تیرماه ۱۳۷۳:

..حتي زماني كه او را نمي ديدم از ديگران راجع به او مي پرسيدم. يك روز بخاطر كاري كه به خانه خواهرش رفتم. او هم آنجا بود. با هم براي مدت كوتاهي صحبت كرديم. حرف هاي او همه اش رنگ و بوي عشق داشت. او صادقانه به عشقش اعتراف مي كرد اما من با وجود اصرار  نتوانستم به عشق خود اعتراف كنم و نامه اي را به او دادم كه گوياي همه حرف هاي قلبم بود. من هم صادقانه او را دوست داشتم و به او عشق مي ورزيدم بطوري كه فكر ميكردم اگر روزي خدايي ناكرده او را نداشته باشم زندگي برايم ممكن نخواهد بود.

شب و روز در رويا بودم و فكر مي كردم كه چگونه مي توانم خوشبختش كنم. خوشبختي را فقط با او بودن مي ديدم. بعد از اين ماجرا چند بار ديگر هم با هم ملاقات كرديم و من از سخنان او و رفتار و كردارش كه با وقار و متانت خاصي همراه بود لذت مي بردم تا اين كه...

 

هر كدام از اين اتفاقات ضربه اي جبران ناپذير به روح حساس من وارد كرد. بعضي شبها تا صبح در آغوش مادرم اشك مي ريختم و بعضي شبها لحظه اي از خواب بيدار مي شدم و مي ديدم مادرم آرام بالاي سرم نشسته و گريه مي كند.

روزها گذشت و من ديگر بكلي از خواب و خوراك افتاده بودم...به زور سعي مي كردم شاد باشم و به كمك مادر و دوستانم ساعتي را از حالت افسردگي دور مي شدم. من از همه چيز و همه كس، بيزار از همه و حتي خودم.

 كم كم روزي فرا رسيد كه من مي خواستم براي رفتن به دكتر به تهران بروم كه...در تهران دچار جنون شده بودم. فكر مي كردم چه خوب بود، اگر مي خوابيدم و از خواب بيدار مي شدم و مي ديدم كه تمامي اين لحظه هاي وحشتناك كابوسي بيش نبوده اما چه خيال خامي! مرده اي بودم متحرك. يك هفته اي را كه در تهران بودم در واقع ، هم از لحاظ جسمي ضعيف شده بودم و هم از لحاظ روحي به نقطه زير صفر رسيده بودم.

كم كم وسايلمان را جمع كرديم تا شهر... را براي هميشه ترك كنيم. وقتي به خانه مان در تهران بازگشتيم هيچ كس باور نمي كرد كه در مدت اين چهار سال كه براي ما چهار قرن طول كشيد، آن قدر روي چهره و موي پدر و مادر من تاثير گذاشته باشد و مرا بصورت يك انسان شكست خورده در آورده بود. همه مي گفتند چه بر سرتان امده است و چرا اينگونه شكسته شديده ايد؟!

چند ماه گذشت تا اين كه ضربه بعدي وارد شد و آن فرستادن دفترهاي جزوه و نامه ديگر بود كه من با ديدن آنها از حال رفتم و به زير سرم رفتم.

و چندي بعد از آن يك نامه ديگر. وقتي آن را باز كردم از شدت اثراتي كه رويم گذاشته بود آن چنان دستم را به ديوار كوبيدم كه چون ناخنم بلند بود، طوري شكست كه گوشت زير ناخنم  با آن جدا شد و تمام اوراق نامه غرق خون شد. از شدت درد و ضعفي كه داشتم براي چند دقيقه اي از هوش رفتم. بعد مادرم را گريان بالاي سر خود ديدم. با تمام و جودم قسم مي خورم كه بدبخت ترين موجود روي زمين مادر است. انگشتم را پانسمان كرد و فقط اشك مي ريخت.

 در حال حاضر خودم را بيماري مي بينم كه اميدي به بهبودي ندارم. هر ناراحتي و دردي كه دارم و به پزشك مرجعه مي كنم همه مي گويند از اعصاب  است. خانم ! شما با اين سنتان عجيب است... اين تنها خاطره اي از سرسوزي از غمها و ضجرهايي است كه من در طي اين 4 سال كشيدم...

توقع داریم كه عشق شورانگيز براي هميشه دوام پيدا كند و حتي شدت آن افزايش يابد اما اين عشق زودگذر است. عشق شورانگيز همواره يا تحليل مي رود يا به عشق دوستانه تبديل مي شود. از زيبايي انتظار داريم كه در برابر تغييرات زمان، مقاوم باشد، اما تمام زيبايي ها رنگ مي بازند. دوست داريم فكر كنيم كه نيروهاي فوق طبيعي  مدام ما را به سوي عشق حقيقي، هدايت مي كنند اما مهم ترين عامل در شكل دهي به روابط ( چه دوست داشته باشيم، چه نداشته باشيم) شانس است و در واقع، ما به طور تصادفي عاشق مي شويم.

