عشق کجاست؟

 

باور مـــــکن در عهـــــــــــــــــــــــــد ما

یک جو در این دلهـــــــــــا صفـــــــــــــا

کو همــــــــدمی وای از این بی همزبانی

پایان عشـــــــــــــــــــــــق این نیست اگر

خواهــــــــــــــــــم که گردون سر به سر

از مــــــن  بجا نگذارد نام و نشــــــــانی

سلام دوستان عزیز!

 

بیش از یک ساله که درباره عشق برای شما می نویسم. عشقی که من خودم توی زندگی تجربه اش کردم و خاطره انگیزترین و شیرین دوران زندگی من مربوط میشه به زمانی که عاشق بودم. واسه خود من، هیچ احساسی و هیچ چیزی توی این دنیا برتر و شیرین تر از عشق نیست. هر نوع عشقی رو هم تجربه کردم. از عشق پاک و واقعی گرفته تا یه عشق سطحی. هدفم این بود از این همه تجربه تو دوست عزیزی که مطالب وبلاگم رو میخونی هم استفاده کنی. هدفم این بود تا در حد توانم به شما کمک کنم عشق را با دیدی اگاهانه و منطقی بنگرید.عشقی که زوالی نداشته باشه و همیشه در جریان باشه. من که خودم تشنه عشق بودم و هستم و هرگز اون همه خاطره های دل انگیز عشق رو نمی تونم که از یاد ببرم، هدفم این بود تا به تو دوست عزیز هم کمک کنم تا عشق را بشناسی و اون جور که شایسته عشق ورزیدنه، عشق بورزی. چرا که معتقدم اگه عشقی نباشه زندگی ما ادمها اصلا زندگی نیست. و تمام اختلافات و مشکلات و عدم تعهدها تنها ناشی از بی عشقیه. اگه بخوام بگم شاید هیچ کس تا بحال درباره عشق بیشتر از من در وبلاگ نویسی مطلب فراهم نکرده حرف گزاقی نگفتم. کافیه برین و به وبلاگ قبلی زنجیر عشق من و به ارشیوهاش نگاه کنید. در این زمینه مطالعات زیادی داشتم و تحقیقات زیادی انجام دادم. نمیدونم تا چه حد مطالب را که تهیه کردم و یا خودم درباره عشق نوشتم مثمر ثمر واقع شد و تا چه میزان در تو خواننده عزیز تاثیر مثبت داشته.

 

عشق، احساسی سحرامیز و دوست داشتنی که همه ما بنوعی طالبش هستیم. اما از این عشق تنها باقی مانده ای بیشتر نمونده. شاید این یه رکود برای من باشه که به اینجا رسیدم که متاسفانه باید اعتراف کنم دیگه در این دنیای کاملا ماشینی و مصنوعی عشقی وجود نداره و بقولی سخن از عشق گفتن مثل کشک و دوغه. انسانی که از خود و از همنوع  خود و طبیعت و جامعه بیگانه است، انسانی که تبدیل به یک کالای مصرفی شده و تنها دلخوشیش راضی بودن از مصرف و جذب کالاها، مناظر، غذاها، مشروب ها، فیلم ها و تلویزیونها و امثال اینهاست، چه طور میتونه دوست داشته باشه و عشق بورزه؟ و انسانی که همه تلاشش برای محبوب شدنه – محبوبیتی که اساسا به معنی مردم پسند بودن و جاذبه جنسی است – چه جور میتونه عشق بورزه؟

 

 

 

ادم مصنوعی نمی تونه که دوست بداره و بقول اریک فروم انسانی که نمی تونه دیگری را دوست داشته باشه خدا را هم دوست نداره. اگر هم داشته باشه ریاکارانه است. حتی خدا هم امروزه معنا و مفهوم اصیل  دینی خودش رو برای ما از دست داده.  خیلی از ماها و خیلی از روانشناسان بزرگ از انحطاط عشق در غرب سخن گفتن. ما بی بند و باری و فساد اخلاقی را در اکثر مواقع تنها به غرب نسبت میدیم ولی دریغا که فراموش می کنیم که ما بیش از پیش داریم بسوی انحطاط و بی بند و باری سوق داده میشیم و در وضعیت کنونی از غرب بدتریم. تنها اکتفا کردیم به ظاهری ریاکارانه.

 

دیگه چه فایده داره از عشق گفتن، از عشق نوشتن. اخه وقتی چیزی وجود خارجی نداره چه جور میشه اونو خلق کرد؟ قصه عشق و عاشقی ها مال خیلی وقتها پیش بود. مسلما اگه انسانهای ان زمان و اعصار هم شرایط کنونی را داشتند و از امکانات رفاهی و پیشرفته فعلی مثل اینترنت و ماهواره و امثال اینها برخوردار بودند چه بسا که از ما وضعیت بدتری داشتند.

 

چه بپذیریم و چه ان را مردود بدانیم این یه حقیقت تلخه که متاسفانه عشقی دیگه وجود نداره و برای اثبات ان هزار و یه دلیل و برهان دارم. زمونه خیلی فرق کرده دوست من، ما روز به روز بلکه لحظه به لحظه از اصالت و انسانیت و منش های انسانی خود داریم فاصله می گیریم. اگه در 10 یا 20 سال پیش یا ماقبل ان، چیزی برای تو یک ارزش محسوب می شد ، حالا دیگه اون چیز نه تنها ارزشی نداره بلکه میتذل و پپیش پاافتاده و کهنه بنظر میرسه. وقتی ما حتی با عمیق ترین عواطف انسانی خود بیگانه شدیم و فاصله گرفتیم ، چگونه می تونیم ادعا کنیم که عاشقیم؟

 

چرا دیگه توی این زمونه سرد و ماشینی امثال لیلی و مجنونها، فرهاد و شیرینها، رومئو و ژولیت ها تکرار نمیشه؟ چی بسر ما و دنیایی که ما خودمون داریم هر روز ه رنگ بهش می زنیم تا زیباتر جلوه کنه، اومده که عشق هامون  و اون همه شور و شوق عاشقانه اوایل اشنایی  خیلی زود متزلزل میشه و از بین میره؟ سخن من با نسل قبل از ما نیست، روی سخن من با پدران و مادران ما نیست ( هر چند اکثر انها نیز در این سیر انحطاط در گردشند). سخن من در رابطه با نسل ماست و نسل های بعد از ما.

 

 نمیخوام منفی گرا باشم و عرائضم را به همه نسبت بدم. این رو هم معتقدم که هر کس با توجه به ظرفیت و منش های خود عشق می ورزه و احساسات ادما و طرز عشق ورزی انها با یکدیگه فرق داره. امیدوارم به کسی توهین نشه و کسی از انتقاد تند من ناراحت نشه. من دارم کلی بحث میکنم و خودم را هم از این قاعده مستثنی نمی دونم. اگه حرفای منو باور ندارید برین و زندگی چند تا جوونی که به ادعای خودشون عاشقانه زندگی مشترکشون رو شروع کردن ببینید و درباره اونها تحقیق کنید. ببینید چند درصد از انها هنوز اون عشق را که بهش زمانی می بالیدن، در زندگیشون در جریانه؟ ما شاید عاشق باشیم و ادعا کنیم که عاشقیم و کسی رو هم عاشق تر از خودمون ندونیم، اما عشق اکثر ما عشق کورکورانه و دروغینه ، سعی کی کنیم هر رابطه ای با جنس مخالف را عشق بنامیم و از این عشق بتی می سازیم. عشقی ریاکارانه که تنها بر پایه مشتی احساسات زودگذر و ناپایدار استواره.

