چگونه به ارامش ذهنی و درونی برسیم؟ _ قسمت سوم

 

گاهي اوقات به جاي اهميت قائل شدن براي آرامش ذهني، پيش بيني و كنترل حوادث آينده را مهم تر تلقي مي كنيم. گاهي ممكن است گمان كنيم.پيش بيني اين كه چند لحظه بعد، تلخ  و ناگوار خواهد بود، پر اهميت تر از لذت بردن از شادي زمان حال است. يعني براي محافظت از خود به شيوه تدافعي احمقانه اي متوصل مي شويم. اين عملكرد باعث عوض شدن جاي خوشي به رنج مي شود.

ما مي توانيم واقعيت مورد علاقه مان را خود انتخاب كنيم. به دليل داشتن اختيار، قادريم راهي را برگزينيم كه به كمك آن بتوانيم حقيقت را ببينيم و تجربه كنيم. اين حقيقت مي تواند عشق باشد. براي  رسيدن به اين هدف بايد در تك تك لحظه ها  از پذيرش قيد و بند هاي آينده پر ترس و وحشت امتناع كرد و از محدوديت هاي مشكوكي كه فرهنگ و جامعه به رسم " واقعيت " به ما القاء كرده است، پرهيز كرد. مي توانيم به لحظه حال چنان نگاه كنيم كه گويي تنها زماني است كه براي زندگي كردن در اختيار داريم و در " واقعيت " زمان حال زندگي مي كنيم.

اذهان ما قرباني محدويت هايي هستند كه ما بر آنها تحميل مي كنيم. براي مثال، وقتي گذشته اي پر رعب و وحشت را واقعيت مي شمريم، به ذهن خود تحميل مي كنيم تا چيزي را جز ان ، واقعيت نداند. در نتيجه ذهن ما به هر ان چه قرار است در آينده اتفاق بيافتد با ديده ترس نگاه مي كند و نمي تواند لحظه اي درنگ كند و با آرامش از زمان حال لذت ببرد. با به كار بردن واژه هايي چون " نمي توانم و غير ممكن است" ، در حقيقت محدوديت هاي مربوط به گذشته ترسناك  را بر خود تحميل مي كنيم.

 

اگر رسيدن به آرامش  ذهني را تنها هدف خود بدانيم آنگاه توانسته ايم به قدرتمندترين نيروي برانگيزاننده عالم دست پيدا كنيم. براي رسيدن به آرامش درون لازم است كسب آرامش ذهني را بعنوان تنها هدف خويش دائما مد نظر داشته باشيم. هر گاه خود را در دون اقيانوس پر تلاطم هدف هاي ريز و درشت ديديم، با به ياد آوردن يگانه هدف اصلي خويش مي توانيم شرايط را تحت كنترل خود درآوريم.

 

اگر رسيدن به آرامش ذهني را يگانه هدف خود بدانيم آنگاه بخشش و عشق نيز تنها راه كار رسيدن به اين هدف خواهد بود. بخشش راهي است براي اصلاح برداشت هاي غلط، يعني رهايي و آزاد شدن از قيد و بند ترس ها.

 شايد بهتر باشد ذهن را به فيلم، دوربين، يا هر چيز ديگري كه در روند توليد تصاوير متحرك نقشي دارند، تشبيه كنيم. هر آن چه را كه تجربه مي كنيم در حقيقت حالت ذهني اي ست كه بر روي پرده اي بنام " دنيا " افكنده مي شود. در اصل دنيا و متعلقات آن نقش  آينه يي را بازي مي كنند كه افكار و روياهاي ما را باز مي تاباند. آن چه را كه ذهن ما بر روي پرده دنيا مي افكند، درك و برداشت ما را از چيز هاي مختلف شكل مي دهد و تا زماني كه پاي بند اين درك و برداشت باشيم، افق ديدمان محدود به آن خواهد بود.

