از قيد  زوال  شكننده است كه وجودش  پس از جسم  متوارم است

تنها  آن زيبايي  راستين   است و دليل  بر آن است   كه  تو ،

مقدسي  و تو را  خاستگاهي آسماني  است .

از روح القدوس  آمده اي  هم او  كه از وي

كمال  زيبايي  راستين  در روز  ازل سرچشمه  گرفت .

تنها  او زيباست  و آنچه را كه  او زيبا  آفريده است

هر زيبائي  ديگري  بسان گلها  زود  پژمرده  مي شود .

و اما شكسپير در اين حيث  مي گويد :

آنگاه كه چهل زمستان  گرداگرد  چهره ات را محاصره كنند و در ميدان رخسار  زيبايت  سنگرهاي  عميق حفر  نمايند  لباس فاخر   شباب تو  كه اكنون چشم ها را  خيره كرده  است مبدل به  لباسي   پاره  و بي ارزش خواهد گشت .

عشق خاكي تجلي  نيروي بشر است  كه  به هرج و مرج  ، نظم و هماهنگي مي بخشد.   عشق راستين  از شهوت متمايز بوده  عاشق  بايد از   برزخ  عشق  گذشته  آنگاه به  فردوس  عشق نائل گردد.

به عقيده افلاطون  محبوب زيبائي  خود را  در آينه عاشق  مي بيند و عاشق   نقش زيبا  و نيرومند  خود را  در محبوب  نظاره  مي كند .  ميتوان چنين  پنداشت كه عاشق و معشوقه در آئينه روياروي  هستند  و عاشق ،  معشوقه  را در تخيل  خود زيباتر از آن چه هست مي بيند .

عاشق واقعي  لرزان و متزلزل نيست و اگر   غمي دارد  تسليم  نمي شود .  اكثر  عشاق  واقعي با نخستين  نگاه  با پيكان   خداوند عشق  از پاي  در ميايند.  عشق آفرينده ي بالاترين  آرزوها و مظهر و  نشاطه صفاي دلهاست و حتي  وسيله  رسيدن به خير مطلق است.

عشق  تو بايد  نماد قداست ،اعتدال  ،پاكدامني ، دوستي ، عدالت  و ادب  تو باشد.

پی نوشت 1: دوست عزیزم مهربانو مدت زیادی است که از شما خبری ندارم و متاسفانه وبلاگ شما هم بسته است. در هر حال امیدوارم حالتون خوب باشه و مشکل خاصی برای شما پیش نیومده باشه.از سلامتی خودت ما را نیز مطلع کن.

پی نوشت 2: از شما دوستان عزیز خواهشمندم این چند پست اخر را نیز در مقوله عشق  حتما دنبال کنید. این وبلاگ با هر خوب و بدی که داشت بسته خواهد شد.از توجه شما ممنونم و بخاطر طولانی بودن بعضی از پست ها از شما عذر میخوام.

 

در مبحث عشق_ قسمت اول

 

 از دست نوشته های خودم تقدیم به همه عاشقان و دوستداران عشق:

عشق واقعي

عشق بسان رود، بسان جويبار، بسان دريا بايد جنبشي پيوسته و مداوم داشته باشد. عشقي كه پيوسته نباشد و زودگذر و اني باشد، عشقي كه هر ان نجوشد، هر ان نيز خواهد مرد و هر آن رنگي تازه بخود مي گيرد.

عناصر همدلي و مهرباني، احترام و عزت، آرزو، صميميت، صبر و بردباري ، افسوس و بخشايش و محبت و دوستي را در هم آميزيد تا بتوانيد عشق را  بيافرينيد.

جبران خليل جبران ميگويد:

" عشق جواني اي ست كه زنجير گسسته دارد...مردانگي اي ست رها از دلزدگي ها!، زنانگي اي ست دلگرم از اتش مهر! مي درخشد با نور اسماني ژرف تر از آسمانها"

عشق را تنها بخاطر عشق دوست بداريد. عشقي كه شما را به شهوت و هوي و هوس رهنمود مي كند در واقع مهر و محبت را در شما كشته است. جبران  مي گويد:

 

" اگر بدنها كاروان عشق را به بستر شهوت راهنمايي كنند، مهر خودكشي خواهد كرد."