 

 

 کافیه در زندگی زناشویی من و شما کوچکترین خدشه یا اختلافی پیش بیاد، اونوقته که می بینیم چه جوری بهم می کوبیم و نسبت بهم بی تفاوت می شیم. برین و دلیل این امر رو جویا بشین که چرا اون مردی که بهترین و زیباترین زن دنیا رو داره  بازم  وقتی زن زیبای دیگه ای رو می بینه چشاش میخواد قلفتی از حدقه بیرون بیاد؟ چرا زنی که مردش بهترینه و هیچ چیز توی زندگی براش کم نذاشته ، بازم بفکر اینه که با مردهای دیگه عیاشی کنه؟ حتی اکثر اونهایی که ادعا میکنن عاشق همند فقط توی رختخوابه! توی رختخواب هر کدوم واسه خاطر تخلیه خودش و ارضاء خودش تا میتونه قربون صدقه دیگری میره و بعد از رختخواب هر کدوم پشت بهم بخواب میرن انگار نه انگار که تا چند لحظه قبل واسه هم می مردن.

 

مطمئنا وقتی از همه اینها سوال کنی چه جور با هم اشنا شدین بدون هیچ مکثی جوابت رو میده که عاشق هم بدون. اما چه عشقی؟ اینه عشق؟ اینه تعهد عاشقانه ای که ملزم به ان بودن و هستن؟ شما بگین و قضاوت کنید این ایا واقعا عشقه که بعد از چند صباحی مرد و زن بیکدگر خیانت کنن ؟ اگه ادعا می کنن که با عشق شروع کردن پس اون همه عشق بیکباره کجا رفت؟ مضحک و خنده داره، مگه نه؟

 

ایا من و شمایی که با جنس مخالفمون ( که یک امر فطری و ذاتی است) وقتی اشنا میشیم( به هر وسیله ای: اشنایی در یک مهمانی یا جشن، تلفنی، چت و اینترنت، خیابون و ...)، رابطه برقرار می کنیم و در این رابطه وقتی غرق شدیم یا وابسته شدیم، و هزار و یه وعده و وعید بهم میدیم و خوب از همدیگه سوء استفاده جنسی کردیم و در نهایت بنا به هر دلیل و بهانه ای از هم جدا میشیم و نقشه فریب دادن دگری را بسر می پرورانیم، ایا سزاوره و درسته که بگیم این یه رابطه عاشقانه است؟ ایا واقعا درک ما از عشق اینه؟ این که دیگران را فریب بدیم یا ازش سوء استفاده مالی و جنسی و غیره کنیم و بعد بزاریمش به امون خدا، ایا این رو میشه اسمش رو بزاریم عشق؟ ایا این عشق که میگن برترین احساس ادمی است و زندگی بدون ان تهی و سرده ، همین عشقه؟

 

اره دوست عزیز! اینه تعبیر و نفسیر و شناخت ما از عشق.و بدبختانه تر از ان اینکه امروزه نه تنها مردم اسیر عشق های دروغین و چرکین شدن بلکه بدتر از ان اینکه امروز اکثر ما حتی با داشتن همسر خوب و زیبا بدنبال هوی و هوسیم. نوعی تنوع طلبی و سردرگمی جنسی که عطشی است سیری ناپذیر. اونی که از جاذبه جنسی بیشتری برخورداره در اولویت قرار داره.

 

 من مخالف رابطه خوب و سالم بین جنس مخالف نیستم. ایجاد رابطه ای سالم برای هر فردی لازم و ضروری است. و کسی که تا قبل از ازدواجش با جنس مخالف رابطه نداشته و منزوی بوده صد در صد باعث عقده های جنسی و روانی میشه. اما این را هم باید بپذیریم که هر رابطه ای با توجه به مقتضیات زمان و قانون هر جامعه ای حد و حدودی داره. اگر چه بی بند و باری های جنسی و این همه انحطاط و فساد اخلاقی دلایل خاص خودش رو داره و عوامل زیادی در ان دخیل هستد، اما با این وجود، اینها همه حقایقی تلخ هستند که هیچ یک از ما و مسئولان هرگز ان را ریشه یابی نکردیم.

 

حتما خیلی از شما با چت کردن اشنا هستین، وقتی در دنیای مجازی چت با کسی اشنا میشی به مرور زمان اگه زیاد دل ندی و قلوه پس نگیری، اگه الفاظ " دوست دارم و دیونتم " و "عاشقت شدم  "و  "بهت عادت کردم و تو همه دنیای منی " و "غیر تو کسی رو دوست ندارم " و از این حرفها نباشه یقینا بخودی خود طرف مقابلت ازت زود سرد میشه. و جالب اینجاست که در حینی که با طرفت داری چت می کنی، ادعا میکنی که خیلی عاشقش هستی، باهاش قرار میزاری، بهم وعده و وعید ازدواج میدی، و این جور وانمود میکنی که غیر از او کسی رو دوست نداری و با کس دیگه ای هم چت نمی کنی. اما زهی دل غافل! این حرفها را و این وعده و وعیدها را نه تنها به او میدی بلکه با دهها نفر دیگه که توی ادد لیستت قرار دارن ، میگی. وقتی که قرار گذاشتی و یا چند باری تلفنی صحبت کردی، و همین که احساس کردی طرفت رو تونستی با فریب و دوز و کلک وابسته کنی، اون موقع نوبت میرسه به سوء استفاده جنسی. خونه خالی پیدا میکنی و بقیه داستان هم که معلومه. و در نهایت وقتی طرفت رو بدبخت کردی یا اون تو رو جورای اسیر و بدبخت کرد  و ازت سیر شد، خیلی راحت میگه " عزیزم بخدا خیلی دوستت دارم، عاشقتم، اما خانواده ام راضی نیست، شرایطم مناسب نیست " و هزار تا بهانه مثل این. و جالب اینه که کل این رابطه رو بهش میگن عشق!!! میره و صد جای دیگه تعریف میکنه که آخی، من عاشق بودم تو عشقم شکست خوردم( و در بسیاری از مواقع بخاطر این شکست و نافرجامی و سوء استفاده ای که ازش شده، کافی است تا برای همیشه از عشق متنفر باشه).

 

 

 تو را خدا کسی نیست به اینها بگه برو جمعش کن این کاسه کوزه ها را، از کدوم عشقی تو داری حرف میزنی؟ اصلا عشق چند حرفیه و چه جوری نوشته میشه؟ اینکه بخاطر نادونی یا کمبودات و  عقده های روانی و جنسی و غیره، خودت رو فروختی، سیر هوسبازی کردی، توی کثافت و لجن خودت رو فرو بردی، اسمش رو میزاری عشق؟ چه پررو و خوش اشتها!!!

 

 

این که چرا من و شما یا دیگری غرق و گرفتار چنین روابط الوده و کثیف و فریبکارانه ای میشیم هم جای بحث داره. دلایلش رو باید شناخت و ریشه یابی کرد.