 ذهن ما بگونه اي عمل مي كند كه گويي از دو بخش تقسيم شده است، عملكرد بخشي از آن را خودپرستي ها (ترس) و بخش ديگري را عشق كارگرداني مي كند. در حقيقت خودپرستي فقط كارگرداني فيلم هايي را بر عهده مي گيرد كه نمايانگر تصوري باطل باشند: اين كه ما از هم جدائيم. اما كارگردان راستين ما يعني عشق ، نشانگر پنداري باطل نيست بلكه فقط اشاعه دهنده حقيقت و راستي است. عشق كارگردان فيلم هايي است كه اتحاد و پيوستگي به نمايش مي گذارند.

 در حقيقت ذهن ما در آن واحد ايفاگر چندين نقش است: هم كارگردان است و هم تهيه كننده، هم فيلمنامه نويس است و هم تدوين گر، هم بازيگر است و هم اپراتور نمايش فيلم، هم تماشاچي است و هم منتقد. ذهن بي حد و مرز ما مي تواند هر لحظه كه بخواهد فيلم و همه جزئيات مربوط به آن را تغيير دهد. تصميم گيرنده اصلي، ذهن ماست. بخش خودپرست ذهن، با كشيدن پرده اي از ترس و احساس گناه، راه را برخودنمايي عشق مي بندد. بايد فقط عشق را به عنوان كارگردان ذهن خود برگزينيم تا بتوانيم قدرت و معجزه عشق را تجربه كنيم.

 

ما همان چيزي هستيم كه خود باور داريم. نظام باورهاي ما بر اساس تجربيات گذشته مان استوار است. خاطره اين تجربيات دائما در زمان حال زنده مي شود و پيش بيني مي كند كه آينده نيز شبيه گذشته خواهد بود.

تاثير تجربيات گذشته بر درك و برداشت ما در زمان حال چنان نيرومند است كه نمي توان رخدادهاي زمان حال را بدون محدوديت و تحريف نظاره گر بود. براي رسيدن به آزادي بايد توجه خود را از دل مشغولي هاي گذشته-آينده بر گرفت و در حال زندگي كرد.

وقتي مي بينيم كسي نسبت به ما حالت تهاجمي دارد، معمولا ما نيز حالت تدافعي به خود مي گيريم و بطور مستقيم يا غير مستقيم راهي براي مقابله به مثل كردن پيدا مي كنيم. داشتن حالت تهاجمي همواره ريشه در ترس و احساس گناه دارد. براي داشتن آرامش به جاي كشمكش، لازم است نحوه نگرش مان را تغيير دهيم يعني حالت تهاجمي افراد را ناشي از ترس و وحشت آنها بدانيم. ما هميشه در حال ابراز عشق يا ترس هستيم. ترس در حقيقت نوعي  تقاضاي كمك و در نتيجه تقاضاي عشق است.

 

اگر ديگران مطابق انتظارات ما خود را تغيير ندهند، احتمالا آنها را گناهكار قلمداد مي كنيم و در نتيجه اعتقادمان به گناه و خطا تقويت مي شود. زماني به آرامش دروني دست پيدا مي كنيم كه نخواهيم ديگران را تغيير دهيم بلكه انها را همان گونه كه هستند بپذيريم. اين پذيرش زماني واقعي خواهد بود كه فارغ از توقع و انتظار باشد.

به كمك بخشش حقيقي مي توان حركت بي پايان  چرخه احساس گناه را متوقف سازد و خود و ديگران را با نگاهي آكنده از عشق ديد. اگر خود را از ديگران جدا نبينيم، مي توانيم التيام روحي مان را به راحتي پذيرا باشيم و عشق التيام بخش را به تمام افراد پيرامون خود تسري بخشيم. التيامي روحي زماني حاصل مي شود كه خود و ديگران را يكي ببينيم.

هرگاه احساس آزردگي، افسردگي، خشم يا ناخوشي كرديم، مي توان مطمئن بود كه هدف غلطي را در پيش گرفته ايم و بر ترس پاسخ مثبت داده ايم. دليل ناشادي هاي ما اين است كه تلاش براي رسيدن به آرامش را بعنوان يگانه هدف اصلي  خود به دست فراموشي سپرده ايم، و توجه خود را به جاي ان كه بر روي دادن و بخشيدن متمركز كنيم، بر گرفتن معطوف كرده ايم.

