سخنی چند با دوستان عزیز

 

سلام دوستان عزیز و گلم!

امیدوارم که حال همگی خوب باشه.

 

بسیاری از دوستان انتقاد کرده اند که مطالب طولانی است و بهتر است مختصر تر نوشته شود. اگر چه نظرات همه عزیزان برای من قابل احترام است، ولی لازم میدانم در این باره چند کلامی را به استحضار همگان برسانم. اول این که من هر موردی را که انتخاب می کنم ، با مختصر نویسی شاید مثمرثمر و مفید واقع نگردد. بعنوان مثال درباره عشق و هنر عشق ورزیدن می توان کتابها نوشت یا  کتابها تهیه و جمع اوری کرد. اگر چه مختصر نویسی مفید و خوب است اما جای بحث و نوشتن و تحقیق در این باره زیاد است، چگونه میسر است که من یا شما این همه مطالب را فقط در چند خط بگنجانیم؟

 

در ثانی، همه ما روزانه ساعات طولانی وقت خود را بیهوده و به بطالت سپری می کنیم. بعنوان مثال، ممکن است ساعتها با دیگران چت کنیم وهیچ نتیجه ای نیز عایدمان نشود، به دیدن سایت هایی مشغول هستیم که هیچ سود و منفعتی جز اتلاف وقت برای ما بهمراه نخواهد داشت، ساعتها شاید به دیدن و تماشای فیلم و سریالهایی می نشینیم که حتی در بعضی مواقع علاقه چندانی نیز به انها نداریم. سوال و انتقاد من این است: چرا ما نباید روزانه حداقل 30 دقیقه مطالعه مفید داشته باشیم؟  یکی از دلایل عمده پیشرفت غرب و اروپا همین مطالعه و اهمیت دادن به ان است.

 

اکثر وبلاگها و سایت هایی که طولانی  اما مفید و جالب و آموزنده هستند( منظورم این نیست که وبلاگ من جالب و خوبه و باید حتما خونده بشه، کلی حرف میزنم و شامل حال خودم نیز هست)، متجاوز از 2 الی 7 صفحه نیستند و مدت زمانی که لازم است خوانده شوند بین 5 الی 20 دقیقه بیشتر نیست. چرا من و شما و دیگری با دیدن وبلاگ یا سایتی که کمی طولانی است، وحشت زده و بی رغبت می شویم؟ در طول شبانه روز ، ساعات متعدد وقت خود را تلف می کنیم اما میل و رغبت و اشتیاقی به خواندن مطلبی که شاید چیزی برای آموختن داشته باشد، نداریم؟!

ایا بهتر، شایسته و سزاوارتر نیست چنین وبلاگها و سایتهای مفیدی را ابتدا ذخیره کنیم و بعد در فرصت مناسب به خواندن ان مبادرت کنیم؟ بیایید همگی بیاموزیم به نوشته ها و زحمات یکدیگر احترام و ارج نهیم و مطالعه کردن و اموختن را حداقل در دقایقی از زندگی خود تجربه کنیم. کنفوسیوس می گوید: "محال است انسان کتابی را بخواند و از ان چیزی نیاموزد." و در جای دیگر سقراط می گوید: " وقت خود را صرف پيشرفت خودتان كنيد. با خواندن نوشته هاي ديگران براحتي به آن چيزهائي مي رسيد كه ديگران براي بدست آوردنشان زحمت بسيار كشيده اند."

 

 

صمیمانه از همه دوستانی که به نوشته های طولانی این حقیر انتقاد کردند، تشکر و قدردانی می کنم. مطمئن باشید رضایت خاطر شما موجب رضایت این حقیر نیز هست. گاهی وقتها مطالب نوشته شده و انتخابی زیاد است و مختصرنویسی تنها در چند جمله،مدت زمان طولانی برای بروز دراوردن نیازمند است که در اینصورت خسته کننده خواهد بود. امیدوارم عزیزان عذر این حقیر را بپذیرند. من هم نهایت سعی خود در مختصرنویسی را خواهم نمود.