جهان قصه وار و خيال انگيز " عشق عاشقانه " تعهد مي دهد كه " ما از اين پس با شادي" زندگي خواهيم كرد، اما روايت عاشقانه، فاجعه محض است. قهرمانان ميان شعف و ماليخوليا در نوسان هستند و بعد در قالب حالات وسواس فكري بيمارگونه از رمق مي افتند.

عاشقانه بودن، بازي كردن با آتش است. آتشي متغير و ناپايدار. شور اگر چه هيجان انگيز است، اما بسيار غير قابل اعتماد است آن قدر غيرقابل اعتماد كه فرهنگ هاي آسيايي و شرقي آنرا به عنوان بنيان ازدواج رد كرده اند و به جاي آن فرايند هاي عقلاني تر " نظم و ترتيب " را توصيه مي كنند. تشــــكيل   واحد خانوادگي جديد، نه تنها براي عروس و داماد و خانواده نزديك شان ، بلكه براي كل اجتماع و جامعه در ابعاد گسترده تر چنان اهميت دارد كه نمي توان ان را تنها بر اساس عشق، استوار كرد. سطح عميق تري از سازگاري شامل عواملي نظير سوابق فرد، تحصيلات و خلق و خوي شخص بايد وجود داشته باشد تا نسبت به تدوام ارتباط اطمينان حاصل كنيم.

عشق عاشقانه؟

عشق، و به ويژه عشق رمانتيك، بزرگترين مشغله رواني ما انسانهاست. تقريبا هر يك از جنبه هاي زندگي ما تحت تاثير مفهوم عشق عاشقانه است.

وقتي از لغت عاشقانه استفاده مي كنيم، در حقيقت، معاني مختلف آنرا در هم مي آميزيم. مجذوب كلمه عاشقانه شدن، پذيرش لغتي ست كه معاني ضمني بسياري دارد از جمله: "شهوت، حماقت، وسواس، اضطراب و پريشاني، ناراحتي، بي مبالاتي ، شور ، شعف و شادي و ماجراجويي."

مانند هر زبان مادري ديگر، نخست با زبان عشق عاشقاته صحبت مي كنيم، بي آنكه قادر به توضيح قواعد آن باشيم. تصوراتي كه بر اساس آنها مي توان عشق عاشقانه را پيش بيني كرد، در ذهن ناخودآگاه ما مدفون است، جايي كه اين تصورات اثر نيرومندي بر عقايد، نگرش ها و آرزوهاي ما مي گذارند. ما هرگز درباره مشروعيت آنها به خود ترديد راه نمي دهيم.

وقتي يك قهرمان عاشق مي گويد كه حاضر است همه چيز را در راه عشق فدا كند، هيچ كس نخواهد پرسيد: " آيا محبوب او واقعا شايسته اين فداكاري است؟ " يا " آيا او نمي تواند محبوب ديگري براي خودش پيدا كند؟ " عشق عاشقانه منطق مبهم خودش را دارد. منطقي كه ما همگي ، تلويحا آن را مي پذيريم. درك كامل عشق عاشقانه ، مستلزم بررسي تاريخ فرهنگي آن( علاوه بر تاريخ تكاملي آن) است. در دنياي غير منطقي عشق عاشقانه، ديوانگي را فضيلت به شمار آوردن، امري گريزناپذير است.

در قرن هشتم هارون الرشيد دائم عاشق كنيزكان مي شد، فقط به اين دليل كه ببيند آيا تجربه عشق او را بيمار مي كند يا نه. اين كه چنين قدر قدرتي به وسيله كنيزي  به فلاكت مي افتاد، از نظر العباس شاعر دربار هارون الرشيد، نشان دهنده اين امر بود كه عشق هوسي غير منطقي بود. عشق قادر بود كنيزي را دست نيافتني كند و در نتيجه مانع رضايت از آن شود.

 

ليلي و مجنون اثر نظامي گنجوي شاعر ايراني قرن دوازدهم، پيشگامان يكي از تاثيرگذارترين داستان هاي عاشقانه اي است كه تا كنون به نگارش در آمده است.

واژه " مجنون " از كلمه جن گرفته شده است و بنابراين تحت تاثير نيروي ماوراء طبيعي با انديشه جن زدگي پيوند خورده است. هر چند كه در اين حالت شيطان خود عشق است، چرا كه مجنون كه يا شوريده حال است يا ابله و ديوانه عاشق پيشه، با عشق برانگيخته مي شود. مجنون شكوه مي كند كه:

" آه! اي جن طبيب! واي بر تو! درماني براي دردم پيدا كن زيرا طبيب انسان از علاج بيماري ام عاجز است." در اين جا، بار ديگر با زمينه بياني آشنايي رو به روي مي شويم، جايي كه طبيب ناتوان تنها مي تواند بر خاستگاه اصلي و قدسي بيماري عشق صحه بگذارد.

