در مبحث عشق_ قسمت اول
از دست نوشته های خودم تقدیم به همه عاشقان و دوستداران عشق:
عشق واقعي
عشق بسان رود، بسان جويبار، بسان دريا بايد جنبشي پيوسته و مداوم داشته باشد. عشقي كه پيوسته نباشد و زودگذر و اني باشد، عشقي كه هر ان نجوشد، هر ان نيز خواهد مرد و هر آن رنگي تازه بخود مي گيرد.
عناصر همدلي و مهرباني، احترام و عزت، آرزو، صميميت، صبر و بردباري ، افسوس و بخشايش و محبت و دوستي را در هم آميزيد تا بتوانيد عشق را بيافرينيد.
جبران خليل جبران ميگويد:
" عشق جواني اي ست كه زنجير گسسته دارد...مردانگي اي ست رها از دلزدگي ها!، زنانگي اي ست دلگرم از اتش مهر! مي درخشد با نور اسماني ژرف تر از آسمانها"
عشق را تنها بخاطر عشق دوست بداريد. عشقي كه شما را به شهوت و هوي و هوس رهنمود مي كند در واقع مهر و محبت را در شما كشته است. جبران مي گويد:
" اگر بدنها كاروان عشق را به بستر شهوت راهنمايي كنند، مهر خودكشي خواهد كرد."
هر چه عشق تان بيشتر باشد بروز ان دشوارتر خواهد بود. عشق به تو پر و بالي مي دهد تا در اسمان و فراسوي ابرها بتواني بپرواز درايي . عشقي كه به تو پر و بال پرواز نمي بخشد، عشقش نشماريد. عشق پاك و واقعي همانند نهالي ست كه بايد علف هاي هرز كه همانا شهوت و هوس است از ان جدا كني. عشق بايد از تو انسان ديگري متفاوت با انچه بوده اي بسازد و بي شك عشق پاك و واقعي تو را به موهبت هاي نهفته اي مي رساند و رازهايي را بواسطه ان كشف خواهي نمود كه تا بدان هنگام در درون تو نهفته و ناشناخته بوده اند. عشق به انسان عزت و ازادگي مي بخشد.
عشقي که تو را به بديها و آنچه كه به زيان توست ، رهنمون ميكند، عشق نيست. جبران خليل جبران مي گويد:
" چه قدر پليد است عشقي كه گلي مي كارد و گلستاني را از بيخ بر مي كند. مكافات اين عمل باز خواهد گشت، و سالها ما را مبهوت و گيج بر جا خواهد گذاشت."
پس چنان عشقي را در قلب خود بپرورانيم كه زيباترين و خوشبوترين گلها را در گلستان قلبمان بكارد و اين گلستان را هرگز از بيخ بر نكند. در جاي ديگر جبران اين چنين زيبا مي گويد:
" چه سخت است ! زندگي كسي كه عشق را مي جويد اما شهوت دريافت مي دارد."
عشق تنها واقعيت موجود در جهان است و هر انچه كه عشق را بازتاب نمي دهد برداشت و تعبيري غلط از واقعيت است. عشق بايد توام با گذشت و بخشش و ايثار باشد چرا كه بخشش و گذشت به ما مي اموزد تا به ديگران مهر و عشق بورزيم.خوشبختي و شادي و لذت زندگي را تنها از طريق عشق و عشق ورزي به ديگران مي توان بدست اورد و تجربه نمود. بايستي باورها و برداشت هاي غلط را درباره خود و ديگران به فراموشي بسپاريم و در عوض ان پيوندي عميق توام با بخشش، مهر و محبت، عشق و صميميت برقرار كنيم. بياموزيم كه با تابشي از نور عطوفت و مهرباني و نيكي و عشق نظاره گر خود و ديگران باشيم.
عشق يعني رهايي از ترس و بيم و اضطراب. با عينك ترس و شك و ترديد و دودلي به عشق هرگز ننگريد. بايد ازادانه، مصمم و با شناخت و البته عاقلانه با ديدي متفاوت به عشق نگريست و نقابهاي شك و ترديد و رعب و ترس را از چهره خود برداريم.
لازمه انكه بتوانيم ديگري را دوست بداريم و به او عشق بورزيم اين است كه ابتدا خود و خويشتن را دوست بداريم و در اولين گام بايد نخست عاشق خود بود. كسي كه از شناخت خود عاجز و درمانده است و نمي تواند خود را دوست بدارد و عشق ورزد چگونه مي تواند خود را دوست بدارد و عشق ورزد و چگونه مي تواند ديگري را دوست بدارد يا به ديگري عشق ورزد؟!