 

 

با آرزوی بهترین ها برای تک تک شما عزیزان

 

                                    

 

 

عشق پاسخی به مسئله وجود انسان:

 

در پست قبلی به مقدمه ای درباره هنر عشق ورزیدن پرداختیم. در این پست و پست های آتی  هنر عشق ورزیدن را از لحاظ دو جنبه نظری و عملی ان مورد بحث و بررسی قرار خوهیم داد.

از انجایی که لازمه دستیابی به هر هنری ، ابتدا شناخت یا جنبه نظری ان هنر است، لذا نخست به مفاهیم عشق و جنبه نظری ان خواهیم پرداخت؛ این که عشق چیست و انواع ان کدامند؟

در این راستا مطالبی را از دست نوشته های خودم و نیز از دکتر اریک فروم و دیگر بزرگان درباره عشق و هنر عشق ورزیدن مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد.

 

همانگونه که می دانید، لازمه هر هنری در وهله اول شناخت ان هنر است. بعنوان مثال، پزشکی یک هنر است. یک پزشک قبل از هر چیز باید ابتدا با مبانی و مفاهیم نظری پزشکی شناخت کافی داشته باشد و بعد از ان از لحاظ جنبه عملی ان باید مهارت و تبحر کامل را احراض نماید.

عشق نیز  یک هنر است و بسان هر هنر دیگری باید ابتدا ان را شناخت .  انگونه که اریک فروم می گوید :هر نظریه ای درباره عشق باید با نظریه انسان، با نظریه هستی بشر آغاز شود. وقتی که ما عشق یا به سخن بهتر، چیزی نظیر عشق را در حیوانات مشاهده می کنیم، بخوبی می بینیم که دلبستگی انها جزیی از سلسله غرایز انهاست. اکنون در انسان فقط ته مانده ای از این سازمان غریزی را می توان دید. انچه لازمه هستی انسان است، همین بیرون امدن از دنیای حیوانی و سرپیچیش از هر گونه انطباق غریزی است، و نیز این است که بر طبیعت تفوق یافته است -  گرچه هرگز ان را رها نمی کند.

 

به بشر قوه عاقله عطا شده است، او حیاتی است که از خود اگاهی دارد، او از خود و همنوعانش، از گذشته و از امکانات آینده اش اگاه است. اگاهی از خود به عنوان ماهیتی مستقل، اگاهی از کوتاهی عمر خود و از این حقیقت که بدون اراده خود بدنیا امده و به خلاف اراده خود نیز باید بمیرد و اگاهی از تنهایی و جدایی، و آگاهی از بیچارگی خود در مقابل طبیعت و اجتماع.

 

درک جدایی باعث بروز اضطراب می شود و در حقیقت سرچشمه تمام اضطرابهاست. جدایی یعنی بریدن از هر چیز، بدون اینکه توانایی استفاده از نیروهای انسانی خود را داشته باشیم. بنابراین جدایی یعنی بیچارگی، یعنی عدم قدرت درک جهان و عدم درک مردم و اشیای ان. این بدان معنی است که دنیا می تواند به من هجوم اورد، بدون اینکه من قادر باشم واکنشی نشان دهم. این است که جدایی سرچشمه اضطراب شدید است. از این گذشته جدایی در بشر احساسی از گناه و شرم بوجود می اورد.

 

بنابراین، عمیقترین احتیاج بشر نیاز اوست به غلبه بر جدایی و رهایی از این زندان تنهایی. وقتی که مرد و زن به خود و به یکدیگر آگاهی پیدا می کنند ، در حقیقت از جدایی خویش، از تفاوت خود با جنس دیگر نیز اگاه می شوند. آگاهی از این جدایی بشری، بدون آگاهی از اتحاد دوباره به وسیله عشق – سرچشمه شرم و در عین حال سرچشمه گناه و اضطراب است.