 

اخیرا شکر خدا کمتر نوجوان و جوانی پیدا میشه که موبایل نداشته باشه. وابستگی های دروغینی که بواسطه تماس ها و اس ام اس های موبایلی ایجاد شده رو برین ببینین. من نوعی ، یه اس ام اس به X  می فرستم یا باهاش تماس تلفنی دارم و قربون صدقش میرم که عاشقتم و تو گلی ، عزیز دلمی و چند لحظه بعد به Y   همین ها را انتقال میدم. و بازم این نوع رابطه رو اسمش رو میزاریم عشق!!! امروزه دختران و پسرانی رو می بینی که نیم وجب بیشتر قد ندارن. دهنشون بقول معروف هنوز بوی شیر میده، اما همین اقا پسر و دختر خانم دها دوست پسر یا دوست دختر داره. چقدر فساد؟ چقدر بی بند و باری؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ که البته همه اینها علل و عوامل متعددی داره.

 

بعضی وقتها تصاویری رو در موبایلها می بینم که واقعا جای تاسف داره. من نمیدونم یه دختر یا پسر یا یه زن و مرد با چه دل و جرائتی اجازه میدن ازشون لخت و برهنه فیلم گرفته بشه؟ اخه کسی نیست بگه شرم و حیات کجا رفته؟ فکر نمیکنی تا چند روز دیگه تصویرت در اکثر موبایلها ترانسفر میشه؟

 

من نمیخوام به همه دانشجویان عزیز توهین کنم، چون به هر حال هر جایی استثنایی وجود داره و میدونم که خیلی ها هم وجود دارن از دختر و پسر، زن و مرد ، دانشجو و غیر دانشجو که اصالت خانوادگی دارن، درست تربیت شدن، فهیم و دانا هستند، خوب و نجیب هستند و به اعتقادات مذهبی شون پایبند هستند و گناه نمی کنن، اما خیلی متاسفم که بخوام بگم اکثر دانشجویان ما( توهین و جسارت به اونهایی که جز این دسته نیستند، نشه و متعاقبا از این عده عذر میخوام) در شهرستانها چه وضعی دارن. دانشجوی مملکتی که باید اینده ساز کشورش باشه و خانواده اش با هزار و یه امید و با این همه وضعیت نابسامان اقتصادی و حتی با نداری، فرندانشون رو به شهرستانهای دور برای تحصیل می فرستن، متاسفانه بعضی وقتها می بینی که فاسدترین قشر جامعه را دانشجوی ما تشکیل میده. بیچاره خانواده این دختر و پسر دانشجو!!! و بازم جالبه که بگم خیلی از این دانشجویان روابط پلید و کثیفشون را عشق می نامند. فقط میتونم در یک کلام بگم که در کل جامعه و جو جامعه بیمار و فاسده و در چنین جامعه بیمار و فاسدی و دنیایی این چنینی، چه جایی برای عشق میمونه؟ اصلا عشق کیلو چنده؟

 

اره دوست عزیز، متاسفم از این که مجبورم بگم دیگه عشقی وجود نداره و یا اگه وجود داره دیر یا زود بنا به دلایلی از بین میره چرا که ما ماهیت عشق را نمی شناسیم، عشق را به مفهوم واقعی کلمه نمی شناسیم، و مهمتر از همه هنر عشق ورزیدن را هنوز نیاموختیم. 

 

 

امروز ادمها فرق کردن. نسل ما از خیلی چیزا و خیلی موهبت ها محروم مونده. و متاسفانه این هم یه واقعیت بسیار تلخه که ما ایرانیها روز به روز داریم افسرده تر و بیمارتر میشیم. اگه با دیدی منطقی و عقلانی به عشق های خود نگاه کنیم ، می بینیم که اکثر قریب به اتفاق عشق های ما دروغین و از نوع بت پرستانه و احساساتی است. عشق های ما از نوع بیمارگونه است و یا از نوع عشق جنسی. دختر ان و پسران بیشماری رو می بینی که فقط و فقط بفکر هوسبازی هستند. تا می تونن از همدیگه سوء استفاده جنسی می کنن و همانطور که گفتم خیلی هم با غرور و شوکت خاصی اسمش رو میزارن عشق! بیچاره ان مردی که میخواد فردا با چنین دختری ازدواج کنه و بدبخت و درمانده ان زنی که میخواد با چنین مرد هوسبازی فردا ازدواج کنه. چون کسی که در نوجوانی و جوانی عادت کرد به بی بند و باری و خود فروشی و هرزه گی ، فردا یقینا به احتمال بسیار قوی وقتی با کسی ازدواج میکنه ، به او هم خیانت میکنه. اما ان چیزی که خیلی ازار دهنده است اینه که چنین گناهی برای خیلی از این افراد قبیح نیست. حتی لحظه ای هم احساس شرمی به هیچ یک از اونها دست نمی ده.

 

حالا انصافا خود شما بی طرفانه و غیر مغرضانه و صد البته صادقانه در این باره قضاوت کنید. ایا دیگه عشقی هست که ازش صحبت بشه؟ یا اینکه فقط رویای  ان و ته مانده ای از ان باقی است؟

 

زمانی که تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم، هدفم این بود اون جور که شایسته عشقه مطلب بنویسم و یا گرداوری کنم.. خیلی دلم میخواست با این کار کوچکم دید افراد را ولو یک نفر باشه را نسبت به واقعیت عشق روشن کنم. این که تا چه حد هم تونستم موفق باشم این بستگی به قضاوت همه کسانی داره که مطالب وبلاگم را تا بحال همراهی کردن.

 

من، شما و دیگران تا بحال وبلاگ ها و سایت های زیادی رو دیدیم و مطالعه کردیم، کتابها، داستانها و فیلم های زیادی رو دیدیم. یه سوال دارم از همه و ان اینکه چند تا از این وبلاگها  یا کتابها و فیلم ها در من و شما و دیگری تاثیر گذاشت و این تاثیر همچنان در زندگی ما ادامه داشت؟ چه درسها و تجربه های از اونها کسب کردیم و بهش عمل کردیم؟

 

رسالت من و شما و دیگری از نوشتن کتاب یا وبلاگ و یا ساخت یک فیلم چی بوده و هست؟ چه هدفی را دنبال کردیم و تا چه حد موفق بودیم؟ اگر چه اکثر ما از خوندن یه مطلب خوب عاشقانه بوجد میاییم و تحت تاثیر قرار میگیریم و اگر چه با دیدن فیلمی اشک از چشامون می ریزه، اما انصافا این شدت تاثیر تا چه زمانی ادامه داشته و داره؟

 

نمیخوام این رو به همه نسبت بدم ولی این هم یکی دیگه از اون حقایق تلخ و ناگواره که من و شما و ودیگری در اغلب مواقع با خوندن بهترین دست نوشته ها و مقالات و با تماشای بهترین فیلم ها، تنها برای مدت زمان کوتاهی تحت تاثیر قرار گرفتیم و خیلی زود از یاد بردیم که پیام ان مطلب یا فیلم چی بوده و هست.

