روح من از اقامتگاه دور افتاده ام چون پارسائی زائر رو بقبله وجود تو می اورد و دیدگان خواب الود مرا که قلمرو برگزیده کوران است گشوده نگاه می دارد. اما من دراین تاریکی ، با چشم دل جمال دلارای تو را می بینم که چون گوهری شبچراغ در ظلمتی گوراسا میدرخشد و چهره شب تیره را با زیبایی خود جوان می کند.

دلدار من، حالا می بینی که هم در روز تن من از رنج کار میفرساید و هم در شب، روح و دلم از عشق تو آرام ندارد.

وقتیکه از دست طالع ناسازگار و تنگ نظری مردمان جهان در گوشه تنهایی دست به گریه میزنم و از سرنوشت غم انگیز خویش مینالم، وقتیکه از جور اسمان ستمکار که گوش بناله های بیهوده من نمیدهد شکوه میکنم، وقتیکه حال زار خود را می بینم و بر اقبال بد خویش لعنت می فرستم و ارزو میکنم که چون مردم خوشبخت امیدی در دل و یارانی در گرد خود داشته باشم، وقتیکه آرزوی هنرمندی هنرمندان می کنم و حسرت رفاه ان کسان را میخورم که می توانند جمله هوسهای خود را باسانی براورند، وقتی به همه این اندیشه های دور و دراز که مرا از خودم بیزار می کنند فرو میروم، ناگهان یاد دلارای تو میکنم و روح من چون سحرگاهان که جمال بامدادی را ببیند و نغمه شادی سر دهد، از زمین تیره و ترشرو روی بجانب آسمان درخشان میکند و سرود امید میخواند، زیرا انوقت که یاد عشق تو میکنم خود را چنان توانگر می یابم که مقام خویش رابا همه شاهان جهان برابر نمی نهم.

وقتیکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار می شوند، بیاد آرزوهای در خاک رفته اه سوزان از دل بر می کشم و غم های کهن ایام از دست شده را در روح خود زنده می کنم. با دیدگان اشکبار یاد عزیزانی می کنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند.

یاد از غم عشق های در خاک رفته و یاران فراموش شده می کنم. رنج های کهن دوباره در دلم بیدار می شوند، افسرده و نومید، بدبختی های گذشته را یکایک از نظر میگذرانم و بر مجموعه غم انگیز اشک هایی که ریخته ام مینگرم و دوباره ، چنانکه گویی وام سنگین اشک های زندگی را نپرداخته ام، دست بگریه میزنم.

اما ، محبوب عزیز من! اگر در این میان یاد تو می کنم، غم از دلم یکسره بیرون میرود؛ زیرا حس می کنم در زندگانی هیچ چیز را از دست نداده ام.

بارها سپیده درخشان بامدادی را دیدم که با نگاهی نوازشگر بر قله های کوهساران می نگریست، گاه با لبهای زرین خود بر چمن های سرسبز بوسه میزد و گاه با جادوی اسمانی خویش ابهای خفته را برنگ طلائی میآراست.

بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید اسمانی را فرو پوشیدند و مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و در افق مغرب ناپدید شود.

خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد. اما افسوس! دوران این تابندگی کوتاه بود، زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت. با این همه در عشق من خللی وارد نشده، زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های زمین نیز چون خورشید اسمان پایندگی ندارد.

دور از تو، ای مایه شادکامی سال گذران، چه زمستان های تلخی را بسر اوردم. چه سرمای کشنده ای در روح خود احساس کردم. چه روزهای تیره ای بشام بردم، چه غم خزانی در دل خود و در پیرامون خویش حکمفرما یافتم.

با این همه، آن فصلی که از تو دور بودم براستی فصل زمستان نبود، تابستان بود.

تابستان زیبا بود که از بهار عاشق پیشه بارور شده بود و چون بیوه زنی که پس از مرگ شوهر در انتظار زادن فرزندی باشد، خزان پربرکت را در دل می پرورانید اما این باروری در نظر من امیدی بیحاصل و زاده عشقی نامشروع بیش نبود، زیرا برای من تابستان و شادمانیهای ان فرع وجود تست. اگر تو از نزد من رفته باشی، حتی پرندگان نغمه سرا نیز برای من آواز نمی خوانند. اگر هم بخوانند آواز انها چنان غم انگیز است که برگهای درختان را از ترس نزدیکی زمستان زرد میکند.

یار زیبای من، در نظر من تو هرگز پیر نمی شوی زیرا زیبایی تو هنوز هم در دیده من مثل نخستین روزی که دیدگان ترا دیدم، در حد کمال است. با این همه از ان روز تاکنون بسیت و یک بار سال عوض شده، بیست و یک بار زمستانهای سرد جامه فاخر تابستان را از تن درختان جنگل بدر اورده اند. بیست و یک بار بهاران سرسبز و باشکوه، جای خود را به خزان های افسرده و زرد داده اند. بیست و یک بار تابستان سوزان عطرهای اردیبهشتی را از گلزارها ربوده است. اما در همه این مدت نهال زیبایی تو همچنان سرسبز و گل روی تو همچنان در خیال و قلب من عطرفشان بوده.

با این همه، زیبایی چون عقربک ساعت پیوسته روی صفحه ایام میلغزد و ارقامی را که نمودار گذشت عمر است در پشت سر میگذارد، جمال زیبای تو نیز که در نظر من همیشه تر و تازه مینماید در تغییر است و فقط دیدگان منند که از درک این نکته ناتوانند. اگر راستی چنین باشد، ای روزگار آینده که هنوز پا به هستی نگذاشته ای، بدان که پیش از تولد تو کسی در خاک رفت که جمال او حد اعلای زیبایی ادمیزادگان بود.

 

درس های زندگی

 

شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن. نود و پنج دصد از خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود.

به ارزش ها باورهایت احترام قائل باش و هر گز به ارزش ها، باورها و مقدسات دیگران توهین نکن.

هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید که امید تنها دارایی و سرمایه او باشد.

دعاکن اما نه برای بدست اوردن اشیاء بلکه برای بدست اوردن عقل و شجاعت

از چیزها و اشیاء زیبا و قیمتی ای که خریده اید نهایت استفاده را ببرید و نگذارید  بخاطر بی استفاده بودن روزی پوسیده شوند و یا از مد افتاده باشند.

اتومبیلی که قرض گرفته ای با باک پر پس بده

وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن . از انها درس بگیر و بگذر

ابزار شادمانی را یاد بگیر حتی اگر قلبا شاد نباشی.

از کسانی که دوست داری خوب مواظبت کن

توقع نداشته باش پول و مقام برایت خوشبختی بیاورد

یادت باشد که ازدواج موفق به دو چیز بستگی دارد: زوج مناسب یافتن و زوج مناسب بودن

خوشبختی خود را به تندرستی، آرامش و عشقی که پاک و خالصانه در قلبت احساس می کنی  بسنج