 

هر چه عشق تان بيشتر باشد بروز  ان دشوارتر خواهد بود. عشق به تو پر و بالي مي دهد تا در اسمان و فراسوي ابرها بتواني بپرواز درايي . عشقي كه به تو پر و بال پرواز نمي بخشد، عشقش نشماريد. عشق پاك و واقعي همانند نهالي ست كه بايد علف هاي هرز كه همانا شهوت و هوس است از ان جدا كني. عشق بايد از تو انسان ديگري متفاوت با انچه بوده اي بسازد و بي شك عشق پاك و واقعي تو را به موهبت هاي نهفته اي مي رساند و رازهايي را بواسطه ان كشف خواهي نمود كه تا بدان هنگام در درون تو نهفته و ناشناخته بوده اند. عشق به انسان عزت و ازادگي مي بخشد.

 

عشقي که تو را به بديها و آنچه كه به زيان توست ، رهنمون ميكند، عشق نيست. جبران خليل جبران مي گويد:

" چه قدر پليد است عشقي كه گلي مي كارد و گلستاني را از بيخ بر مي كند. مكافات اين عمل باز خواهد گشت، و سالها ما را مبهوت و گيج بر جا خواهد گذاشت."

 

پس چنان عشقي را در قلب خود بپرورانيم كه زيباترين و خوشبوترين گلها را در گلستان قلبمان بكارد و اين گلستان را هرگز از بيخ بر نكند. در جاي ديگر جبران اين چنين زيبا مي گويد:

" چه سخت است ! زندگي كسي كه عشق را مي جويد اما شهوت دريافت مي دارد."

 

عشق تنها واقعيت  موجود در جهان است و هر انچه كه عشق را بازتاب نمي دهد برداشت و تعبيري غلط از واقعيت است. عشق بايد  توام با گذشت و بخشش و ايثار باشد چرا كه بخشش و گذشت به ما مي اموزد تا به ديگران مهر و عشق بورزيم.خوشبختي و شادي و لذت زندگي را تنها از طريق عشق و عشق ورزي به ديگران مي توان بدست اورد و تجربه نمود. بايستي باورها و برداشت هاي غلط را درباره خود و ديگران به فراموشي بسپاريم و در عوض ان پيوندي عميق توام با بخشش، مهر و محبت، عشق و صميميت برقرار كنيم. بياموزيم كه با تابشي از نور عطوفت و مهرباني و نيكي و عشق نظاره گر خود و ديگران باشيم.   

 

عشق يعني رهايي از ترس و بيم و اضطراب. با عينك ترس و شك و ترديد و دودلي به عشق هرگز ننگريد. بايد ازادانه، مصمم و با شناخت و البته عاقلانه با ديدي متفاوت به عشق نگريست و نقابهاي شك و ترديد و رعب و ترس را از چهره خود برداريم.

 

لازمه انكه بتوانيم ديگري را دوست بداريم و به او عشق بورزيم اين است كه ابتدا خود و خويشتن را دوست بداريم و در اولين گام بايد نخست عاشق خود بود. كسي كه از شناخت خود عاجز و درمانده است و نمي تواند  خود را دوست بدارد و عشق ورزد چگونه مي تواند خود را دوست بدارد و عشق ورزد و چگونه مي تواند ديگري را دوست بدارد  يا به ديگري عشق ورزد؟!

 

جرالد جي جامپولسكي مي گويد:" فقط عشق را بياموز زيرا تو خود چيزي نيستي جز عشق."

در جاي ديگري مي گويد:

" تنها عشق است كه در چارچوب اين قلمروي بي ابتدا و بي انتها مي گنجد، هر چيز ديگري غير از عشق زودگذر و در نتيجه بي معناست. ترس هميشه بينش مارا دچار تحريف مي كند و درك مان را از انچه دور و برمان ميگذرد مخدوش ميسازد. عشق يعني نبود كامل ترس. عشق قيد و شرطي براي خود قايل نمي شود. عشق در اصل هر چيزي است كه ارزشي دارد، و ترس هيچ چيز براي عرضه به ما ندارد چرا كه خود، هيچ است."