جرالد جي جامپولسكي مي گويد:" فقط عشق را بياموز زيرا تو خود چيزي نيستي جز عشق."
در جاي ديگري مي گويد:
" تنها عشق است كه در چارچوب اين قلمروي بي ابتدا و بي انتها مي گنجد، هر چيز ديگري غير از عشق زودگذر و در نتيجه بي معناست. ترس هميشه بينش مارا دچار تحريف مي كند و درك مان را از انچه دور و برمان ميگذرد مخدوش ميسازد. عشق يعني نبود كامل ترس. عشق قيد و شرطي براي خود قايل نمي شود. عشق در اصل هر چيزي است كه ارزشي دارد، و ترس هيچ چيز براي عرضه به ما ندارد چرا كه خود، هيچ است."
گر چه راه عشق بس صعب و دشوار است و پر از فراز و نشيب اما اگر نداي عشق را شنيدي و تو را فرا خواند انرا با اشتياق پذيرا باش. عشق هم تو را عزت مي دهد و هم خوار مي دارد و بسان باغباني ست كه هر دم تو را مي آلايد و شاخه هايت را نيز هرس مي كند. اگر بتوانی هنر عشق ورزیدن را بیاموزی و عشق تو عشقی ماندگار و همیشگی باشد مسلما باعث خوشبختی و سعادت توست، در غیر اینصورت عشقی که تنها بر مبنای مشتی احساسات زودگذر و بدون آگاهی و شناخت صوررت بپذیرد و یا بر مبنای هوس باشد می تواند باعث خواری و ذلت گردد.
مي گويند عشق يكي را كور و ديگري را كر و لال مي كند. پس عاشق و معشوق بايد دست در دست هم گذارند تا يكديگر را داشته باشند. عشق جدا از درد و رنج و غم نيست همانگونه كه شعف و شادي آور و دل انگيز نيز هست. زخم عشق اگر چه دردناك ترين زخم هاست اما شيرين است و دلنشين. بايد درد و زخم عشق را به جان خريدار بود و با گشاده رويي و شادماني عشق را در اغوش كشيد و داوطلبانه به خونفشاني و جان افشاني آنرا جلا داد.
ببينيد جبران خليل جبران چه زيبا و دلنشين مي گويد:
" عشق، تو را چون يك دسته گندم در آغوش مي كشد مي كوبدت تا پوسته ات را جدا كند . مي پالايدت تا سپوست را جدا كند، مي سايدت تا سفيدت كند، خمير مي سازدت تا نرمت كند سپس تو را به آتش مقدس خويش مي سپارد تا از تو مقدس ناني سازد براي ميهماني مقدس خداوند!"
عشق طوفان مي افكند. عشقي كه طوفان نيفكند عشقش نخوانيد. عشق اثري ژرف و عميق بر تو بجا خواهد گذاشت چنانچه گوئي تار و پود تو را بر هم مي زند و زندگي تو را بگونه اي ديگر و از نوعي ديگر دگرگون خواهد ساخت چرا كه تنها دو چيز ياراي دگرگون كردن انسانها را دارد: يكي عشق و ديگري مرگ.
شيرين ترين بوسه آيا ميداني چيست؟! بوسه ي عشق نخستين گلي ست كه در گلخانه دل مادام كه زنده اي شكوفه ميدهد.!
عشق اگر عشق باشد تو را از مرتبه و موقعيتي به مرتبه و موقعيتي والاتر و برتر بدنبال خود مي كشد و اثري ژرف و عميق بر تو بجا خواهد گذاشت. و ايا ميداني درد عشق چيست؟! دردي كه به ارامي تو را مي كشد و تنها دردي ست كه بيمار انرا مي خواهد. اما هرگز مپنداريد كه عشق مي ميرد. مرگ عشق حيات جاوداني ست:
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
اين چراغي ست كزين خانه به آن خانه برند
عشقي كه پاك و راستين نباشد و رنگ شهوت و هوس بخود گيرد همانند گلي ست كه بويي ندارد و خوش شميم نمي باشد و بسان ابري است كه باراني ندارد و همچو درختي است بي ثمر! چنين عشقي مخرب و ويرانگر است. اگر چه خيلي از بزرگان بر اين عقيده اند كه عشق پرشور دوامي نخواهد داشت اما من بر اين عقيده ام كه عشق با هر سبك و محتوايي و به هر حدت و شدتي كه باشد و به شيوه و سبكي كه بيان شود بنا به ماهييت خود عشق زيبا و دلنشين است و خاطره يك عشق پاك هميشه با تو خواهد بود. و تنها پند و اندرز من به خواننده مطالبم اين است كه عشقي پاك و واقعي و پرشور اما عاقلانه و منطقي داشته باشيد هر چند شايد بسختي بتوان چنين عشقي را افريد و خلق كرد. و چه زيبا و رويايي ست عشقي پرشور و عاشقانه كه بر مبناي دوستي و صمیمت و عقل و منطق و تعهد باشد.