 

با انتخاب مدام عشق به جاي ترس، مي توان به تحولي دروني دست پيدا كرد. تحولي كه ما را قادر مي سازد از سرچشمه طبيعي عشق كه در نهادمان به وديعه گذاشته شده است، خود و سايرين را سيراب كنيم. به اين طريق است كه رفته رفته مي توان عشق و شادماني اي كه ما را به هم پيوند مي زند،  شناخت و تجربه كرد.

 

با آرام كردن ذهن، افكار خود را مورد بازبيني قرار داد و پي برد كه اين خطايابي فقط و فقط به تجربيات گذشته ما مربوط مي شود.

ارزيابي كردن ديگران و مورد ارزيابي قرار گرفتن عادتي است كه از گذشته هاي دور باقي مانده است، و در بدترين حالت باعث ترس و در بهترين حالت منجر به عشق مشروط مي شود. براي آنكه بتوان عشق نامشروط را در زندگي تجربه كرد بايد خود را از شر اين بخش ارزيابي كننده وجودمان رها كنيم. به جاي ارزيابي كردن ديگران بايد نداي قدرتمند درون مان را بشنويم كه به ما و سايرين مي گويد: " من با تمام وجود دوستت دارم و تو را همان گونه كه هستي مي پذيرم."

 

با تقويت تصميم گيري پيشين خود مبني بر اين كه فقط و فقط بايد جستجوگر عشق باشيم، آسان تر مي توان بر نقاط قوت افراد تمركز كرد و نقاط ضعف شان را ناديده گرفت. نكته حائز اهميت آن است كه بايد اين آرزو، در مورد همه، من جمله خودمان بكار گرفته شود بدين معنا كه بايد نسبت به خود نيز ديدگاه محبت آميزي اتخاذ كنيم.

قضاوت نكردن درباره سايرين راه ديگري براي رها شدن از ترس و تجربه كردن عشق است. وقتي قضاوت نكردن درباره ديگران – و پذيرش بي قيد و شرط آن ها را همان گونه كه هستند – آموختيم و نخواستيم تا مطابق ميل ما تغيير كنند، مي توانيم همزمان، پذيرش بي قيد و شرط خود را نيز بياموزيم.

 

اگر خود را قرباني حوادث اين جهان نبينيم مي توانيم از دنياي هراس آلودي كه براي خود ساخته ايم رها شويم.

مواقعي پيش مي ايد كه بسياري  از ما حس مي كنيم بي اميد و بي پناه، در دام دنيا به تله افتاده ايم. در چنين شرايطي، هر چه قدر تلاش مي كنيم باز هم به نظر مي رسد نمي توانيم تغييري در جهان ايجاد كنيم و امكان ندارد بتوانيم از ان چه به چشم ما محدوديت بنظر مي رسد، بگريزيم.

 

اگر بخاطر بسپاريم كه اين افكار ماست كه جهان پيرامون ما را مي سازد. فراموش نخواهيم كرد كه به راحتي مي توانيم افكارمان را دگرگون سازيم. با تغيير دادن افكار خود مي توان جهان را نيز تغيير داد. با ايجاد تحول در افكارمان در اصل فاعل يا عامل قضايا را تغيير مي دهيم. آنگاه جهان يعني مفعول نيز خود به خود دگرگون مي شود.

ما قرباني جهاني كه در پس عينك خود ساخته خويش مي بينيم، نيستيم. در مسير رسيدن به آرامش دروني بايد جهان را جايي ببينيم كه در آن همه بي گناه هستند. ما به جاي نگاه كردن به كليت يك فرد، تنها بخش محدودي از شخصيت او را مي بينيم و بيشتر اوقات ذهن مان تفسير منفي از آن ارايه مي دهد.

هرگاه ديديم در مورد همسر، فرزندان، دوستان، يا حتي فردي كه اتفاقي با او برخورد كرده ايم، در حال تكرار همان اشتباه هستيم. پس مي توان  از امروز بخواهيد تا در مورد افرادي كه مي بينيد هيچ داوري سرزنش گرايانه يي بر زبان تان جاري نشود و حتي به ذهن تان هم خطور نكند. همه افرادي را كه ملاقات مي كنيد يا در موردشان فكر مي كنيد، چنان مي بينيد كه يا در حال تسري بخشيدن عشقند و يا وحشت زده اند و تقاضاي كمك مي كنند كه همان تقاضا براي دريافت عشق است.

