در پست قبلی گفتیم که " عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ " پایداری " است نه " اسارت ". به طور کلی خصیصه فعال عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجه اول " نثار کردن " است نه گرفتن. در این پست به این مقوله می پردازیم.

 

 

 

نثار کردن چیست؟

 

ممکن است این پرسشی ساده بنظر برسد، ولی در حقیقت پر از ابهام و پیچیدگی است. معمولترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با " ترک " چیزها، محروم شدن و قربانی گشتن یکی می دانند. کسانی که منش های انان به اندازه کافی رشد نیافته و از مرحله گرفتن، سودب ردن و اندوختن فراتر نرفته اند، از کلمه نثار کردن درکی همانند فوق دارند. مردمی که جهت گیری اصلی انان بارور نیست، احساس می کنند که نثار کردن فقر می اورد. بدین ترتیب، اکثر این نوع افراد از نثار کردن می پرهیزند. به عکس، عده ای ان را نوعی فضیلت به معنی فداکاری می دانند. برای انان این اصل، که نثار کردن بهتر از گرفتن است، بدین معنی است که رنج کشیدن و محرومیت والاتر از احساس شادی است.

 

نثار کردن برترین مظهر قدرت ادمی است. در حین نثار کردن است که من قدرت خود، ثروت خود و توانایی خود را تجربه میکنم. تجربه قدرت  حیاتی و قدرت درونی، که بدین وسیله به حد اعلای خود می رسد، مرا غرق در شادی میکند. من خود را لبریز، فیاض، زنده و در نتیجه شاد احساس میکنم.

 

 

 

 

در دنیای مادیات نثار کردن به معنی غنی بودن است. ان که می دهد غنی است نه ان که بسیار دارد.محتکری که نگران از دست دادن مال خویش است، هر چند ثروتمند باشد، از نظر روانشناسی، مردی فقیر و زبون است. ان که توانایی بخشیدن از خودش را دارد، بی نیاز است. او خود را بمنزله انسانی احساس میکند که قادر است  از هستی خودش به دیگران ببخشد. فقط کس نمی تواند از بخشیدن اشیای مادی لذت ببرد که قادر نباشد از حداقل ضروریات در نظر اشخاص، همان اندازه که بستگی به دارایی انان دارد، بهمان اندازه نیز تابع صفات و منشهای انان است. مشهور است که فقرا به مراتب بخشنده تر از ثروتمندانند. با وجود این، فقر وقتی که از حدود معینی گذشت، دیگر راهی  برای بخشیدن باز نمی گذارد، و بسیار موجب زبونی می شود، نه فقط به سبب رنجی که بطور مستقیم بوجود می اورد، بلکه به واسطه این حقیقت که انسان را از لذت نثار کردن محروم می سازد.

 

اما بخشیدن چیزهای مادی چندان اهمیتی ندارد، بخشیدنی که واقعا ارزنده است، اختصصا در قلمرو زندگی انسان قرار دارد. یک انسان چه چیزی به دیگری نثار میکند؟ او از خودش، یعنی از گرانبهاترین چیزی که دارد . از زندگیش نثار میکند – بلکه او از انچه در وجود خودش زنده است به دیگری می بخشد؛ از شادیش، از علائقش، از ادراکش، از دانائیش، از خلق خوشش، و از غمهایش به مصاحب خود نثار می کند – از تمام مظاهر و ماثر زندگیش می بخشد. او با چنین بخششی، از زندگی خویش، فرد دیگری را احیا میکند، و در ضمن افزودن احساس زندگی در خویش، احساس زنده بودن را در دیگری بارورتر می سازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد، نثار کردن به خودی خود شادمانی با شکوهی است. در ضمن نثار کردن، خواه ناخواه چیزی را در وجود طرف زنده میکند، و همین چیزی که زندگی یافته است بنوبه خود بسوی وی منعکس می شود. ضمن بخشیدن چیزی بدنیا می اید، و طرفین سپاسگزار ان حیاتی خواهند بود که برای هر دوی انان متولد شده است. مسرت و شادی این نثار کردن و بخشیدن وصف ناپذیر است. این نکته خصوصا در مورد عشق صادق است. عشق نیرویی است که تولید عشق میکند؛ ناتوانی عبارت است از عجز از تولید عشق.

این فکر را مارکس به بهترین وجهی بیان کرده است. او می گوید:

" انسان را به عنوان انسان و رابطه اش را با دنیا به عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید، در نظر بگیرید که عشق را تنها با عشق می توان مبادله کرد، و اعتماد را با اعتماد و بر همین قیاس. اگر بخواهید از هنر دیگران لذت ببرید، باید اموزش هنری دیده باشید؛ اگر بخواهید در  دیگران موثر باشید، خودتان باید شخصی واقعا پرشور و عامل ایجاد نفوذ در مردم باشید. هر یک از روابط شما با انسان و با طبیعت بایستی مبین زندگی حقیقی و فردی شما، که بیانی از خواست ارادی شماست، باشد. اگر شما بدون اینکه طلب عشق کنید عشق می ورزید، یعنی اگر عشق شما عشقی است که قدرت تولید عشق را ندارد، اگر بوسیله تجلی زندگی به عنوان یک عاشق از خودتان یک معشوق نساخته اید، عشق شما ناتوان است، یک بدبختی است."

 

لازم نیست تاکید شود که توانایی عشق ورزیدن همانند نثار کردن بستگی به رشد و تکامل صفات و منشهای شخص دارد. این متضمن جهتگیری بارآورتری است؛ شخص در این جهتگیری بر عدم استقلال خود، قدرت مطلق خودستایانه اس، عشقش به استثمار دیگران، و بر علاقه اش به احتکار چیره می شود، و به نیروهای بشری خویش ایمان پیدا میکند و شجاعت ان را کسب می کند که برای نیل به هدفهای خود بر نیروی خویشتن تکیه کند. هر قدر شخص بیشتر فاقد این صفات باشد، بیشتر از نثار کردن خودش – یعنی از عشق ورزیدن – واهمه دارد.

 

 

 

 

قابلیت دوست داشتن احتیاج به جدیت ، بیداری و شور زندگی دارد. دانشی که زاده عشق است سطحی نیست بلکه تا عمق وجود رسوخ میکند. چنین دانشی فقط وقتی میسر است که من بتوام بر علاقه به خودم فائق ایم و دیگری را چنانچه هست، ببینم. تسلط بر دیگری راهی ناامید کننده است، مشکلی که او را وادار میکند هر چه ما می خواهیم انجام دهد، هر چه ما می خواهیم حس کند، هر چه ما می خواهیم فکر کند. تسلطی که او را به یک شئ تبدیل می کند، شی ما، ملک ما.

 

 

گذشته از عنصر نثار کردن، خصیصه فعال عشق متضمن عناصر اساسی دیگری است که همه در جلوه های گوناگون عشق مشترکند. اینها عبارتند از :

دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی. در پست های اینده درباره این خصیصه های اساسی عشق خواهیم پرداخت.

 

................

از همه دوستان عزیزی که در لیست پیوند های دوستان خود، لینک وبلاگ قبلی من رو دارن، خواشمند است لینک این وبلاگ را نیز در پیوند خود قرار بدن. ضمنا وبلاگ دیگرم یعنی کفش های غمگین عشق نیز

 با مطلبی درباره " دوستی " بروز است. خوشحال میشم به اشیانه دیگر من هم تشریف بیارین. از توجه شما ممنونم: www.lastinglove.blogfa.com