 

گر چه راه عشق بس صعب و دشوار است  و پر از فراز و نشيب اما اگر نداي عشق را شنيدي و تو را فرا خواند انرا  با اشتياق پذيرا باش. عشق هم تو را عزت مي دهد و هم خوار مي دارد و بسان باغباني ست كه هر دم تو را مي آلايد و شاخه هايت را نيز هرس مي كند. اگر بتوانی هنر عشق ورزیدن را بیاموزی و عشق تو عشقی ماندگار و همیشگی باشد مسلما باعث خوشبختی و سعادت توست، در غیر اینصورت عشقی که تنها بر مبنای مشتی احساسات زودگذر و بدون آگاهی و شناخت صوررت بپذیرد و یا بر مبنای هوس باشد می تواند باعث خواری و ذلت گردد.

مي گويند عشق يكي را كور و ديگري را كر و لال مي كند. پس عاشق و معشوق بايد دست در دست هم گذارند تا يكديگر را داشته باشند. عشق جدا از درد و رنج و غم نيست همانگونه كه شعف و  شادي آور و دل انگيز نيز هست. زخم عشق اگر چه دردناك ترين زخم هاست اما شيرين است و دلنشين. بايد درد و زخم عشق را به جان خريدار بود و با گشاده رويي و شادماني عشق را در اغوش كشيد و داوطلبانه به خونفشاني  و جان افشاني آنرا جلا داد.

 

ببينيد جبران خليل جبران چه زيبا و دلنشين  مي گويد:

" عشق، تو را چون يك دسته گندم در آغوش مي كشد مي كوبدت تا پوسته ات را جدا كند . مي پالايدت تا سپوست را جدا كند، مي سايدت تا سفيدت كند، خمير مي سازدت تا نرمت كند سپس  تو را به آتش مقدس خويش مي سپارد تا از تو مقدس ناني سازد براي ميهماني مقدس خداوند!"

 

عشق طوفان مي افكند. عشقي كه طوفان نيفكند عشقش نخوانيد. عشق اثري ژرف و عميق بر تو بجا خواهد گذاشت چنانچه گوئي تار و پود تو را بر هم مي زند و زندگي تو را بگونه اي ديگر و از نوعي ديگر دگرگون خواهد ساخت چرا كه تنها  دو چيز ياراي دگرگون كردن انسانها را دارد: يكي عشق و ديگري مرگ.

شيرين ترين بوسه آيا ميداني چيست؟! بوسه ي عشق نخستين گلي ست كه در گلخانه دل مادام كه زنده اي شكوفه ميدهد.!

عشق اگر عشق باشد تو را از مرتبه و موقعيتي به مرتبه و موقعيتي والاتر و برتر بدنبال خود مي كشد و اثري ژرف و عميق بر تو بجا خواهد گذاشت. و ايا ميداني درد  عشق چيست؟! دردي كه به ارامي تو را مي كشد و تنها دردي ست كه بيمار انرا مي خواهد. اما هرگز مپنداريد كه عشق مي ميرد. مرگ عشق حيات جاوداني ست:

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش 

اين چراغي ست كزين خانه به آن خانه برند

 

عشقي كه پاك و راستين نباشد و رنگ شهوت و هوس بخود گيرد همانند گلي ست كه بويي ندارد و خوش شميم نمي باشد و بسان ابري است كه باراني ندارد و همچو درختي است بي ثمر! چنين عشقي مخرب و ويرانگر است. اگر چه خيلي از بزرگان بر اين عقيده اند كه عشق پرشور دوامي نخواهد داشت اما من بر اين عقيده ام كه عشق با هر سبك و محتوايي و به هر حدت و شدتي كه باشد و به شيوه و سبكي كه بيان شود بنا به ماهييت خود عشق زيبا و دلنشين است و خاطره يك عشق پاك هميشه با تو خواهد بود. و تنها پند و اندرز من به خواننده مطالبم اين است كه عشقي پاك و واقعي و پرشور اما عاقلانه و منطقي داشته باشيد هر چند شايد بسختي بتوان چنين عشقي را افريد و خلق كرد. و چه زيبا و رويايي ست عشقي پرشور و عاشقانه كه بر مبناي دوستي  و صمیمت و عقل و منطق و تعهد باشد.