 

لحظه حال تنها زماني است كه در اختيار داريم.

 چيزهاي زيادي وجود  دارد  كه مي توان از نوزادان آموخت. انها هنوز مثل بزرگ تر ها به مفهوم خطي زمان يعني گذشته، حال و آينده عادت نكرده اند. انها فقط با زمان حال ارتباط برقرار مي كنند، يعني دقيقا با لحظه اي كه اكنون در آن هستند. به گمان من آنها جهان را تكه تكه و غير منسجم نمي بينند. به چشم من آنها نمودي از پاكي، عشق، بخشش و خرد ناب هستند.

چگونه به ارامش ذهنی و درونی برسیم؟ _ قسمت دوم

آن چه باور داريم همان چيزي است كه مي بينيم و آن چه مي بينيم ناشي از افكاري است كه در ذهن داريم. اين عقيده بدان معناست كه افكار ما فاعل و هر آن چه ما مي بينيم مفعول است. در صورت داشتن چنين اعتقادي، ديگر دليلي وچود نخواهد داشت كه براي مصائب و رنج هايمان دنيا يا مردم را سرزنش كنيم، چرا كه در اين صورت مي توانيم برداشت هايمان  را چون " آينه ببينيم و نه يك حقيقت."

 

مي توان ذهن را شبيه دوربين فيلم برداري دانست كه تصوير حالات دروني ما را بر روي پرده چهان مي افكند.و تجربيات گذشته بر روي آن ثبت شده است. تصاوير اين حلقه فيلم نه تنها با بيش از حد تاثير گذاشتن بر روي هم، باعث مخدوش شدن يكديگر مي شوند بلكه با عملكردي مشابه ، كار لنزي را هم كه از طريق آن اتفاقات زمان حال را مي بينيم، دچار مشكل مي كنند. در نتيجه هرگز نمي توانيم حال را آنچنان كه واقعا هست، تجربه كنيم، تنها تكه هايي از حال را از ميان خروارها خاطرات قديمي تحريف شده يي مي بينيم كه روي آن تلنبار كرده ايم.

 

با نگاه به درون خويشتن از وجود ندايي دروني و شهودي آگاه مي شويم، ندايي كه مي توان آن را مرجعي قابل اعتماد دانست وبه راهنمايي هاي آن گوش داد. هر گاه حواس فيزيكي مان را ساكت و غير فعال و خود را تسليم اين نداي دروني مي كنيم، لحظاتي حقيقتا درمان بخش و نوعي رشد و تكامل روحي را تجربه خواهيم كرد. در اين سكوت، يعني در شرايطي كه توجهي به كشمكش هاي انساني نداريم، مي توانيم لذت داشتن آرامش را بچشيم.

 

با اين كه همگي طالب رسيدن به اين آرامشيم، اگر ما در جست و جوي رسيدن به هدف ديگري هستيم كه هرگز آن را نمي يابيم. به جاي تلاش براي رسيدن به اين آرامش، مي كوشيم همه چيز را تحت كنترل خود در آوريم و آينده را پيش بيني كنيم و در نتيجه احساس تنهايي، انزوا، دورافتادگي، نااميدي و بي كسي كنيم و گمان مي بريم كه دوستمان ندارند و دوست داشتني هم نيستيم. گويي هرگز گرفته هاي مان را كافي نمي دانيم و خشنودي هاي مان بسيار زودگذر است. حتي ارتباط مان با نزديكانمان اكثرا رابطه اي مبتني بر عشق / نفرت است. حس مي كنيم كه نيازي كه داريم بايد توسط اشخاص ديگري غير از نزديكان مان تامين شود، وقتي نيازهايمان را ارضاء كنند به آنها عشق مي ورزيم، در غير اينصورت متنفر مي شويم.

