به من  آنروز بخشيدند عمر جاوداني را 

كه نوشيدم  زجام عشق  آب  زندگاني را

صفائي نيست گلزار جواني را اگر در آن 

بدست شوق   ننشاني  نهال  مهرباني  را

از آنروز شمع از سوز دل پروانه اگه شد  

كه گوش عشق ميداند زبان بي زباني را

زحرف عشق نيكوتردرآن حرفي نمي بيني

اگر با چشم دل  خواني کتاب زندگاني را

مقدمه

هر كسي  نگرش  و ديد خاصي  به زندگي  آدمها ، عشق و دوستي   و محيطي  كه در آن زندگي   مي كند، دارد .  خداوند  هر موجودي   را منحصر بفرد   و خاص خودش   آفريده است.  اگرچه  سرشت   و فطرت  همه ما از  اول يكسان بوده   است اما از لحاظ  روحي،  جسمي،  احساسي -  عاطفي و اخلاقي با يكديگر فرق   داريم . به عقيده من  اين  كه انسان    بايد چگونه   زندگي كند و   راحش چيست؟ چه جور ميتواند موفق   و  خوشبخت باشد و داراي  محاسن و اخلاقيات  حسنه و خوب   باشد  و اين كه  چگونه بايد  دوست داشت و عشق  ورزيد  و به طور كلي  همه موارد  اين چنيني همه و همه اكتسابي  است  يعني با درايت ،تحصيل ،آموزش  و ممارست  هر كس  به فراخور گنجايش و ظرفيت  و جودي  خود مي تواند خوشبخت باشد  يا بدبخت،  از زندگي خود لذت ببرد يا با رنج  و درد و محنت زندگی کند.

اما در مورد  عشق و دوستي واقعي  و راستين حرف  و مقوله براي  گفتن زياد است . همانطور  كه گفتم  آدمها  از لحاظ   روحي و رواني ، عاطفي   و احساسي  متمايز از يكديگرند.  هر كسي به فرا خور ديد و بينش و ظرفيت  و گنجايش وجودي  خود به نوعي  دوست ميدارد، عشق مي ورزد  و در كل  زندگي مي كند .

دوست داشتن ،عشق ورزيدن ، نيكي و احسان به ديگران بسيار  زيبا است ، اينها  روح آدمي را نوازش  مي دهند  و غذاي روح  و روان انسان  هستند.  آنان كه  از اين  سه حسن  خدادادي  بي بهره  و دور هستند  به عقيده من  زنده نيستند  و مرده اي متحرك هستند ؛ چنين  افرادي  از زندگي   هرگز   لذتي  نخواهند  چشيد . اما هر چيزي حرمتي ،قداستي و شرافتي دارد .

آنچه كه در اين حيث  من ميخواخم  به آن بپردازم  در باب قداست  ،شرافت و حرمت  عشق  و دوستي راستين و واقعي است. 

عشق (و دوستي ) واقعي                                     True love

شرافتمندي  دو نوع است؛  يكي  آن كه  هدفش كسب  ثروت  و احراز  پست  و مقامي  است  و ديگري  گونه ي است  كه عقل و هوشياري،  احسان  و نيكي و دوستي  توام  با عشق  از رويداهاي آن است.  اما آنچه   امروزه بديهي است  و ما در بطن   و جوهره  عشق ها   و دوستي های  كنوني  مشاهده  مي كنيم  فاقد شرافت  از نوع  دوم است و اگر شرافتي  باشد هدفش همان كسب و احراز  شهرت و ثروت و مقام است

امروزه ديگر  از اندوه  و تقوا  آفريني  و رفعت بخشي  روح عاشق  خبري نيست. امروزه عشقي  را مي بينيم  كه فاقد استقامت و استواري  عاشق  واقعي است ، ديگر  از تحمل  و بردباري  عشاق  خبري  نيست  كه نوعي طغيان  و سرپيچي از رسوم مسرات  و آلام عشق است  .

وفا ، راستي و مهرباني،  گذشت و استقامت  كه از   ويژگيهاي بلامنازع  عشق و دوستي  واقعي   است   ديگر در  اين زمانه  سرد و يخبندان وجود ندارد . ديگر احساسات متضاد  و ويژگيهاي  عشاق  واقعي؛  اميد و نوميدي،  دلبستگي   و تلخكامي،   تمايلات  مناعت  و شرم ، سوختن  و منجمد شدن -  آنهايي   كه روزگاري   توفان مي آفريدند ، عاشقي كه كشتي  او دستخوش   امواج  درياي  متلاطم  بود  -  هيچ يك ديگر در  اين زمانه وجود ندارد .