 

داستان ليلي و مجنون در ابتدا به صورت روايتي متوالي نبود. بلكه  داستاني بود بصورت مجموعه اي از قصه هاي مستقل (اما مرتبط با هم). نظامي براي به نظم در آوردن داستان حماسي اش ، از حوادث سنتي و قديمي استفاده كرد و آنها را از حوادث برساخته خودش تركيب كرد. محصول نهايي اين كار، شعري طولاني بود اما در عوض روايت ساده و منسجم مي شد.

 

قيس بن سعد ( از قبيله باديه نشين) ليلي زيبارو را اولين بار در مكتب خانه مي بيند. دو جوان بلافاصله عاشق هم مي شوند اما رسوم قبيله به آنها اجازه نمي دهد تا در كنار هم باشند. قيس در آرزوي وصال ليلي، رنج و عذاب مي كشد و جدايي از ليلي او را مجنون مي كند.

 

قیس با از دست دادن قلب خود، حالا عقلش را هم از دست مي دهد. تنها كاري كه مي كند از خود بي خود شدن، ستايش زيبايي ليلي و تحسين پاكدامني او نزد همگان است. هر قدر كه مردم بيشتر مجنون را مي بينند و حرف هاي او را مي شنوند، ديوانه تر بنظر مي رسد و رفتارهايش عجيب تر مي شود. هر جا كه ميرود با نگاه هاي خيره و انگشت هاي اشاره كننده، خنده و تمسخر و اين فرياد مواجه مي شود كه: " اين جا را نگاه كنيد، مرد ديوانه دارد مي آيد، مجنون! "

 

قيس ( كه از اين پس او را مجنون مي ناميم ) را نمي توان درمان كرد. او جامعه بدوي را رها و ترك مي كند ( معاشرت با حيوانات را ترجيح مي دهد) و در بيابان سرگردان مي شود. جايي كه در آن به يك راهب يا صوفي تبديل مي شود. اگر چه مجنون عقل و خرد نداشته است اما قادر بود في البداهه  شعر عاشقانه اي درباره زيبايي حيرت انگيز معشوق را از حفظ و با آواز بخواند.

 

ليلي را مجبور كرده بودند با جوان متشخصي به نام ابن سلام ازدواج كند. اما ليلي از اين كار سر باز زد و چندي بعد، ابن سلام دلش شكست و مرد. ولي مرگ او نسبت به سرنوشت ليلي كه تماس سرد و بي روح با حياتي ترين جنبه زندگي او را به كام مرگ فرستاد، ناچيز و بي اهميت به شمار مي رود. مجنون با شنيدن خبر مرگ معشوقه اش با شتاب خود را بر سر گورش مي رساند:

مجنون چشمانش را مي بندد و خود را بر گور ليلي مي اندازد.بدنش را با تمام تواني كه برايش باقيمانده است، بر زمين مي فشارد. لب هاي خشكيده اش در سكوت دعا مي خوانند و سپس با گفتن " ليلي، عشق من ..." روحش از اوجدا مي شود و ديگر مجنوني وجود ندارد.

حكايت با سوگواري قبيله ليلي و مجنون بر سر گور آن دو پايان مي يابد. گور هايي كه دو عاشق سرانجام در آن با مرگ به يكديگر مي پيوندند.

داستان ليلي و مجنون، تقريبا شامل تمام عناصري است كه بعدها به عنوان مشخصه هاي ادبيات عاشقانه به شمار آمدند. اين ويژگي ها عبارتند از:

" عشق در نگاه اول، مثلث عشق، عشق ممنوعه، آرمان گرايي، آوارگي بي خواب و خوراك، فقدان وصال و پايان فاجعه باري كه با مرگ عشاق به پايان مي رسد." علاو بر آن، ماجراهاي ليلي و مجنون تقريبا در تمامي داستان هاي بزرگ عاشقانه اي كه نويسندگان غرب نوشته اند، ظاهر شده است. بطور مثال، گردهمايي كاپولت ها و مونتگيوها در پايان نمايشنامه رومئو و ژوليت كه با آن مي توان ترك خصومت بين دو قبيله را هنگام سوگواري بر مزار رومئو و ژوليت پيش بيني كرد.

 

قرائت هاي بسياري از داستان ليلي و مجنون در دست است اما اغلب علماي اسلامي آن را حكايت تمثيلي مي دانند كه در آن شور و اشتياق شديد مجنون با اشتياق جان براي پيوستن به خدا، يكي فرض مي شود.

لطفا برای دیدن بقیه مطالب روی لینک ادامه مطلب  در زیر کلیک کنید.با تشکر از توجه شما دوستان گلم