 

بسياري از ما حتي پس از رسيدن به تمام آرزوهايي كه داريم( مثلا دستيابي به شغلي خاص، خريد خانه و ماشين مورد علاقه، تشكيل خانواده ايده آل يا رسيدن به جاه و مال و اموال) باز هم در درون احساس نوعي خلاء مي كنيم كه مي توان اين پديده را ناكامي روحي قلمداد كرد. اكثر ما با تمام وجود مي خواهيم از سر دردها ، بيماريها و ناكامي ها رها شويم، اما عليرغم اين خواسته باز هم از باورهاي مان دست نمي كشيم. شايد بهمين دليل است كه به آن چه مي خواهيم نمي رسيم، به اين دليل كه سرسختانه به نظام كهنه باورهاي خويش چسپيده ایم.

براي اين كه بتوانيم دنيا را متفاوت ببينيم، بايد بخواهيم در اين نظام تحول ايجاد كنيم. گذشته را رها كنيم( ما صرفا بايد از تجربيات گذشته خود سود ببريم و از اشتباهات گذشته درس عبرت بگيريم). قدر حال را بيش تر بدانيم و ترس را از خود برانيم. زندگی ئنه از ان گذشته است و نه اینده بلکه تعلق به زمان حال دارد. در حال زی و به شیوه خود زندگی کن. اين تحول سبب رسيدن به شناختي نوين مي گردد: اين كه هرگز منزوي و تنها نيستم  بلكه پيوستگي عميقي  ميان ما و ديگران وجود دارد.

 

اكثرما درباره اين موضوع كه واقعيت چيست دچار سردرگمي مي شويم. حتي در صورت احساس اين كه چيز هاي فراتر از آن چه كه گمان مي كنيم و جود دارد، باز هم مي كوشيم چيزي را واقعيت بپنداريم كه انحصارا بر مبناي حواس فيزيكي ما استوار است و براي مجاب كننده تر جلوه  دادن اين واقعيت نيز به تعاريفي استفاده مي كنيم كه فرهنگ ما از هنجار طبيعي و در نتيجه واقعي بودن ارايه مي دهد.

 با تمام اين تفاصيل جاي عشق در اين ميان كجاست؟ ايا زندگي پرمعناتر نمي بود اگر براي واقعيت ابتدا و انتهايي قايل نبوديم؟

 تنها عشق است كه در چارچوب اين قلمروي بي ابتدا و بي انتها مي گنجد. هر چيز ديگري غير از عشق ، زودگذر و در نتيجه بي معنا خواهد بود.

ترس هميشه بينش ما را دچار انحراف مي كند و درك مان را از ان چه دور و برمان مي گذرد مخدوش مي سازد. عشق يعني نبود كامل ترس. عشق قيد و شرطي براي خود قائل نمي شود. عشق را با مقايسه ها و حساب و كتاب هاي مادي كاري نيست و طبيعت آن به بسط و گسترش يافتن تمايل دارد.

 

با اين كه عشق همان چيزي است كه هميشه در طلبش هستيم، اكثر اوقات بي آن كه شناخت آگاهانه اي نسبت به آن داشته باشيم، از عشق مي هراسيم و بهمين دليل ممكن است حضورش را نه ببينيم  و نه بشنويم.  به كمك بصيرتي نوين ( كمك به خود و سايرين و پشت سر گذاشتن مرزهاي ترس و وحشت) مي توان پي برد كه اتحادي ذهني ميان تمامي افراد وجود دارد، همگي از سرشتي مشترك برخورداريم، و اين كه عشق و آرامش دروني، تنها چيزهاي حقيقي عالم هستند.بكمك عشقي كه تنها واقعيت وجودي ماست، مي توان سلامتي و يكپارچگي روحي را برابر با آرامش دروني دانست و التيام روحي را معادل رهايي از ترس.

 

پینوشت ۱: عید سعید فطر بر همه شما عزیزان روزه دار و مسلمانان جهان مبارک باد! طاعات و عبادات شما در این ماه عزیز قبول باشه. همواره بهترین ها را برای همه شما دوستان عزیز ارزو میکنم.

