احساس افسردگی، کسالت و دلمردگی!

ایا تا بحال احساس افسردگی وکسلی و پوچی و خستگی کرده اید؟ اگر چنین است، ایا هیچ به دلیل ان و این که چرا چنین احساسی بشما دست داده است، اندیشیده اید؟ مواقعی دز زندگی پیش می اید که همه ما بنوعی ، کم یا زیاد احساس غم ، ناامیدی، افسردگی ، کسلی ، پوچی و خستگی می کنیم. احساس می کنیم که فردی شاد و خوشبخت نیستیم، شادی و دلخوشی را در دل و در درون خود احساس نمی کنیم، احساس می کنیم که از زندگی خود لذت کافی را نمی بریم. در بعضی مواقع، حتی با این که فرد خوشبخت و شادمانی بنظر می رسیم، اما در واقع چنین نیست.
ایا تا بحال برای شما پیش امده است که خلاء یا کمبودی را در زندگی احساس کنید؟ مثلا وقتی خود را با دیگری مقایسه و ارزیابی می کنید، او را فردی خوشبخت و شاد می پندارید و خود را فردی بدبخت و ناشاد. بعنوان مثال، شما ماشین ندارید و تصور می کنید که اگر فلان ماشین را داشته باشید، فردی خوشبخت هستید اما بعد از مدتی احساس می کنید که تصور شما اشتباه بوده است و مجددا در فکر تصاحب چیز دیگری هستید و دوباره اینگونه می پندارید که اگر فلان چیز را داشته باشید، حتما این بار فردی موفق و خوشبخت خواهید بود، بگذارید مثال دیگری را ذکر کنم، حتما برای شما پیش امده است که وقتی با کسی برای اولین بار اشنا می شوید ( مثلا بوسیله همین اینترنت و چت)، احساس خوشایندی بشما دست می دهد و سرشار از هیجان هستید، اما به مرور زمان از شور و هیجان و علاقه شما کاسته می شود و احساس کسالت و خستگی می کنید و سعی می کنید این احساس را با برقراری دوستی و ارتباط با دیگری التیام بخشید و این چرخه همین گونه تسلسل وار ادامه دارد؟! یا اجازه دهید مثال واضح تری را بیان کنم؛ امروزه وبلاگ نویسی در سراسر دنیا رایج است . در ابتدا شور و هیجان و لذت خاصی برای وبلاگ نویس بهمراه دارد اما به مرور زمان ، زمانی فرا می رسد که احساس می کنید دیگر نوشتن نیز شما را ارضاء نمی کند و کسالت، افسردگی و خستگی مفرطی بشما دست می دهد.
یا مهمتر از همه، چرا با وجودی که دیوانه وار و اتشین عشق می ورزیم، اما این عشق نیز گذرا و متزلزل و ناپایدار است؟! چرا در روابط عاطفی و عاشقانه خود نیز دائم در حال عوض کردن و نو کردن رابطه ای دیگر هستیم؟ چرا در این عصر یخبندان هیچ چیز ما را ارضاء نمی کند؟ اسباب دلخوشی و شادی و خوشبختی ما را فراهم نمی کند؟
در تمام این موارد ایا اندیشیده اید که چرا چنین احساس ناامید کننده و حزن اوری بشما دست می دهد؟ ایا می دانید که مقایسه و ارزیابی خود با دیگران و انجام دادن کار صحیح از دید دیگران، سنگ بنای دلمردگی است؟
امروزه ، آمار افسردگی در بین جوانان بخصوص در کشور ما رو به افزایش است. اکثر افراد حتی با داشتن شرایط ، موقعیت و امکانات ایده ال ، همسر مناسب و غیره احساس افسردگی ، یاس و دلمردگی، و کسالت و پوچی می کنند. چرا؟!
به عقیده شما عوامل و فاکتورهای اساسی تمام این احساسات ناخوشایند و نامطلوب چیست؟ چرا ما از زندگی خود انگونه که شایسته است، لذت نمی بریم؟ چرا احساس شادی و نشاط نمی کنیم؟ چرا احساس دلمردگی، افسردگی ، کسالت و پوچی می کنیم؟!
من در پست اینده از دیدگاه و نقطه نظرات خودم به این سوال جواب خواهم داد اما قبل از ان دوست دارم دیدگاه و نقطه نظرات سودمند شما عزیزان را نیز صادقانه در این زمینه بدانم. ضمنا ادامه بحث درباره عشق بعد از ماه مبارک رمضان.
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما دوستان عزیز![]()
![]()

درس های زندگی:
جبران خلیل جبران:
شکست! ای شکست من!
ای تنهایی و انزوای من!
تو عزیزتری برای من از هر پیروزی
و شیرین تری برای روح من از همه ی شکوه و جلال زمین
بیایید به خواست خود، خدای را بنده باشیم و نمازگزاریم
نه چنان که کشیشان می خواهند
زیرا خداوند نمی خواهد که پیروانش او را
از روی نادانی و هم چشمی ستایش کنند!
نیک بختی مردان از دل حساس زنان سرچشمه می گیرد!
کسی که نیت خود را در پس واژه های گلگون ستایش
پنهان می سازد
چون زنی است که می کوشد؛
زشتی چهره اش را زیر بزک هایش
پنهان دارد!
از کسانی که؛
گستاخی را پردلی!
نازک دلی را ترسو بودن!
پرگویی را خردمندی!
و خاموشی را نادانی می شمرند!
پرهیز می کنم!
اگر در درون خویش
شوق به نوشتن را یافتی
میلی که سر آن را جز اولیاء ندانند.
باید در تو سه چیز باشد،
شناخت، هنر، سحر
شناخت موسیقی کلمات.
هنر ساده و بی پیرایه نویسی.
سحر عشق و شور به انهایی
که دست نوشته تو را می خوانند!
گوته:
دلنشین است نگاه پرکرشمه ی دختر جوان.
نیز نگاه هم پیاله، به هنگام نوشیدن.
سلام مهتر صاحب فرمان، به جای تحکم.
و گرمای آفتاب پاییزی برجان.
اما در پیش نظر بدار،
که دلپذیرتر، دست نیازمندی است،
که به خواهش انفاقی پیش تو دراز می شود.
و با سپاسی مهرانگیز احسانت را می گیرد.
وه! که چه نگاه و سلام، و چه سعی گویایی!
خوب در ان بنگر، پس همیشه احسان خواهی کرد.
هر دم یکی پس از دیگری می رود،
و ای بس که پیش از او.
پس بیا چابک، و پاک بازانه و شجاع،
راه زندگی خود را بپیمائیم.
پرسه گشت و گل چیدن در حاشیه ها،
کارت را به وقفه می کشد.
اما بیش از همه هنگامی از راه باز می مانی،
که به خطا رفته باشی.
![]()
![]()
![]()






درسهای زندگی