 

بیش از 850000 وبلاگ ان هم فقط از طریق بلاگفا کم نیست. به جرات میتونم بگم که اکثر قریب به اتفاق این وبلاگ نویسها بخاطر وجود خلاء یا کمبود احساسی – عاطفی  و یا یک عقده و فشار روحی و روانی ،رو به وبلاگ اوردن. و نوعی تنهایی که برای فرار از این تنهایی شاید وبلاگ نویسی بهترین رفیق و سنگ صبور او باشه. این همه وقت را صرف وبلاگ نویسی می کنیم و ساعتها مجبوریم با ان سر و کار داشته باشیم و هزینه تلفن خود را هم بالا ببریم، به چه منظوری و چه هدفی؟ پرکردن وقت؟ پرکردن خلاء های احساسی؟ یا مبارزه با تنهایی؟ یا این که نه، علاوه بر اینها هدف و رسالتی را هم دنبال میکنیم؟ وقتی وبلاگی رو می بینی و براش نظر خودت رو میزاری، بعضی مواقع برخی از اونها جونشون به لبشون میرسه تا بخوان بیان و حتی بهت سلامی کنن؟

 

به قیافه ادمهای دور و برت ، به دوستات و اطرافیانت خوب نگاه کن، اثر افسردگی و دلمردگی ، احساس پوچی و بیهودگی، رخوت و کسالت در چهره اغلب این ادمها دیده میشه. از زندگی تکراری، کارهای تکراری و بطور کلی از این همه تکرار همه خسته شده ایم.  در را باز مي کني. قدم در کوچه ميزاری . کوچه هم تنهاست .   کوچه ها را يکي پس از ديگري طي مي کني . عابران در افکار خويش  سرگرمند و کسي حتي حوصله سلام کردن به ديگري را هم نداره. کوچه را    که تمام مي کني به خيابونا ميرسي . خيابونها را هم يکي پس از ديگري طي مي کني . خيابونها سرشار از ماشين و سر و صدا و آدماست. آدمهايي که فقط راه مي رن و هدفي ندارن.

در اين همه بي تفاوتي گم مي شوي . مي خواهي يکي از اينها نباشي و جور ديگري باشي . از شهر بيرون ميروي .از اين شهر به آن شهر . شهرها همه شبيه هم هستند و پرند از آدمهايي که بي هدف به اين سو و آن سو مي روند. و هيچ خانه اي را پيدا نمي کني که آدميان اسير تکرار نباشن و گريزان از خانه هايشان کوچه ها و خيابانها را تکرار نکنند. حتی هنوز نیاموختیم که چه طور از زندگیمون لذت ببریم و وقتی احساس ناامنی و ناشادی می کنیم، غم عمیقی تمام بدنت رو فرا میگیره و افسردگی و کسلی و احساس پوچی و بیهودگی شدیدا عذابت میده.

 

 زندگي تکرار بيهوده ی پيمودن کوچه ها و خيابانهاست و ديدن آدمهايي که هيچ هدفي جز تکرار کردن کارهاي هر روزه شان ندارن. مي خواهي از دست تکرارها فرار کني . اما اين تکرار چقدر تکراري شده  و تو بي آنکه خود بداني اسير دستهاي تکرار مي شوي. اما کسی نیست دلیل این همه بی رغبتی و کسلی و افسردگی رو جویا بشه. و به عقیده من همه اینها بخاطر فقدان و عدم عشقه، بخاطر عدم شادی و لذت در زندگیست.

بهترین دوران عمر من و تو و دیگری همین دوران نوجوانی و جوانی است. باید شاد و بانشاط و پرانرژی و سرزنده و فعال باشیم. اما انگاره که اب و گل مرده ها را روی سر و روی ما ریختن. و اونقدر سرگرم و گرفتار بدبختی های زندگیمون هستیم و انقدر اسیر مشکلات و معضلات حال و اینده خود هستیم که دیگه نشاطی واسه ماها نمونده. و تنها چیزی رو که من و شمای نوجوون و جوان می تونیم بهش افتخار کنیم و یا بهتره بگم باعث افتخار و مباهات ماست اینه که کدام یک از ما دوست پسر یا دوست دختر بیشتری داره و کدوم یک از ما بهتر و بیشتر می تونیم دیگری را فریب بدیم و سوء استفاده جنسی کنیم. حالا شما صادقانه قضاوت کنید جای عشق  توی چنین شرایط و زمان و مکانی کجاست؟

چه فایده و اهمیتی داره که من و شما از عشق بگیم، از خوبی بگیم و ...من براحتی از کنار مطالب خوب و اموزنده شما درباره هر مبحثی که باشه میگذرم، بدون اینکه هیچ درس و تجربه ای را ازش بیاموزم و تو هم مثل من از کنار من و مطالب وبلاگ من میگذری. و این چرخه و تسلسل همین جور ادامه داره.

این رو هم لازم میدونم بگم که با همه این تفاصیل، اگه عشق برای کسی توی این دنیای ماشینی و مصنوعی وجود خارجی نداره، برای من همیشه عشق زنده است و لحظه ای را بدون احساس عشق زندگی نمیکنم. اموخته ام که نه تنها به خود عشق بورزم بلکه فراتر از ان به همه عشق بورزم. عشق را نه تنها برای خود و معشوق خود بلکه انرا  به همه همنوعان خود بسط و گسترش میدهم. نقد صریح من هم به این معنا نیست که دیگران از این احساس محروم باشند و یا به عشق بی توجه باشن، هستند افرادی که فراتر و بیشتر از من به عشق توجه دارن و عشق همه هستی و دارایی انهاست.

از توجه و همراهی همگی شما بی نهایت ممنونم.

مطلبم طولانی بود و خسته کننده. بخوبی خودتون ببخشید.

این گل هم تقدیم به همه شما عزیزان:

 

 

هنر عشق ورزیدن 3

 

در پست قبلی گفتیم که " عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ " پایداری " است نه " اسارت ". به طور کلی خصیصه فعال عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجه اول " نثار کردن " است نه گرفتن. در این پست به این مقوله می پردازیم.

 

 

 

نثار کردن چیست؟

 

ممکن است این پرسشی ساده بنظر برسد، ولی در حقیقت پر از ابهام و پیچیدگی است. معمولترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با " ترک " چیزها، محروم شدن و قربانی گشتن یکی می دانند. کسانی که منش های انان به اندازه کافی رشد نیافته و از مرحله گرفتن، سودب ردن و اندوختن فراتر نرفته اند، از کلمه نثار کردن درکی همانند فوق دارند. مردمی که جهت گیری اصلی انان بارور نیست، احساس می کنند که نثار کردن فقر می اورد. بدین ترتیب، اکثر این نوع افراد از نثار کردن می پرهیزند. به عکس، عده ای ان را نوعی فضیلت به معنی فداکاری می دانند. برای انان این اصل، که نثار کردن بهتر از گرفتن است، بدین معنی است که رنج کشیدن و محرومیت والاتر از احساس شادی است.

 

نثار کردن برترین مظهر قدرت ادمی است. در حین نثار کردن است که من قدرت خود، ثروت خود و توانایی خود را تجربه میکنم. تجربه قدرت  حیاتی و قدرت درونی، که بدین وسیله به حد اعلای خود می رسد، مرا غرق در شادی میکند. من خود را لبریز، فیاض، زنده و در نتیجه شاد احساس میکنم.