 

انسان -  انسان قرنها و فرهنگ های مختلف -  همواره در مقابل یک مسئله و همان یک مسئله قرار می گیرد: این مسئله که چگونه بر جدایی غلبه کنیم، چگونه وصل را بدست آوریم، و چگونه بر زندگی انفرادی خود فایق شویم و به یگانگی برسیم. این مسئله برای انسانهای همه اعصار و دوران و فرهنگها یکی بوده است و بستگی به درجه فردیتی که آدمی بدان رسیده است، دارد.

 

هر چه نسل بشر از مرزهای زندگی ابتدایی فراتر می رود، بیشتر خود را از دنیای طبیعت جدا می سازدو احتیاج او به پیدا کردن راه فراری از این جدایی افزونتر میشود.

یکی از راههای رسیدن به این غایت، انواع لذتهای امیخته با عیاشی و میگساری است. این ممکن است به شکل نوعی نشئه بیخود کننده، که شخص برای فریب دادن خود می آفریند، جلوه گر می شود که گاه مواد مخدر نیز به ان کمک می کند. در حالیکه شخص سعی می کند با پناه بردن به میگساری و مواد مخدر از جدایی خود بگریزد، می بیند که پس از زایل شدن خاصیت می یا مواد مخدر احساس جذابیتش بیشتر شده است ، در نتیجه با ولع و شدت روزافزونی، به طرف انها سوق داده می شود.

 

عیاشی های جنسی  نیز کم یا بیش از همین گونه اند. این اعمال نیز تا اندازه ای از اشکال عادی و طبیعی غلبه بر جدایی، و جوابی ناقص به مسئله تنهایی بشر است. ولی در بسیاری از افراد که تنهایی از راههای دیگر درمان یا تسکین نیافته است، اشتیاق به عیاشی های جنسی بصورت کنشی در می اید که فرق چندانی با اعتیاد به میگساری و مواد مخدر ندارد. این برای شخص بصورت تلاشی نومیدانه جهت فرار از اضطراب و ترس در می اید و نتیجه ان احساس جدایی روزافزون است، زیرا که لذت جنسی بدون عشق فقط برای لحظه کوتاهی می تواند فاصله میان دو انسان را از میان بردارد.

 

وصل و پیوندی که بوسیسله کارهای تولیدی ایجاد می شود، حاصل مناسبات اشخاص نیست؛ پیوندی که از راه میگساری و عیاشی( جنسی و مواد مخدر) حاصل اید، ناپایدار است؛ پیوند ناشی از همرنگی با جمع نیز در حقیقت اتحادی دروغین است. بدین ترتیب اینها فقط قسمتی از جواب مسئله هستند. جواب کامل در وصول به پیوند دوجانبه نهفته است – در پیوند شخصی با شخص دیگر و در عشق.

 

آرزوی  پیوند مشترک اساس نیرومندترین کوشش بشری است. اساسی ترین شوقهاست، نیرویی است که که نوع بشر، قبیله ها، خانواده و اجتماع را متحد نگه می دارد. شکست در وصول به ان دیوانگی یا نابودی است؛ نابودی خود شخص یا نابودی دیگران. بشریت بدون عشق نمی توانست حتی یک روز هم دوام داشته باشد. با وجود این، اگر ما حصول اتحاد بین دو شخص را " عشق " بنامیم، با اشکالاتی سخت و جدی روبرو خواهیم شد. ممکن است پیوندها از راههای مختلف بدست اید -  اهمیت این تفاوتها کمتر از تفاوت های مشترک در صورتهای گوناگون عشق نیست. آیا همه انها را باید عشق بنامیم؟ یا باید کلمه  " عشق " را برای نوع خاصی از پیوند تخصیص داد، ان پیوندی که در همه ادیان بزرگ بشر دوستانه و کتب های فلسفی چهار هزار سال گذشته تاریخ شرق و غرب بعنوان فضیلت و کمال مطلوب شناخته شده است؟

 