عاشق و دوست  واقعي كسي  است  كه  در برابر كشمكش  ميان  احساس و اراده  عقل  سليم و تمايلات انساني  تقوا  و شهوت و فاقد  آنها استقامت مي كند   و شانه  خالي نمي كند .

آن كه احساسات  او به دنبال   ارضاء  نفس است و تنش  حل ناشدني ،  به نهاد عشق  دوگانگي  مي بخشد زيرا   تمايلات عقل او  را در  زنجير خود دارد و جدالي ميان احساسات  و عقل  او صورت  مي گيرد  جدالي  كه ميان عناصر   احساسي  و عقلاني  در شخصيت  اوست.   عشق واقعي  همانند  عشق افلاطون  يعني  عشق به زيبايي و يا تقوا   و پاكدامني   است  كه عاشق   را به خير مطلق  مي  رساند .

شكسپير غزلسراي معروف انگليسي  عشق را اغلب  به معناي  عاليترين  نوع دوستي  ارسطوئي بكار مي برد.  ارسطو  در باب نهم   كتاب اخلاقيات  از سه نوع دوستی سخن  به ميان  مي آورد .

در نوع اول  بر سود و منفعت شخصي و علاقه  به ويژگي  هاي ظاهري   استوارند و آنگاه  كه سود   و يا علاقه پايان مي يابد دوستي  نيز  بدست فرموشي سپرده مي شود.  دوستي واقعي  و راستين  به علاقه و منافع زود گذر  وابسته نيست  بلكه دوستي  بخاطر دوستي است  ارسطور  نوع  سوم  را دوستي  واقعي  مي نامد و شكسپير معروف  عشق  را به همين نوع دوستي   و عاشق  را به معني  اينگونه دوست بكار  مي برد .

عاشقي  كه پاك باخته نيست  بلكه  از عشق   و عاشقي  خسته است   و نجات  عشق  را به دوش  معشوقه مي گذارد  عاشق واقعي  نيست   گرچه در نخستين نگاه   زيباست   اما بزودي  رنگ مي بازد  زيرا  بر خلاف   عقل و احساس   است  چرا كه اگر عاشق  بار عشق خود را به دوش  نكشد ديگر عاشق نيست .

عشق واقعي رنگ نمي بازد   و از جلال  آن كاسته نمي شود مثلاً استعاره شمع   و پروانه در ادبيات ملل  جهان مرسوم است   اما تنها شيخ اجل  سعدي است  كه توانسته زيبايي آنرا صد چندان  كند . ديگران   پروانه  را عاشق  پاكباخته ديده اند پروانه است  كه بر گرد  شمع مي گردد و جان ميدهد اما سعدي   در باب  سوم بوستان پروانه را مي بيند كه خود را عاشق  خوانده و گريه  و سوز شمع را بي دليل  ميداند . شمع در پاسخ  چنين مي گويد :

كه اي  مدعي  عشق  كار تو  نيست  

كه نه خبرداري  نه يار اي ایست

توبگريزي از  پيش  يك شعله خام  

من استفاده  تا  بسوزم  تمام

تو را  آتش  عشق اگر  پر بسوخت  

 مرا بين كه از  پاي تا سر بسوخت

شمع در بارگاه عشق  مقامي بالاتر از پروانه مي يابد و پروانه نيز  نه تنها هرگز عشق  را انكار نكرده بلكه در عاشق بودن  علو مي كند .

عشقي  كه مي ميرد ، عشق نيست  چرا كه  عشق  مردني  و فراموش  شدني نيست  بلكه  اين عاشق است كه مي ميرد  و فنا مي شود به گفته خواجه شيراز  به لسان غيب حافظ  :

عمر آن  كه در  اين حلقه نيست زنده به عشق

به او نمرده به فتواي  من نماز كنيد

عاشق واقعي عشق از قلب  او موج مي زند، آرزوی وي چيزي  جز بدست آوردن دل و وصال معشوقه نيست.  ويژگي هاي  روحاني   معشوقه   بيش از درخشش زيبايي  جسماني و ظاهري  اوست  و عاشق واقعي  اين زيبائي  و جواني  معشوقه را مي ستايد .