 

 

 

 

در دنیای مادیات نثار کردن به معنی غنی بودن است. ان که می دهد غنی است نه ان که بسیار دارد.محتکری که نگران از دست دادن مال خویش است، هر چند ثروتمند باشد، از نظر روانشناسی، مردی فقیر و زبون است. ان که توانایی بخشیدن از خودش را دارد، بی نیاز است. او خود را بمنزله انسانی احساس میکند که قادر است  از هستی خودش به دیگران ببخشد. فقط کس نمی تواند از بخشیدن اشیای مادی لذت ببرد که قادر نباشد از حداقل ضروریات در نظر اشخاص، همان اندازه که بستگی به دارایی انان دارد، بهمان اندازه نیز تابع صفات و منشهای انان است. مشهور است که فقرا به مراتب بخشنده تر از ثروتمندانند. با وجود این، فقر وقتی که از حدود معینی گذشت، دیگر راهی  برای بخشیدن باز نمی گذارد، و بسیار موجب زبونی می شود، نه فقط به سبب رنجی که بطور مستقیم بوجود می اورد، بلکه به واسطه این حقیقت که انسان را از لذت نثار کردن محروم می سازد.

 

اما بخشیدن چیزهای مادی چندان اهمیتی ندارد، بخشیدنی که واقعا ارزنده است، اختصصا در قلمرو زندگی انسان قرار دارد. یک انسان چه چیزی به دیگری نثار میکند؟ او از خودش، یعنی از گرانبهاترین چیزی که دارد . از زندگیش نثار میکند – بلکه او از انچه در وجود خودش زنده است به دیگری می بخشد؛ از شادیش، از علائقش، از ادراکش، از دانائیش، از خلق خوشش، و از غمهایش به مصاحب خود نثار می کند – از تمام مظاهر و ماثر زندگیش می بخشد. او با چنین بخششی، از زندگی خویش، فرد دیگری را احیا میکند، و در ضمن افزودن احساس زندگی در خویش، احساس زنده بودن را در دیگری بارورتر می سازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد، نثار کردن به خودی خود شادمانی با شکوهی است. در ضمن نثار کردن، خواه ناخواه چیزی را در وجود طرف زنده میکند، و همین چیزی که زندگی یافته است بنوبه خود بسوی وی منعکس می شود. ضمن بخشیدن چیزی بدنیا می اید، و طرفین سپاسگزار ان حیاتی خواهند بود که برای هر دوی انان متولد شده است. مسرت و شادی این نثار کردن و بخشیدن وصف ناپذیر است. این نکته خصوصا در مورد عشق صادق است. عشق نیرویی است که تولید عشق میکند؛ ناتوانی عبارت است از عجز از تولید عشق.

این فکر را مارکس به بهترین وجهی بیان کرده است. او می گوید:

" انسان را به عنوان انسان و رابطه اش را با دنیا به عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید، در نظر بگیرید که عشق را تنها با عشق می توان مبادله کرد، و اعتماد را با اعتماد و بر همین قیاس. اگر بخواهید از هنر دیگران لذت ببرید، باید اموزش هنری دیده باشید؛ اگر بخواهید در  دیگران موثر باشید، خودتان باید شخصی واقعا پرشور و عامل ایجاد نفوذ در مردم باشید. هر یک از روابط شما با انسان و با طبیعت بایستی مبین زندگی حقیقی و فردی شما، که بیانی از خواست ارادی شماست، باشد. اگر شما بدون اینکه طلب عشق کنید عشق می ورزید، یعنی اگر عشق شما عشقی است که قدرت تولید عشق را ندارد، اگر بوسیله تجلی زندگی به عنوان یک عاشق از خودتان یک معشوق نساخته اید، عشق شما ناتوان است، یک بدبختی است."

 

لازم نیست تاکید شود که توانایی عشق ورزیدن همانند نثار کردن بستگی به رشد و تکامل صفات و منشهای شخص دارد. این متضمن جهتگیری بارآورتری است؛ شخص در این جهتگیری بر عدم استقلال خود، قدرت مطلق خودستایانه اس، عشقش به استثمار دیگران، و بر علاقه اش به احتکار چیره می شود، و به نیروهای بشری خویش ایمان پیدا میکند و شجاعت ان را کسب می کند که برای نیل به هدفهای خود بر نیروی خویشتن تکیه کند. هر قدر شخص بیشتر فاقد این صفات باشد، بیشتر از نثار کردن خودش – یعنی از عشق ورزیدن – واهمه دارد.

 

 

 

 

قابلیت دوست داشتن احتیاج به جدیت ، بیداری و شور زندگی دارد. دانشی که زاده عشق است سطحی نیست بلکه تا عمق وجود رسوخ میکند. چنین دانشی فقط وقتی میسر است که من بتوام بر علاقه به خودم فائق ایم و دیگری را چنانچه هست، ببینم. تسلط بر دیگری راهی ناامید کننده است، مشکلی که او را وادار میکند هر چه ما می خواهیم انجام دهد، هر چه ما می خواهیم حس کند، هر چه ما می خواهیم فکر کند. تسلطی که او را به یک شئ تبدیل می کند، شی ما، ملک ما.

 

 

گذشته از عنصر نثار کردن، خصیصه فعال عشق متضمن عناصر اساسی دیگری است که همه در جلوه های گوناگون عشق مشترکند. اینها عبارتند از :

دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی. در پست های اینده درباره این خصیصه های اساسی عشق خواهیم پرداخت.

 

................

از همه دوستان عزیزی که در لیست پیوند های دوستان خود، لینک وبلاگ قبلی من رو دارن، خواشمند است لینک این وبلاگ را نیز در پیوند خود قرار بدن. ضمنا وبلاگ دیگرم یعنی کفش های غمگین عشق نیز

 با مطلبی درباره " دوستی " بروز است. خوشحال میشم به اشیانه دیگر من هم تشریف بیارین. از توجه شما ممنونم: www.lastinglove.blogfa.com

هنر عشق ورزیدن2

 

 

سخنی چند با دوستان عزیز

 

سلام دوستان عزیز و گلم!

امیدوارم که حال همگی خوب باشه.

 

بسیاری از دوستان انتقاد کرده اند که مطالب طولانی است و بهتر است مختصر تر نوشته شود. اگر چه نظرات همه عزیزان برای من قابل احترام است، ولی لازم میدانم در این باره چند کلامی را به استحضار همگان برسانم. اول این که من هر موردی را که انتخاب می کنم ، با مختصر نویسی شاید مثمرثمر و مفید واقع نگردد. بعنوان مثال درباره عشق و هنر عشق ورزیدن می توان کتابها نوشت یا  کتابها تهیه و جمع اوری کرد. اگر چه مختصر نویسی مفید و خوب است اما جای بحث و نوشتن و تحقیق در این باره زیاد است، چگونه میسر است که من یا شما این همه مطالب را فقط در چند خط بگنجانیم؟

 

در ثانی، همه ما روزانه ساعات طولانی وقت خود را بیهوده و به بطالت سپری می کنیم. بعنوان مثال، ممکن است ساعتها با دیگران چت کنیم وهیچ نتیجه ای نیز عایدمان نشود، به دیدن سایت هایی مشغول هستیم که هیچ سود و منفعتی جز اتلاف وقت برای ما بهمراه نخواهد داشت، ساعتها شاید به دیدن و تماشای فیلم و سریالهایی می نشینیم که حتی در بعضی مواقع علاقه چندانی نیز به انها نداریم. سوال و انتقاد من این است: چرا ما نباید روزانه حداقل 30 دقیقه مطالعه مفید داشته باشیم؟  یکی از دلایل عمده پیشرفت غرب و اروپا همین مطالعه و اهمیت دادن به ان است.