آنچه اهمیت دارد این است که بدانیم وقتی که از عشق سخن می گوییم، منظور ما چه نوع پیوندی است. آیا منظور ما از عشق جوابی رسا و کامل به مسئله هستی است؟ یا از عشقی ناقص گفتگو می کنیم که بدان عنوان پیوند تعاونی می توان داد؟

 

پیوند تعاونی از نظر علم زیست شناسی پایه اش در رابطه مادر باردار و جنین پی ریزی می شود. انان دو تن و در عین حال یکی هستند. آنها با هم تعاونی زندگی می کنند، به همدیگر احتیاج دارند. جنین جزیی از مادر است ولی انچه را احتیاج دارد از مادر می گیرد، گویی مادر دنیای اوست؛ مادر به او غذا می دهد، او را محافظت می کند ولی زندگی خود مادر نیز بوسیله او تکامل می یابد و بهتر می شود.

 

صورت منفی پیوند تعاونی همان تسلیم یا به اصطلاح پزشکی، " مازوخیسم " است. شخص مازوخیست برای فرار از احساس تحمل ناپذیر دوری و تنهایی ، خود را جزیی از وجود شخص دیگر می کند -  شخصی که او را راهنمایی می کند و محفوظ می دارد، شخصی که برای او در حکم زندگی و ماده حیات است. فرد مازوخیست هرگز احتیاجی به تصمیم گرفتن ندارد و هرگز احتیاجی ندارد خود را بخطر بیفکند، او هرگز تنها نیست – اما هرگز مستقل هم نیست، شخصیتش بی نقض نیست و هنوز کامل به دنیا نیامده است. روابط مازوخیستی ممکن است با هوس های جنسی و جسمی امیخته باشد، در این تسلیم شدنی است که در ان نه تنها فکر انسان بلکه سراسر بدن او نیز تسلیم می شود.

 

نوع مثبت پیوند تعاونی، سلطه جویی یا به اصطلاح روانشناسی، " سادیسم " نام دارد که نقطه مقابل مازوخیسم است. فرد سادیست شخص دیگری را جزء لاینفک خود می سازد تا بدین وسیله از احساس تنهایی و زندانی بودن خود فرار کند. فرد سادیست با در بر کشیدن شخصی که او را می پرستد، مغرور می شود و خود را بالاتر از انچه هست می پندارد. درست بهمان اندازه که دیگری به شخص سادیست متکی است، انسان سادیست نیز وابسته اوست. هیچ یک نمی تواند بدون دیگری زندگی کند. تنها تفاوت این است که فرد سادیست فرمان می دهد، استثمار می کند، آسیب می رساند، خوار می دارد، در صورتی که مازوخیست فرمان می برد، استثمار می شود، آسیب می بیند و خوار می شود.

 

با بررسی و تجزیه و تحلیل این دو نوع پیوند ، نگاهی  نیز به نوع پیوندی که با همسر / نامزد خود دارید یا در اینده خواهید داشت، بیاندازید. برخی روابط و پیوندها متاسفانه اجباری است، مثلا زن /  دختری که در تعیین و انتخاب همسر اینده خود نمی تواند هیچ گونه تصمیمی اتخاذ نماید و والدین او برای او تصمیم می گیرند، تمامی پیوندهای اجباری، و حتی بعقیده من، روابط و پیوندهایی که از روی شناخت و عشق دوجانبه طرفین صورت نمی پذیرد و نیز تمامی پیوندهایی که صرفا بخاطر عشق نیست و بعنوان مثال جنبه مادی و ظاهری را در بر می گیرد، همه و همه شامل پیوندی است از نوع مازوخیسم( تسلیم) و یا سادیسم ( سلطه جویی).

 

عشق پرنده ای است رها و آزاد. زمانی که ما به دیگری به ظاهر عشق می ورزیم ولی آزادی ، فردیت و شخصیت نامزد / همسر خود را نادیده می انگاریم ؛ در حقیقت او را استثمار کرده ایم  و او استثمار می شود؛ چنین عشقی هرگز عشق نیست. چون عاشق واقعی معشوق را انگونه که هست می پذیرد و هرگز آزادی را از او سلب نمی کند. عاشق و معشوق نه استثمار می کنند و نه استثمار می شوند.

