عجب رسمیه رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه

میرن ادما، از اونا فقط

خاطره هاشون بجا میمونه

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

ادماش کجان، خدا میدونه

بوته یاس باباجون هنوز

گوشه باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفتا خونه

خودش کجاست، خدا میدونه

میرن ادما، از اونا فقط

خاطره هاشون بجا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

گوشه طاقچه، توی ایوونه

خودش کجاست، خدا میدونه

میرن ادما، از اونا فقط

خاطره هاشون بجا میمونه

پرسید زیر لب  یکی با حسرت

از ماها بعدها چه یادگاری

میخواد بمونه،خدا میدونه

میرن ادما، از اونا فقط

خاطره هاشون بجا میمونه

 سلام دوستان خوب و عزیز مجازی!

امیدوارم تعطیلات نوروزی به همه شما خوش گذشته باشه. یه بار دیگه از صمیم قلب سال نو رو بهتون تبریک میگم و ارزو می کنم سالی خوب و پربار داشته باشین. سالی که در ان  برای شما دوستان گلم ، آکنده و سرشار ازموفقیت و بهروزی، سلامتی و تندرستی، سعادت و کامیابی، شادی و نشاط، عشق و محبت، صمیمیت و دوستی، مهر و وفا، ارامش و آسایش، سربلندی و سرافرازی باشه.

دوستانی که لطف کردن و به من به هر صورت تبریک گفتند، صمیمانه ازشون ممنونم. خودتون می دونید که ایام عید، دید و بازدیدها زیاده و ایام گردش و مسافرت؛ به همین دلیل نتونستم در ایام نوروز به وبلاگ های شما سر بزنم و یا سال نو رو تبریک بگم، امیدوارم بخوبی خودتون ببخشید و عذر من رو بپذیرین.

حرف خاصی واسه نوشتن، فعلا ندارم. امسال روز سیزده بدر برای ما بسیار تلخ و ناگوار  با اشک و حسرت گذشت.  دختر خواهرزاده نوعروسم با همسرش و خانوادش تصادف هولناکی داشتند. متاسفانه همسرش در این سانحه دلخراش جان خودش رو از دست داد و خواهرزاده ام و همسرش هم  بدلیل جراحات و خونریزی داخلی در بیمارستان بستری هستند. از همه شما دوستان عزیز می خوام با قلب پاک و مهربونتون برای انها دعا کنید. از لطف و محبت همیشگی تون بی نهایت ممنونم.

سعی می کنم بزودی بنویسم. تا ان موقع  التماس دعا

پی نوشت 1: حضور هیچ کس  در زندگی اتفاقی نیست. خداوند در هر حضوری جادویی نهان کرده برای کمال ما، خوش آنکه دریابیم جادوی حضور یکدیگر را.

پی نوشت 2: روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.