 

اکثر وبلاگها و سایت هایی که طولانی  اما مفید و جالب و آموزنده هستند( منظورم این نیست که وبلاگ من جالب و خوبه و باید حتما خونده بشه، کلی حرف میزنم و شامل حال خودم نیز هست)، متجاوز از 2 الی 7 صفحه نیستند و مدت زمانی که لازم است خوانده شوند بین 5 الی 20 دقیقه بیشتر نیست. چرا من و شما و دیگری با دیدن وبلاگ یا سایتی که کمی طولانی است، وحشت زده و بی رغبت می شویم؟ در طول شبانه روز ، ساعات متعدد وقت خود را تلف می کنیم اما میل و رغبت و اشتیاقی به خواندن مطلبی که شاید چیزی برای آموختن داشته باشد، نداریم؟!

ایا بهتر، شایسته و سزاوارتر نیست چنین وبلاگها و سایتهای مفیدی را ابتدا ذخیره کنیم و بعد در فرصت مناسب به خواندن ان مبادرت کنیم؟ بیایید همگی بیاموزیم به نوشته ها و زحمات یکدیگر احترام و ارج نهیم و مطالعه کردن و اموختن را حداقل در دقایقی از زندگی خود تجربه کنیم. کنفوسیوس می گوید: "محال است انسان کتابی را بخواند و از ان چیزی نیاموزد." و در جای دیگر سقراط می گوید: " وقت خود را صرف پيشرفت خودتان كنيد. با خواندن نوشته هاي ديگران براحتي به آن چيزهائي مي رسيد كه ديگران براي بدست آوردنشان زحمت بسيار كشيده اند."

 

 

صمیمانه از همه دوستانی که به نوشته های طولانی این حقیر انتقاد کردند، تشکر و قدردانی می کنم. مطمئن باشید رضایت خاطر شما موجب رضایت این حقیر نیز هست. گاهی وقتها مطالب نوشته شده و انتخابی زیاد است و مختصرنویسی تنها در چند جمله،مدت زمان طولانی برای بروز دراوردن نیازمند است که در اینصورت خسته کننده خواهد بود. امیدوارم عزیزان عذر این حقیر را بپذیرند. من هم نهایت سعی خود در مختصرنویسی را خواهم نمود.

 

 

با آرزوی بهترین ها برای تک تک شما عزیزان

 

                                    

 

 

عشق پاسخی به مسئله وجود انسان:

 

در پست قبلی به مقدمه ای درباره هنر عشق ورزیدن پرداختیم. در این پست و پست های آتی  هنر عشق ورزیدن را از لحاظ دو جنبه نظری و عملی ان مورد بحث و بررسی قرار خوهیم داد.

از انجایی که لازمه دستیابی به هر هنری ، ابتدا شناخت یا جنبه نظری ان هنر است، لذا نخست به مفاهیم عشق و جنبه نظری ان خواهیم پرداخت؛ این که عشق چیست و انواع ان کدامند؟

در این راستا مطالبی را از دست نوشته های خودم و نیز از دکتر اریک فروم و دیگر بزرگان درباره عشق و هنر عشق ورزیدن مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد.

 

همانگونه که می دانید، لازمه هر هنری در وهله اول شناخت ان هنر است. بعنوان مثال، پزشکی یک هنر است. یک پزشک قبل از هر چیز باید ابتدا با مبانی و مفاهیم نظری پزشکی شناخت کافی داشته باشد و بعد از ان از لحاظ جنبه عملی ان باید مهارت و تبحر کامل را احراض نماید.

عشق نیز  یک هنر است و بسان هر هنر دیگری باید ابتدا ان را شناخت .  انگونه که اریک فروم می گوید :هر نظریه ای درباره عشق باید با نظریه انسان، با نظریه هستی بشر آغاز شود. وقتی که ما عشق یا به سخن بهتر، چیزی نظیر عشق را در حیوانات مشاهده می کنیم، بخوبی می بینیم که دلبستگی انها جزیی از سلسله غرایز انهاست. اکنون در انسان فقط ته مانده ای از این سازمان غریزی را می توان دید. انچه لازمه هستی انسان است، همین بیرون امدن از دنیای حیوانی و سرپیچیش از هر گونه انطباق غریزی است، و نیز این است که بر طبیعت تفوق یافته است -  گرچه هرگز ان را رها نمی کند.

 

به بشر قوه عاقله عطا شده است، او حیاتی است که از خود اگاهی دارد، او از خود و همنوعانش، از گذشته و از امکانات آینده اش اگاه است. اگاهی از خود به عنوان ماهیتی مستقل، اگاهی از کوتاهی عمر خود و از این حقیقت که بدون اراده خود بدنیا امده و به خلاف اراده خود نیز باید بمیرد و اگاهی از تنهایی و جدایی، و آگاهی از بیچارگی خود در مقابل طبیعت و اجتماع.

 

درک جدایی باعث بروز اضطراب می شود و در حقیقت سرچشمه تمام اضطرابهاست. جدایی یعنی بریدن از هر چیز، بدون اینکه توانایی استفاده از نیروهای انسانی خود را داشته باشیم. بنابراین جدایی یعنی بیچارگی، یعنی عدم قدرت درک جهان و عدم درک مردم و اشیای ان. این بدان معنی است که دنیا می تواند به من هجوم اورد، بدون اینکه من قادر باشم واکنشی نشان دهم. این است که جدایی سرچشمه اضطراب شدید است. از این گذشته جدایی در بشر احساسی از گناه و شرم بوجود می اورد.

 

بنابراین، عمیقترین احتیاج بشر نیاز اوست به غلبه بر جدایی و رهایی از این زندان تنهایی. وقتی که مرد و زن به خود و به یکدیگر آگاهی پیدا می کنند ، در حقیقت از جدایی خویش، از تفاوت خود با جنس دیگر نیز اگاه می شوند. آگاهی از این جدایی بشری، بدون آگاهی از اتحاد دوباره به وسیله عشق – سرچشمه شرم و در عین حال سرچشمه گناه و اضطراب است.

 

انسان -  انسان قرنها و فرهنگ های مختلف -  همواره در مقابل یک مسئله و همان یک مسئله قرار می گیرد: این مسئله که چگونه بر جدایی غلبه کنیم، چگونه وصل را بدست آوریم، و چگونه بر زندگی انفرادی خود فایق شویم و به یگانگی برسیم. این مسئله برای انسانهای همه اعصار و دوران و فرهنگها یکی بوده است و بستگی به درجه فردیتی که آدمی بدان رسیده است، دارد.

 

هر چه نسل بشر از مرزهای زندگی ابتدایی فراتر می رود، بیشتر خود را از دنیای طبیعت جدا می سازدو احتیاج او به پیدا کردن راه فراری از این جدایی افزونتر میشود.

یکی از راههای رسیدن به این غایت، انواع لذتهای امیخته با عیاشی و میگساری است. این ممکن است به شکل نوعی نشئه بیخود کننده، که شخص برای فریب دادن خود می آفریند، جلوه گر می شود که گاه مواد مخدر نیز به ان کمک می کند. در حالیکه شخص سعی می کند با پناه بردن به میگساری و مواد مخدر از جدایی خود بگریزد، می بیند که پس از زایل شدن خاصیت می یا مواد مخدر احساس جذابیتش بیشتر شده است ، در نتیجه با ولع و شدت روزافزونی، به طرف انها سوق داده می شود.