 

لطيف ترين  و ظريف ترين زيبائيها از عشق نشات مي گيرد. عشق سرچشمه و منشاء تمام موهبت هايي ست كه از درك ان نااگاه و شايد عاجزيم. عشق پاك ترين مقدسات، دلنشين ترين آوازها و خوشبوترين گلها و شگفت انگيزترين رازهاست. پس بجاست عشق را دريابيم و پاس و گراميش داريم.

 

جبران ميگويد: " عشق در مردم شكل هاي گوناگون دارد، بيشتر آنها مانند علف هاي خودروي مزرعه است كه نه گلي دارند و نه باري!"

به عقيده من علف هاي هرز را مي توان به شهوت و هوي و هوس تعبير نمود. بايد عشق را درك كرد و باور داشت.

در جاي ديگر جبران ميگويد: " عشق چيزي ست كه بيشتر از هر چيزي داشتنش را دوست داريم و بيشتر از هر چيزي دادنش را دوست داريم  و هيچ كس در نمي يابد كه عشق همان چيزي ست كه همواره داده مي شود و پذيرفته نمي گردد."

 وقتي كه به محبت شخصي گرفتار مي شويد، طاقت و صبر و ياراي گفتن از شما سلب ميشود. و دل  در گرو مهر نهادن شايد اسان باشد اما دل كندن از ان بسيار سخت و دشوار است.

گر نشايد به دوست ره بردن           شرط ياري ست در طلب مردن

گر دست رسد كه آستينش گيرم        ورنه بروم بر استانش بميرم

 

از دريچه چشم مجنون بايد در جمال ليلي نظر كردن، تا سر مشاهده او بر تو تجلي كند. عشق اختيار را از عاشق سلب مي كند به گونه اي كه خود را تسليم معشوق مي دارد:

 

راي راي توست خواهي جنگ و خواهي اشتي 

ما قلم در سر كشيديم اختيار خويش را

ما صلاح خويشتن را در بينوايي ديده ايم 

هر كسي گو مصلحت نبيند كار خويش را

يا در جاي ديگري سعدي مي گويد:

سرو بالاي كمان ابرو اگر تير زند 

عاشق انست كه بر ديده نهد پيكان را

 

عاشق واقعي از سرزنش و ملامت دوست و دشمن و سلامت عشق هراسي به دل ندارد. چرا كه عشق با ترس همخواني ندارد. وقتي كه عاشق و دلباخته كسي هستي پند و اندرز و سرزنش ديگران بيهوده و اثري ندارد. سعدي شيرين سخن در اين باب مي فرمايد:

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟  

يا غم دوست خورد يا غم رسوائي را

اسير بند بلا را چه جاي سرزنش است؟  

گرت معاونتي دست مي دهد درياب

اگر چه صبر من از روي دوست ممكن نيست 

همي كنم به ضروزت چو صبر ماهي از آب

 

يك عاشق بايد جنبشي پيوسته و مداوم داشته باشد و از مشقت و رنج و درد طاقت فرسايي كه عشق دارد شانه خالي نكند. و بايد كه صبور و اميدوار بود هرچند كه در بسياري از مواقع حتي ياراي تحمل و صبر و استقامت را نيز عشق از عاشق سلب ميكند:

نشايد خرمن بيچارگان سوخت  

 نمي بايد دل دردمندان خست

به آخر دوستي نتوان بريدن   

به اول خود نمي بايست پيوست

دلي از دست بيرون رفته سعدي  

 نيايد باز تير رفته از شست

 

گفتيم عشق را به صبوري دوا كنيم 

هر روز عشق بيشتر و صبر كمتر است

و در جاي ديگري سعدي چنين مي گويد:

 

هر كه در اتش عشقش نبود طاقت سوز  

گو به نزديك مرو كه آفت پروانه پر است