عشق راستين  از شهوت متمايز  بوده  و راه طولاني  و بس دشوار به همراه دارد. زيبائي  خاكي  و جسماني  سايه اي  از زيبائي   روحاني است  و بر آن است كه هر كسي بايد  زيبائي   دنيوي  را  که انعكاس  زيبائي ملكوتي  است در نظر  بگيرد  تا به درك زيبايي  ملكوتي  توفيق يابد .

زيبايي  راستين  كه ما تنها انعكاس  سايه اي  از آنرا   مي بينيم  جهاني تر و پر معني تر از زيبائي  جسماني است  چرا كه اين  زيبائي  جسماني تداومي  ندارد  و با مرور  زمان   به زوال و پيري مي گرايد.

اسپنسر  غزلسراي  معروف انگليسي می گوید:

مردم تورا  زيبا مي نامند  و تو گفته ي  آنان  را باور  مي داري    به اين دليل  كه خودت هر روز  چنين مشاهده مي كني، اما من زيبايي  راستين  يعني سيرت  نيكو و متقي را بسيار  بيشتر تمجيد مي كنم .

هر زيبايي  ديگري  هر قدر هم  كه زيبا باشد  زوال  مي پذيرد   و ظاهر   شكوهمندي  اش فنا  مي شود .

اما  آن زيبايي  جاودان و آزاد

از قيد  زوال  شكننده است كه وجودش  پس از جسم  متوارم است

تنها  آن زيبايي  راستين   است و دليل  بر آن است   كه  تو ،

مقدسي  و تو را  خاستگاهي آسماني  است .

از روح القدوس  آمده اي  هم او  كه از وي

كمال  زيبايي  راستين  در روز  ازل سرچشمه  گرفت .

تنها  او زيباست  و آنچه را كه  او زيبا  آفريده است

هر زيبائي  ديگري  بسان گلها  زود  پژمرده  مي شود .

و اما شكسپير در اين حيث  مي گويد :

آنگاه كه چهل زمستان  گرداگرد  چهره ات را محاصره كنند و در ميدان رخسار  زيبايت  سنگرهاي  عميق حفر  نمايند  لباس فاخر   شباب تو  كه اكنون چشم ها را  خيره كرده  است مبدل به  لباسي   پاره  و بي ارزش خواهد گشت .

عشق خاكي تجلي  نيروي بشر است  كه  به هرج و مرج  ، نظم و هماهنگي مي بخشد.   عشق راستين  از شهوت متمايز بوده  عاشق  بايد از   برزخ  عشق  گذشته  آنگاه به  فردوس  عشق نائل گردد.

به عقيده افلاطون  محبوب زيبائي  خود را  در آينه عاشق  مي بيند و عاشق   نقش زيبا  و نيرومند  خود را  در محبوب  نظاره  مي كند .  ميتوان چنين  پنداشت كه عاشق و معشوقه در آئينه روياروي  هستند  و عاشق ،  معشوقه  را در تخيل  خود زيباتر از آن چه هست مي بيند .

عاشق واقعي  لرزان و متزلزل نيست و اگر   غمي دارد  تسليم  نمي شود .  اكثر  عشاق  واقعي با نخستين  نگاه  با پيكان   خداوند عشق  از پاي  در ميايند.  عشق آفرينده ي بالاترين  آرزوها و مظهر و  نشاطه صفاي دلهاست و حتي  وسيله  رسيدن به خير مطلق است.

عشق  تو بايد  نماد قداست ،اعتدال  ،پاكدامني ، دوستي ، عدالت  و ادب  تو باشد.

پی نوشت 1: دوست عزیزم مهربانو مدت زیادی است که از شما خبری ندارم و متاسفانه وبلاگ شما هم بسته است. در هر حال امیدوارم حالتون خوب باشه و مشکل خاصی برای شما پیش نیومده باشه.از سلامتی خودت ما را نیز مطلع کن.

پی نوشت 2: از شما دوستان عزیز خواهشمندم این چند پست اخر را نیز در مقوله عشق  حتما دنبال کنید. این وبلاگ با هر خوب و بدی که داشت بسته خواهد شد.از توجه شما ممنونم و بخاطر طولانی بودن بعضی از پست ها از شما عذر میخوام.