 

عیاشی های جنسی  نیز کم یا بیش از همین گونه اند. این اعمال نیز تا اندازه ای از اشکال عادی و طبیعی غلبه بر جدایی، و جوابی ناقص به مسئله تنهایی بشر است. ولی در بسیاری از افراد که تنهایی از راههای دیگر درمان یا تسکین نیافته است، اشتیاق به عیاشی های جنسی بصورت کنشی در می اید که فرق چندانی با اعتیاد به میگساری و مواد مخدر ندارد. این برای شخص بصورت تلاشی نومیدانه جهت فرار از اضطراب و ترس در می اید و نتیجه ان احساس جدایی روزافزون است، زیرا که لذت جنسی بدون عشق فقط برای لحظه کوتاهی می تواند فاصله میان دو انسان را از میان بردارد.

 

وصل و پیوندی که بوسیسله کارهای تولیدی ایجاد می شود، حاصل مناسبات اشخاص نیست؛ پیوندی که از راه میگساری و عیاشی( جنسی و مواد مخدر) حاصل اید، ناپایدار است؛ پیوند ناشی از همرنگی با جمع نیز در حقیقت اتحادی دروغین است. بدین ترتیب اینها فقط قسمتی از جواب مسئله هستند. جواب کامل در وصول به پیوند دوجانبه نهفته است – در پیوند شخصی با شخص دیگر و در عشق.

 

آرزوی  پیوند مشترک اساس نیرومندترین کوشش بشری است. اساسی ترین شوقهاست، نیرویی است که که نوع بشر، قبیله ها، خانواده و اجتماع را متحد نگه می دارد. شکست در وصول به ان دیوانگی یا نابودی است؛ نابودی خود شخص یا نابودی دیگران. بشریت بدون عشق نمی توانست حتی یک روز هم دوام داشته باشد. با وجود این، اگر ما حصول اتحاد بین دو شخص را " عشق " بنامیم، با اشکالاتی سخت و جدی روبرو خواهیم شد. ممکن است پیوندها از راههای مختلف بدست اید -  اهمیت این تفاوتها کمتر از تفاوت های مشترک در صورتهای گوناگون عشق نیست. آیا همه انها را باید عشق بنامیم؟ یا باید کلمه  " عشق " را برای نوع خاصی از پیوند تخصیص داد، ان پیوندی که در همه ادیان بزرگ بشر دوستانه و کتب های فلسفی چهار هزار سال گذشته تاریخ شرق و غرب بعنوان فضیلت و کمال مطلوب شناخته شده است؟

 

آنچه اهمیت دارد این است که بدانیم وقتی که از عشق سخن می گوییم، منظور ما چه نوع پیوندی است. آیا منظور ما از عشق جوابی رسا و کامل به مسئله هستی است؟ یا از عشقی ناقص گفتگو می کنیم که بدان عنوان پیوند تعاونی می توان داد؟

 

پیوند تعاونی از نظر علم زیست شناسی پایه اش در رابطه مادر باردار و جنین پی ریزی می شود. انان دو تن و در عین حال یکی هستند. آنها با هم تعاونی زندگی می کنند، به همدیگر احتیاج دارند. جنین جزیی از مادر است ولی انچه را احتیاج دارد از مادر می گیرد، گویی مادر دنیای اوست؛ مادر به او غذا می دهد، او را محافظت می کند ولی زندگی خود مادر نیز بوسیله او تکامل می یابد و بهتر می شود.

 

صورت منفی پیوند تعاونی همان تسلیم یا به اصطلاح پزشکی، " مازوخیسم " است. شخص مازوخیست برای فرار از احساس تحمل ناپذیر دوری و تنهایی ، خود را جزیی از وجود شخص دیگر می کند -  شخصی که او را راهنمایی می کند و محفوظ می دارد، شخصی که برای او در حکم زندگی و ماده حیات است. فرد مازوخیست هرگز احتیاجی به تصمیم گرفتن ندارد و هرگز احتیاجی ندارد خود را بخطر بیفکند، او هرگز تنها نیست – اما هرگز مستقل هم نیست، شخصیتش بی نقض نیست و هنوز کامل به دنیا نیامده است. روابط مازوخیستی ممکن است با هوس های جنسی و جسمی امیخته باشد، در این تسلیم شدنی است که در ان نه تنها فکر انسان بلکه سراسر بدن او نیز تسلیم می شود.

 

نوع مثبت پیوند تعاونی، سلطه جویی یا به اصطلاح روانشناسی، " سادیسم " نام دارد که نقطه مقابل مازوخیسم است. فرد سادیست شخص دیگری را جزء لاینفک خود می سازد تا بدین وسیله از احساس تنهایی و زندانی بودن خود فرار کند. فرد سادیست با در بر کشیدن شخصی که او را می پرستد، مغرور می شود و خود را بالاتر از انچه هست می پندارد. درست بهمان اندازه که دیگری به شخص سادیست متکی است، انسان سادیست نیز وابسته اوست. هیچ یک نمی تواند بدون دیگری زندگی کند. تنها تفاوت این است که فرد سادیست فرمان می دهد، استثمار می کند، آسیب می رساند، خوار می دارد، در صورتی که مازوخیست فرمان می برد، استثمار می شود، آسیب می بیند و خوار می شود.

 

با بررسی و تجزیه و تحلیل این دو نوع پیوند ، نگاهی  نیز به نوع پیوندی که با همسر / نامزد خود دارید یا در اینده خواهید داشت، بیاندازید. برخی روابط و پیوندها متاسفانه اجباری است، مثلا زن /  دختری که در تعیین و انتخاب همسر اینده خود نمی تواند هیچ گونه تصمیمی اتخاذ نماید و والدین او برای او تصمیم می گیرند، تمامی پیوندهای اجباری، و حتی بعقیده من، روابط و پیوندهایی که از روی شناخت و عشق دوجانبه طرفین صورت نمی پذیرد و نیز تمامی پیوندهایی که صرفا بخاطر عشق نیست و بعنوان مثال جنبه مادی و ظاهری را در بر می گیرد، همه و همه شامل پیوندی است از نوع مازوخیسم( تسلیم) و یا سادیسم ( سلطه جویی).

 

عشق پرنده ای است رها و آزاد. زمانی که ما به دیگری به ظاهر عشق می ورزیم ولی آزادی ، فردیت و شخصیت نامزد / همسر خود را نادیده می انگاریم ؛ در حقیقت او را استثمار کرده ایم  و او استثمار می شود؛ چنین عشقی هرگز عشق نیست. چون عاشق واقعی معشوق را انگونه که هست می پذیرد و هرگز آزادی را از او سلب نمی کند. عاشق و معشوق نه استثمار می کنند و نه استثمار می شوند.

 

 

نقطه مقابل این پیوند تعاونی، عشق بالغ انسان کامل است. این پیوند در وضعی صورت می گیرد که وحدت و همسازی شخصیت آدمی و فردیت او را محفوظ می دارد. عشق نیروی فعال بشری است. عشق نیرویی است که موانع بین انسانها را می شکند و ادمیان را با یکدیگر پیوند می دهد، عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره می سازد، با وجود این بدو امکان می دهد خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی می دهد؛ عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین حال از هم جدا می مانند.

