اشتباه زنان_ قسمت اول

 

بشما زنان توصیه میشود این اشتباهات بزرگ را در رابطه با نامزد / همسرتان مرتکب نشوید:

 

  1. در حق مردان مادری کرده و با انان مانند بچه رفتار می کنید:

 

هنگامیکه با یک مرد مانند پسر کوچکی رفتار می کنید، او نیز شما را مایوس نکرده و مانند بچه ای کوچک با شما رفتار خواهد کرد. هنگامیکه انتظار دارید ناتوان، درمانده و ضعیف باشید او نیز ناتوان، در مانده و ضعیف می نماید.

 

       زنان چگونه در حق مردان مادری می کنند:

 

در حق انها زیاده از حد مفید واقع شدن و انجام دادن کارهایی که می بایست خودشان انجام دهند. مثلا: به دنبال کلیدش می گردید، کراواتش را درست می کنید، لباسهایش را شما انتخاب می کنید و ...

به این دلیل در حق مردان خود مادری می کنید تا انها را بخود وابسته سازید، وقتی سخت تلاش می کنید تا کلیه نیازهای شوهران خود را براورده کنید، او را شدیدا بخود وابسته می کنید.

مادری کردن باعث منزجر شدن مرد و طغیان کردن او خواهد شد. این کار به مرد احساس ناتوانی و بی لیاقتی خواهد بخشید و در نتیجه اعتماد به نفس او پایین امده و رفتارش بپگانه می شود. مادری کردن، عشق ، حرارت و شور حال رابطه شما را به مرور زمان خواهد کشت.

 

از انجام کارهایی که همسرتان خود می تواند انجام دهد، پرهیز کنید. با همسرتان بمانند فردی لایق، دانا، توانا و قابل اعتماد رفتار کنید. اطلاعاتی که خودش می بایست بخاطر داشته باشد، به او یاداوری نکنید.

انگونه که مادرها با بچه هایشان صحبت می کنند، با او صحبت نکنید. مسئولیت هایی که دوست دارید به عهده بگیرد به او واگذار کنید.

 

حکایتی  اموزنده :

زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاه مغموم. وارد خواربارفروشي محله  شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و 6 بچه‌اش بي‌غذا مانده‌اند.

صاحب مغازه با بي‌اعتنايي محلش نذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد، گفت: آقا شما را به خدا، به محض اينكه بتوانم پول را مي‌آورم. مغازه‌دار گفت نسيه نمي‌دهد.

مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آنها را مي‌شنيد، گفت: ببين خانم چي مي‌خواد، خريد خانم با من!

خواربارفروش با اكراه گفت لازم نيست خودم مي‌دهم. ليست خريدت كو؟ زن گفت:اينجاست.

مغازه‌دار گفت ليست را بگذار روي ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر . زن با خجالت يك لحظه مكث كرد و از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد . مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه ها برابر نشدند. آنقدر جنس گذاشت تا اينكه آن دو كفه برابر شدند . در اين وقت صاحب مغازه با دلخوري و تعجب تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است .

كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود كه نوشته بود (اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن) . مغازه ‌دار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد. زن خداحافظي كرد و رفت. مشتري يك اسكناس باارزش به مغازه ‌دار داد و گفت: فقط خداست كه مي‌‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است ؟

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كس داد و پاداش بسيار دارد.

درس های زندگی ( در مورد امید و ارزو):

 

آگاهی یک گیاه در میانه ی زمستان از تابستان گذشته نمی اید بلکه از بهاری می اید که فرا خواهد رسید. گیاه به روزهایی که گذشته اند نمی اندیشد بلکه به روزهایی اندیشه میکند که در راه اند. اگر گیاهان باور دارند که بهار خواهد امد چرا ما انسانها باور نمی کنیم، روزی خواهیم توانست به هر چه  خواهانش هستیم، دست یابیم! خوش بین، زیبایی گل را می بیند، بدبین خیره بر خار،  چشم بر گل می بندد.