 

 

نقطه مقابل این پیوند تعاونی، عشق بالغ انسان کامل است. این پیوند در وضعی صورت می گیرد که وحدت و همسازی شخصیت آدمی و فردیت او را محفوظ می دارد. عشق نیروی فعال بشری است. عشق نیرویی است که موانع بین انسانها را می شکند و ادمیان را با یکدیگر پیوند می دهد، عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره می سازد، با وجود این بدو امکان می دهد خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی می دهد؛ عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین حال از هم جدا می مانند.

 

عشق ثمره زندگيست. تسكيني بر سختي ها و مشقت ها و تنگناها. عشق مرهمي است بر زخم هاي كهنه انسانهاي تنها. عشق درخشان تز از خورشيد و زلال تر و شفاف تر از آب است. عشق ظريف و لطيف ترست از گل.  عشق به انسان ادب و فرزانگی می آموزد. مولانا جلال الدین رومی می فرماید:

 

هزار گونه ادب جان ز عشـــــق آموزد

که ان ادب نتوان یافتن به مکــــــتب ها

ز شاه تا به گدا در کشــــــاکش طمع اند

به عشق باز دهد جان ز آز و مطلب ها

 

و بالهای پرواز انسان ایمان، امید و عشق است که برترین انها عشق است:

 

به پر عشق بپرد در هوا و در گردون

چو آفتــــــاب منزه ز جمله گردون ها

 

عشق زيبنده ترين ، برترين، شيرين ترين، دلنشين ترين و مسرت انگيز ترين احساسي است كه خداوند به انسانها هديه كرده است. تنها مجالي  براي وزيدن، باريدن و جاري شدن مي خواهد. آري عشق خاطره انگيزترين  ، موزون ترین و  خوش لحن ترین اهنگ و رقص   قلبهاست:

 

كريس دي برگ ميگويد:

 

عشق رقصي است با ضرب اهنگي موزون

و تـــــــوان باز ايستادن از رقـــــصم نيست

و به بالاترين قـــــــــــــــــــله دست يافته ام

چرا كه عشق، عشـــق بسراغم امده است...

 

و اما نزار قباني این چنین نرم و لطیف و دلنشین میگوید:

 

يكي از اسرار آفرينش عشق به زن است، زني كه در برابر يك عاطفه ظريف يا كلمه اي زيبا ذوب مي شود و بهمين دليل است كه من هيچگاه سواحل درياي زن را ترك نكرده ام تا بدان باز گردم.كيست كه شنهاي گرم ساحل و صدف ها و گياهان دريائي و سمفوني موج و باد را رها كند و برود؟! گذشته از اين  دست كشيدن من از زن چه معنائي ميتواند داشته باشد؟ جز ان كه چشم از ضربات قلبم بپوشم و ان را نخواهم يا از گردش خون در رگهايم بي نياز شده و ناگزير وارد دنياي آهكي مردگان شوم. هيچ كس نيست كه زن را فراموش كند ، زني كه خود را با شعر من مي ارايد چون سرمه  در چشم ميكشد و به جاي حلقه هاي زمردين به گوش مي اويزد...

وقتي او را بر دوش نهادم با او در حالي كه با مژگانم گام بر مي داشتم از خليج تا اقيانوس سفر كردم ، بر هر تپه شني كه او خوابيد نخلي برامد و چشمه اي روييد. هر كه با منش ديد او را گلبوته اي پنداشت . هر كه او را همراه من يافت خواست تا بفروشمش!...