پینوشت ۲: از کامنت ها و نظرات جامع و زیبای شما  عزیزان سپاسگزارم.

 

چگون به ارامش ذهنی و درونی برسیم؟ _ قسمت اول

 

حقيقت بنياديني كه در مورد همه ما صدق مي كند اين است كه اساس وجودي تك تك مان بر مبناي عشق  پايه ريزي شده است. تنها دو نوع احساس در عالم هستي وجود دارد: يكي عشق و ديگري ترس. عشق ميراث طبيعي ماست و ترس ساخته ذهن ما.

عشق به ذات خود، پايا و ناميراست، فقط گاهي ممكن است، كالبد كسي كه از او انتظار عشق ورزيدن داريم، تغيير كند.

به ما عشق ورزيده مي شود اما اين عشق را نمي توان ديد. اگر ذهن مان را به چيزهايي غير از آن چه در حال اختيار داريم، معطوف كنيم، وقتي به تخيلاتمان پناه مي بريم، عشق وارد ميدان نمي شود و وقتي خود را در اوهام و خيالات بزدلانه مان غرق مي كنيم، عشق را توان آن نيست كه قابل اعتماد بودن خود را به اثبات رساند. ما بايد هوشيارانه بخواهيم كه در ميان بازوان نرم و لطيف آن آرام گيريم، و نبايد فكرمان را مشغول اين موضوع كنيم كه اين بازوان چگونه و چرا هم چنان آغوشش را نثار ما كرده است.

در اثر تجربيات و ارزش هاي تحريف شده گذشته بعضي از افراد را دوست داشتني نمي بينيم، به دليل اشتباهي كه در تفسير رفتار آن ها مرتكب مي شويم، نمي توانيم به راحتي دوست شان داشته باشيم. وقتي كه رسيدن به آرامش ذهني را به عنوان تنها هدف خود مد نظر قرار دهيم، مي توانيم گام دوم را نيز برداريم و به كمك بخشش، ديگران را چون امتدادي از عشق بينيم يا وحشت زده شويم و در طالب عشق، از سايرين استمداد جوييم. با اين بينش جديد هم مي توان راحت تر عشق ورزيد و هم از ديگران عشق دريافت كرد و در نتيجه همزمان به آرامش ذهني رسيد. براي اين كه ما به آرامش ذهني برسيم، ديگران نيستند كه بايد تغيير كنند.

ما همه طالب عشق هستيم، بنظر مي رسد  بسياري از ما قادر به تجربه كردن آن نيستيم، ترس و احساس گناهي كه از گذشته در ذهن داريم، توانايي تان را براي دادن و گرفتن عشق در زمان حال سركوب مي كند. ترس و عشق هرگز در يك جا نمي گنجد. انتخاب با ماست كه كدام يك را برگزينيم. با مدام انتخاب كردن عشق، مي توانيم ماهيت و كيفيت روابط مان را دگرگون كنيم.

 

بسياري از افكار،  گفته ها و اعمال ما عشقي عرضه نمي كنند، اگر طالب آرامش ذهني هستيم، خيلي مهم است كه روابط مان با سايرين، با احساس حاكي از پيوند و اتحاد باشد. براي رسيدن به آرامش ذهني و تجربه كردن عشق بايد همواره به افكار و گفته ها و اعمال خود دقت داشته باشيم. ما نمي توانيم دنياي بيرون را تغيير دهيم و نه مردم را اما قادريم ديدمان را نسبت به دنيا، سايرين و خود دگرگون سازيم.

آنچه تجربه مي كنيم ناشي از حالت ذهني اي است كه بر پرده دنياي بيرون مي افكنيم. اگر اين حالت ذهني انعكاس دهنده عشق و آرامش و صحت باشد، آن چه را تجربه مي كنيم نيز خارج از اين حيطه نخواهد بود. اگر حالت ذهني مان از شك، ترس و نگراني در مورد ناخوشي ها و بيماري باشد، همين حالت  را روي پرده جهان باز مي تابانيم و احساسي جز اين را نيز تجربه نخواهيم كرد.