اگر میخواهی خوشبخت باشی جز انکه برایت مهیاست را ارزو مکن

خداوند وقتی میخواهد کسی را فاسد سازد، همه ارزوهایش را براورده می کند

نومیدی بینش ما را ناتوان ساخته و گوش هامان را می بندد. ناامید که باشیم، جز اشباح تیره بختی را نمی بینیم و جز تپش های دل به درد امده ی خویش آوایی نمی شنویم!

راه زندگی پر از موانع و مشکلات است، تنها کسی می تواند از این راه پرخطر عبور کند که روحش از امید لبریز باشد و نومیدی در وی نفوذ نکند.

من تمام  توفیق های خود را مرهون امیدهایی هستم که در دوران جوانی در قلب خود پرورش می دادم.

پی نوشت: بدون اعتماد و صداقت، رابطه ها می میرند و عشق ها پژمرده می شوند. در روابط خود با دیگران و خصوصا  با همسرانتان یا انهایی را که دوست دارید و عشق می ورزید ، همیشه صداقت و اعتماد را پیشه کنید.

عجب رسمیه رسم زمونه

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه

میرن ادما، از اونا فقط

خاطره هاشون بجا میمونه

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

ادماش کجان، خدا میدونه

بوته یاس باباجون هنوز

گوشه باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفتا خونه

خودش کجاست، خدا میدونه

میرن ادما، از اونا فقط

خاطره هاشون بجا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

گوشه طاقچه، توی ایوونه

خودش کجاست، خدا میدونه

میرن ادما، از اونا فقط

خاطره هاشون بجا میمونه

پرسید زیر لب  یکی با حسرت

از ماها بعدها چه یادگاری

میخواد بمونه،خدا میدونه

میرن ادما، از اونا فقط

خاطره هاشون بجا میمونه

 سلام دوستان خوب و عزیز مجازی!

امیدوارم تعطیلات نوروزی به همه شما خوش گذشته باشه. یه بار دیگه از صمیم قلب سال نو رو بهتون تبریک میگم و ارزو می کنم سالی خوب و پربار داشته باشین. سالی که در ان  برای شما دوستان گلم ، آکنده و سرشار ازموفقیت و بهروزی، سلامتی و تندرستی، سعادت و کامیابی، شادی و نشاط، عشق و محبت، صمیمیت و دوستی، مهر و وفا، ارامش و آسایش، سربلندی و سرافرازی باشه.

دوستانی که لطف کردن و به من به هر صورت تبریک گفتند، صمیمانه ازشون ممنونم. خودتون می دونید که ایام عید، دید و بازدیدها زیاده و ایام گردش و مسافرت؛ به همین دلیل نتونستم در ایام نوروز به وبلاگ های شما سر بزنم و یا سال نو رو تبریک بگم، امیدوارم بخوبی خودتون ببخشید و عذر من رو بپذیرین.

حرف خاصی واسه نوشتن، فعلا ندارم. امسال روز سیزده بدر برای ما بسیار تلخ و ناگوار  با اشک و حسرت گذشت.  دختر خواهرزاده نوعروسم با همسرش و خانوادش تصادف هولناکی داشتند. متاسفانه همسرش در این سانحه دلخراش جان خودش رو از دست داد و خواهرزاده ام و همسرش هم  بدلیل جراحات و خونریزی داخلی در بیمارستان بستری هستند. از همه شما دوستان عزیز می خوام با قلب پاک و مهربونتون برای انها دعا کنید. از لطف و محبت همیشگی تون بی نهایت ممنونم.

سعی می کنم بزودی بنویسم. تا ان موقع  التماس دعا

پی نوشت 1: حضور هیچ کس  در زندگی اتفاقی نیست. خداوند در هر حضوری جادویی نهان کرده برای کمال ما، خوش آنکه دریابیم جادوی حضور یکدیگر را.

پی نوشت 2: روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.