 

 عشق در هر عبارتي، قالب و طرحي و به هر شيوه و سبكي كه بيان شود، مفهومي بس ساده و شكيل دارد. زبان عشق ساده ترين زبانهاست. و تمام لحظات عشق زيبا، باشكوه، خاطره انگيز، رويائي ، دلنشين و دوست داشتني است و هيچ چيز شيرين تر، مسرت بخش تر و شور انگيز تر از نخستين نگاه، نخستين ديدار، نخستين قرار، و نخستين عشق نيست.عشق طبع روح را لطيف ميكند و سينه را سرشار از شور و شوق و شعف مي سازد. و ميوه اي شاداب تر  و شيرين تر از ميوه نهال عشق هرگز نخواهد روئيد. و دردي خوشتر از درد بي تابي و بيقراري حاصل از عشق نيست:

 

باغ  سبز عشـــــــــق كو  بي منتهاست 

جز غم و شادي در او بس ميوه هاست

عاشقـــــي از اين دو حالت برتر است  

بي بهـــار و بي خزان سبز و تر است

 

و اين گونه زيبا و دلنشين جبران خليل جبران در وصف عشق ميگويد:

 

عشق ورزي، گرانبهاترين هديه خداوند به آدمي است چرا كه هرگز از ان كه بر او رحمت شده و عاشق است بازستانده نخواهد شد. عشق در رداي فروتني و  آرامش از كنارمان مي گذرد و ما ترسان از آن مي گذريم يا چشم  بر ان مي بنديم، يا در پي آن ميرويم تا بر شرارت خود نام عشق نهيم.

عشق را حاصلي نيست مگر در پي اش فراقي سوزناك، صبري تلخ و رنجي بس دشوار

عشق تنها گلي است كه بي نياز از فرا رسيدن فصول، رشد ميكند و شكوفه مي دهد.

عشق تنها آزادي موجود در اين دنياست و بس، چرا كه عشق روح انسان را كه بدست قوانين انسان به زير كشيده مي شود، تعالي ميبخشد و دست طبيعت نيز تأثيري بر فرايند آن نمي كذارد.

آنچه كه عاشقان در آغوش مي كشند، بيش تر عشق است تا معشوق.

عشق پرتوئي جادوئي است برخاسته از آتشي در ژرفاي روح كه جهان اطراف را روشن مي كند.

عشق  به ما اين توانائي را مي دهد تا به زندگي به چشم رويائي زيبا در بين دو بيداري بنگريم.

عشق را آرزوي نيست جز به تحقق پيوستنش  ولي اگر عشق  و نياز وجود شما را آرزوئي است، باشد كه آرزو كنيد تا:

 

كه ذوب گشته و مانند جوبياري روان در هم آميزيد

و هر شب ترانه عشق را سر دهيد

آرزو كنيد  تا درد مهرباني  و لطافت  را دريابيد

آرزو كنيد تا ز شناخت خود از عشق، زخم خورديد

و بخواست خود شادمانه خون دهيد

آرزو كنيد تا هر سپيده با قلبي پر شور بيدار شويد

و شكرگزار روزي نو و سرشار از عشق باشيد

آرزو كنيد تا نيم روز آرام گيريد و غرق در شور و شادي شويد

هر شامگاه، شادمانه به خانه دل باز گرديد

و هر بار كه سر بر بالش نهاديد

با دعائي از براي معشوق در قلب

و ترانه شكر بر لب، به خواب رويد.

 

 

حسادت و رشک، بلندپروازی و هر نوع حرص جزء شهوات به حساب می آیند؛ عشق یک عمل است، عمل  به کار انداختن نیروهای انسانی است که تنها در شرایطی که شخص کاملا آزاد باشد، نه تحت زور و اجبار، انها را بکار می اندازد.

 

عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ " پایداری " است نه " اسارت ". به طور کلی خصیصه فعال عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجه اول " نثار کردن " است نه گرفتن.

 

در پست های اینده در این مورد بیشتر به بحث و گفتگو خواهیم نشست.

 

خوشحال میشم به وبلاگ دیگرم که بروز شده است نیز تشریف بیارین. از توجه و همراهی شما دوستان عزیز نهایت تشکر و قدردانی را دارم:

 

کفش های غمگین عشق: www.lastinglove.blogfa.com

 

ادامه دارد...