وقتي از ديگران توقع داريم تا ما را به آرزوهاي مان برسانند اما نااميدمان  مي كنند و انتظار ديگري هم نمي توان  داشت – احساس رنج و ناراحتي ميكنيم-– اين آزردگي مي تواند در قالب ناكامي، نااميدي، خشم، افسردگي يا بيماري ظاهر شود. در نتيجه اين احتمال وجود خواهد داشت كه احساس محدودشدگي يا طردشدگي كنيم يا حس كنيم گير افتاده ايم يا مورد تهاجم قرار گرفته ايم.

وقتي احساس فقدان عشق، افسردگي و خلاء كنيم، تلاش براي يافتن كسي كه عشقي را كه نياز داريم به ما بدهد، راه حل مناسبي نخواهد بود. تنها راه حل ثمربخش اين است كه خود، بي هيچ انتظاري و با تمام وجود به كسي عشق ورزيم. در اين صورت، عشقي كه عرضه مي كنيم بي درنگ به سوي خود ما باز خواهد گشت. تحت اين شرايط لازم نيست كه فرد مقابل مان تغيير كند يا چيزي به ما ارزاني كند.

 

بر اساس يكي از باورهاي تحريف شده مادي ابتدا بايد سايرين عشقي به تو ابراز كند تا هم تو بتواني عشقي به انها دردل احساس كني. اما قانون عشق چيز ديگري مي گويد. بر اساس قانون عشق، تو خود عشقي  و با عرضه عشق به سايرين در حقيقت به خويش مي آموزي كه ماهيت وجودي ات چيست.

 

همين امروز به خود اجازه دهيد تا قانون عشق را بياموزي و تجربه كني. اشتباه بود كه گمان مي كردم مي توانم هر چيزديگري را جز آن چه كه براي خود مي خواستم به ديگران عرضه كنم چون آرامش، عشق و بخشش درست همان موهبت هايي است كه خود طالبش هستيم و مي كوشم تا آنها هدايايي باشند كه به ديگران تقديم مي كنم. با تقديم عشق و بخشش به جاي نشان دادن حالت هاي تهاجمي ، لطفي به مردم نمي كنم، بلكه خود، آن عشق را تصاحب مي كنم.

 

بخشش كليد رهايي است. رسيدن به آرامش دروني تنها زماني ميسر مي شود كه بخشش و عشق را تمرين كنيم. بخشش راهي است براي دگرگون ساختن ديدگاه هاي خود و رها شدن از ترسها، داوري هاي سرزنش گرايانه و نارضايتي ها، به ياري فراموش كردن هاي انتخابی و با از چشم برداشتن عينك منفي بینی هایی كه ترس هاي گذشته را به حال تحميل مي كنند، مي توان كم كم به اين حقيقت پي برد كه حقيقت عشق هميشه حي و حاضر است و تنها از طريق عشق است كه مي توان شادي را تجربه كرد. بنابراين ، بخشش يعني رها كردن گذشته ها و به ديده اغماض نگاه كردن هر آنچه ديگران در حق  وما در حق آنها انجام داده ايم و وسيله اي است براي اصلاح برداشت ها و تغييرهاي اشتباه ما، بخشش به ما كمك مي كند تا در خود و ديگران چيزي جز عشق نبينيم.

با گناهكار ديدن سايرين در حقيقت احساس گناه و بي ارزش بودن را در خودم تقويت مي كنم. نمي دانم خود را ببخشم مگر اين كه خواستار بخشيدن ديگران باشم. مهم نيست طرف مقابل در گذشته چه بدي در حق من مرتكب شده است و اين كه من چه كار زشتي در قبال او انجام داده ام. آن چه اهميت دارد اين است كه فقط با بخشش است كه رهايي من از احساس گناه و ترس كامل مي شود.

 

امروز بر سر آن شده ام تا تمام برداشت هاي غلط گذشته ام را درباره خود و ديگران به دست فراموشي سپارم. در عوض پيوند ي عميق ميان خود و تك تك افراد برقرار خواهم كرد و به آن ها خواهم گفت، از اين پس تنها در تابشي از نور بخشش ناب و حقيقي نظاره گر شما و خود خواهم بود.