لطيف ترين و ظريف ترين زيبائيها از عشق نشات مي گيرد. عشق سرچشمه و منشاء تمام موهبت هايي ست كه از درك ان نااگاه و شايد عاجزيم. عشق پاك ترين مقدسات، دلنشين ترين آوازها و خوشبوترين گلها و شگفت انگيزترين رازهاست. پس بجاست عشق را دريابيم و پاس و گراميش داريم.
جبران ميگويد: " عشق در مردم شكل هاي گوناگون دارد، بيشتر آنها مانند علف هاي خودروي مزرعه است كه نه گلي دارند و نه باري!"
به عقيده من علف هاي هرز را مي توان به شهوت و هوي و هوس تعبير نمود. بايد عشق را درك كرد و باور داشت.
در جاي ديگر جبران ميگويد: " عشق چيزي ست كه بيشتر از هر چيزي داشتنش را دوست داريم و بيشتر از هر چيزي دادنش را دوست داريم و هيچ كس در نمي يابد كه عشق همان چيزي ست كه همواره داده مي شود و پذيرفته نمي گردد."
وقتي كه به محبت شخصي گرفتار مي شويد، طاقت و صبر و ياراي گفتن از شما سلب ميشود. و دل در گرو مهر نهادن شايد اسان باشد اما دل كندن از ان بسيار سخت و دشوار است.
گر نشايد به دوست ره بردن شرط ياري ست در طلب مردن
گر دست رسد كه آستينش گيرم ورنه بروم بر استانش بميرم

از دريچه چشم مجنون بايد در جمال ليلي نظر كردن، تا سر مشاهده او بر تو تجلي كند. عشق اختيار را از عاشق سلب مي كند به گونه اي كه خود را تسليم معشوق مي دارد:
راي راي توست خواهي جنگ و خواهي اشتي
ما قلم در سر كشيديم اختيار خويش را
ما صلاح خويشتن را در بينوايي ديده ايم
هر كسي گو مصلحت نبيند كار خويش را
يا در جاي ديگري سعدي مي گويد:
سرو بالاي كمان ابرو اگر تير زند
عاشق انست كه بر ديده نهد پيكان را
عاشق واقعي از سرزنش و ملامت دوست و دشمن و سلامت عشق هراسي به دل ندارد. چرا كه عشق با ترس همخواني ندارد. وقتي كه عاشق و دلباخته كسي هستي پند و اندرز و سرزنش ديگران بيهوده و اثري ندارد. سعدي شيرين سخن در اين باب مي فرمايد:
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟
يا غم دوست خورد يا غم رسوائي را
اسير بند بلا را چه جاي سرزنش است؟
گرت معاونتي دست مي دهد درياب
اگر چه صبر من از روي دوست ممكن نيست
همي كنم به ضروزت چو صبر ماهي از آب
يك عاشق بايد جنبشي پيوسته و مداوم داشته باشد و از مشقت و رنج و درد طاقت فرسايي كه عشق دارد شانه خالي نكند. و بايد كه صبور و اميدوار بود هرچند كه در بسياري از مواقع حتي ياراي تحمل و صبر و استقامت را نيز عشق از عاشق سلب ميكند:
نشايد خرمن بيچارگان سوخت
نمي بايد دل دردمندان خست
به آخر دوستي نتوان بريدن
به اول خود نمي بايست پيوست
دلي از دست بيرون رفته سعدي
نيايد باز تير رفته از شست
گفتيم عشق را به صبوري دوا كنيم
هر روز عشق بيشتر و صبر كمتر است
و در جاي ديگري سعدي چنين مي گويد:
هر كه در اتش عشقش نبود طاقت سوز
گو به نزديك مرو كه آفت پروانه پر است