 

عشق ثمره زندگيست. تسكيني بر سختي ها و مشقت ها و تنگناها. عشق مرهمي است بر زخم هاي كهنه انسانهاي تنها. عشق درخشان تز از خورشيد و زلال تر و شفاف تر از آب است. عشق ظريف و لطيف ترست از گل.  عشق به انسان ادب و فرزانگی می آموزد. مولانا جلال الدین رومی می فرماید:

 

هزار گونه ادب جان ز عشـــــق آموزد

که ان ادب نتوان یافتن به مکــــــتب ها

ز شاه تا به گدا در کشــــــاکش طمع اند

به عشق باز دهد جان ز آز و مطلب ها

 

و بالهای پرواز انسان ایمان، امید و عشق است که برترین انها عشق است:

 

به پر عشق بپرد در هوا و در گردون

چو آفتــــــاب منزه ز جمله گردون ها

 

عشق زيبنده ترين ، برترين، شيرين ترين، دلنشين ترين و مسرت انگيز ترين احساسي است كه خداوند به انسانها هديه كرده است. تنها مجالي  براي وزيدن، باريدن و جاري شدن مي خواهد. آري عشق خاطره انگيزترين  ، موزون ترین و  خوش لحن ترین اهنگ و رقص   قلبهاست:

 

كريس دي برگ ميگويد:

 

عشق رقصي است با ضرب اهنگي موزون

و تـــــــوان باز ايستادن از رقـــــصم نيست

و به بالاترين قـــــــــــــــــــله دست يافته ام

چرا كه عشق، عشـــق بسراغم امده است...

 

و اما نزار قباني این چنین نرم و لطیف و دلنشین میگوید:

 

يكي از اسرار آفرينش عشق به زن است، زني كه در برابر يك عاطفه ظريف يا كلمه اي زيبا ذوب مي شود و بهمين دليل است كه من هيچگاه سواحل درياي زن را ترك نكرده ام تا بدان باز گردم.كيست كه شنهاي گرم ساحل و صدف ها و گياهان دريائي و سمفوني موج و باد را رها كند و برود؟! گذشته از اين  دست كشيدن من از زن چه معنائي ميتواند داشته باشد؟ جز ان كه چشم از ضربات قلبم بپوشم و ان را نخواهم يا از گردش خون در رگهايم بي نياز شده و ناگزير وارد دنياي آهكي مردگان شوم. هيچ كس نيست كه زن را فراموش كند ، زني كه خود را با شعر من مي ارايد چون سرمه  در چشم ميكشد و به جاي حلقه هاي زمردين به گوش مي اويزد...

وقتي او را بر دوش نهادم با او در حالي كه با مژگانم گام بر مي داشتم از خليج تا اقيانوس سفر كردم ، بر هر تپه شني كه او خوابيد نخلي برامد و چشمه اي روييد. هر كه با منش ديد او را گلبوته اي پنداشت . هر كه او را همراه من يافت خواست تا بفروشمش!...

 

 عشق در هر عبارتي، قالب و طرحي و به هر شيوه و سبكي كه بيان شود، مفهومي بس ساده و شكيل دارد. زبان عشق ساده ترين زبانهاست. و تمام لحظات عشق زيبا، باشكوه، خاطره انگيز، رويائي ، دلنشين و دوست داشتني است و هيچ چيز شيرين تر، مسرت بخش تر و شور انگيز تر از نخستين نگاه، نخستين ديدار، نخستين قرار، و نخستين عشق نيست.عشق طبع روح را لطيف ميكند و سينه را سرشار از شور و شوق و شعف مي سازد. و ميوه اي شاداب تر  و شيرين تر از ميوه نهال عشق هرگز نخواهد روئيد. و دردي خوشتر از درد بي تابي و بيقراري حاصل از عشق نيست:

 

باغ  سبز عشـــــــــق كو  بي منتهاست 

جز غم و شادي در او بس ميوه هاست

عاشقـــــي از اين دو حالت برتر است  

بي بهـــار و بي خزان سبز و تر است

 

و اين گونه زيبا و دلنشين جبران خليل جبران در وصف عشق ميگويد:

 

عشق ورزي، گرانبهاترين هديه خداوند به آدمي است چرا كه هرگز از ان كه بر او رحمت شده و عاشق است بازستانده نخواهد شد. عشق در رداي فروتني و  آرامش از كنارمان مي گذرد و ما ترسان از آن مي گذريم يا چشم  بر ان مي بنديم، يا در پي آن ميرويم تا بر شرارت خود نام عشق نهيم.

عشق را حاصلي نيست مگر در پي اش فراقي سوزناك، صبري تلخ و رنجي بس دشوار

عشق تنها گلي است كه بي نياز از فرا رسيدن فصول، رشد ميكند و شكوفه مي دهد.

عشق تنها آزادي موجود در اين دنياست و بس، چرا كه عشق روح انسان را كه بدست قوانين انسان به زير كشيده مي شود، تعالي ميبخشد و دست طبيعت نيز تأثيري بر فرايند آن نمي كذارد.

آنچه كه عاشقان در آغوش مي كشند، بيش تر عشق است تا معشوق.

عشق پرتوئي جادوئي است برخاسته از آتشي در ژرفاي روح كه جهان اطراف را روشن مي كند.

عشق  به ما اين توانائي را مي دهد تا به زندگي به چشم رويائي زيبا در بين دو بيداري بنگريم.

عشق را آرزوي نيست جز به تحقق پيوستنش  ولي اگر عشق  و نياز وجود شما را آرزوئي است، باشد كه آرزو كنيد تا:

 

كه ذوب گشته و مانند جوبياري روان در هم آميزيد

و هر شب ترانه عشق را سر دهيد

آرزو كنيد  تا درد مهرباني  و لطافت  را دريابيد

آرزو كنيد تا ز شناخت خود از عشق، زخم خورديد

و بخواست خود شادمانه خون دهيد

آرزو كنيد تا هر سپيده با قلبي پر شور بيدار شويد

و شكرگزار روزي نو و سرشار از عشق باشيد

آرزو كنيد تا نيم روز آرام گيريد و غرق در شور و شادي شويد

هر شامگاه، شادمانه به خانه دل باز گرديد

و هر بار كه سر بر بالش نهاديد

با دعائي از براي معشوق در قلب

و ترانه شكر بر لب، به خواب رويد.

 

 

حسادت و رشک، بلندپروازی و هر نوع حرص جزء شهوات به حساب می آیند؛ عشق یک عمل است، عمل  به کار انداختن نیروهای انسانی است که تنها در شرایطی که شخص کاملا آزاد باشد، نه تحت زور و اجبار، انها را بکار می اندازد.

 

عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ " پایداری " است نه " اسارت ". به طور کلی خصیصه فعال عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجه اول " نثار کردن " است نه گرفتن.

 

در پست های اینده در این مورد بیشتر به بحث و گفتگو خواهیم نشست.

 

خوشحال میشم به وبلاگ دیگرم که بروز شده است نیز تشریف بیارین. از توجه و همراهی شما دوستان عزیز نهایت تشکر و قدردانی را دارم:

 

کفش های غمگین عشق: www.lastinglove.blogfa.com

 

ادامه دارد...