حقيقت بنياديني كه در مورد همه ما صدق مي كند اين است كه اساس وجودي تك تك مان بر مبناي عشق  پايه ريزي شده است. تنها دو نوع احساس در عالم هستي وجود دارد: يكي عشق و ديگري ترس. عشق ميراث طبيعي ماست و ترس ساخته ذهن ما.

عشق به ذات خود، پايا و ناميراست، فقط گاهي ممكن است، كالبد كسي كه از او انتظار عشق ورزيدن داريم، تغيير كند.

به ما عشق ورزيده مي شود اما اين عشق را نمي توان ديد. اگر ذهن مان را به چيزهايي غير از آن چه در حال اختيار داريم، معطوف كنيم، وقتي به تخيلاتمان پناه مي بريم، عشق وارد ميدان نمي شود و وقتي خود را در اوهام و خيالات بزدلانه مان غرق مي كنيم، عشق را توان آن نيست كه قابل اعتماد بودن خود را به اثبات رساند. ما بايد هوشيارانه بخواهيم كه در ميان بازوان نرم و لطيف آن آرام گيريم، و نبايد فكرمان را مشغول اين موضوع كنيم كه اين بازوان چگونه و چرا هم چنان آغوشش را نثار ما كرده است.

در اثر تجربيات و ارزش هاي تحريف شده گذشته بعضي از افراد را دوست داشتني نمي بينيم، به دليل اشتباهي كه در تفسير رفتار آن ها مرتكب مي شويم، نمي توانيم به راحتي دوست شان داشته باشيم. وقتي كه رسيدن به آرامش ذهني را به عنوان تنها هدف خود مد نظر قرار دهيم، مي توانيم گام دوم را نيز برداريم و به كمك بخشش، ديگران را چون امتدادي از عشق بينيم يا وحشت زده شويم و در طالب عشق، از سايرين استمداد جوييم. با اين بينش جديد هم مي توان راحت تر عشق ورزيد و هم از ديگران عشق دريافت كرد و در نتيجه همزمان به آرامش ذهني رسيد. براي اين كه ما به آرامش ذهني برسيم، ديگران نيستند كه بايد تغيير كنند.

ما همه طالب عشق هستيم، بنظر مي رسد  بسياري از ما قادر به تجربه كردن آن نيستيم، ترس و احساس گناهي كه از گذشته در ذهن داريم، توانايي تان را براي دادن و گرفتن عشق در زمان حال سركوب مي كند. ترس و عشق هرگز در يك جا نمي گنجد. انتخاب با ماست كه كدام يك را برگزينيم. با مدام انتخاب كردن عشق، مي توانيم ماهيت و كيفيت روابط مان را دگرگون كنيم.

 

بسياري از افكار،  گفته ها و اعمال ما عشقي عرضه نمي كنند، اگر طالب آرامش ذهني هستيم، خيلي مهم است كه روابط مان با سايرين، با احساس حاكي از پيوند و اتحاد باشد. براي رسيدن به آرامش ذهني و تجربه كردن عشق بايد همواره به افكار و گفته ها و اعمال خود دقت داشته باشيم. ما نمي توانيم دنياي بيرون را تغيير دهيم و نه مردم را اما قادريم ديدمان را نسبت به دنيا، سايرين و خود دگرگون سازيم.

آنچه تجربه مي كنيم ناشي از حالت ذهني اي است كه بر پرده دنياي بيرون مي افكنيم. اگر اين حالت ذهني انعكاس دهنده عشق و آرامش و صحت باشد، آن چه را تجربه مي كنيم نيز خارج از اين حيطه نخواهد بود. اگر حالت ذهني مان از شك، ترس و نگراني در مورد ناخوشي ها و بيماري باشد، همين حالت  را روي پرده جهان باز مي تابانيم و احساسي جز اين را نيز تجربه نخواهيم كرد.

وقتي از ديگران توقع داريم تا ما را به آرزوهاي مان برسانند اما نااميدمان  مي كنند و انتظار ديگري هم نمي توان  داشت – احساس رنج و ناراحتي ميكنيم-– اين آزردگي مي تواند در قالب ناكامي، نااميدي، خشم، افسردگي يا بيماري ظاهر شود. در نتيجه اين احتمال وجود خواهد داشت كه احساس محدودشدگي يا طردشدگي كنيم يا حس كنيم گير افتاده ايم يا مورد تهاجم قرار گرفته ايم.

وقتي احساس فقدان عشق، افسردگي و خلاء كنيم، تلاش براي يافتن كسي كه عشقي را كه نياز داريم به ما بدهد، راه حل مناسبي نخواهد بود. تنها راه حل ثمربخش اين است كه خود، بي هيچ انتظاري و با تمام وجود به كسي عشق ورزيم. در اين صورت، عشقي كه عرضه مي كنيم بي درنگ به سوي خود ما باز خواهد گشت. تحت اين شرايط لازم نيست كه فرد مقابل مان تغيير كند يا چيزي به ما ارزاني كند.

 

بر اساس يكي از باورهاي تحريف شده مادي ابتدا بايد سايرين عشقي به تو ابراز كند تا هم تو بتواني عشقي به انها دردل احساس كني. اما قانون عشق چيز ديگري مي گويد. بر اساس قانون عشق، تو خود عشقي  و با عرضه عشق به سايرين در حقيقت به خويش مي آموزي كه ماهيت وجودي ات چيست.

 

همين امروز به خود اجازه دهيد تا قانون عشق را بياموزي و تجربه كني. اشتباه بود كه گمان مي كردم مي توانم هر چيزديگري را جز آن چه كه براي خود مي خواستم به ديگران عرضه كنم چون آرامش، عشق و بخشش درست همان موهبت هايي است كه خود طالبش هستيم و مي كوشم تا آنها هدايايي باشند كه به ديگران تقديم مي كنم. با تقديم عشق و بخشش به جاي نشان دادن حالت هاي تهاجمي ، لطفي به مردم نمي كنم، بلكه خود، آن عشق را تصاحب مي كنم.

 

بخشش كليد رهايي است. رسيدن به آرامش دروني تنها زماني ميسر مي شود كه بخشش و عشق را تمرين كنيم. بخشش راهي است براي دگرگون ساختن ديدگاه هاي خود و رها شدن از ترسها، داوري هاي سرزنش گرايانه و نارضايتي ها، به ياري فراموش كردن هاي انتخابی و با از چشم برداشتن عينك منفي بینی هایی كه ترس هاي گذشته را به حال تحميل مي كنند، مي توان كم كم به اين حقيقت پي برد كه حقيقت عشق هميشه حي و حاضر است و تنها از طريق عشق است كه مي توان شادي را تجربه كرد. بنابراين ، بخشش يعني رها كردن گذشته ها و به ديده اغماض نگاه كردن هر آنچه ديگران در حق  وما در حق آنها انجام داده ايم و وسيله اي است براي اصلاح برداشت ها و تغييرهاي اشتباه ما، بخشش به ما كمك مي كند تا در خود و ديگران چيزي جز عشق نبينيم.

با گناهكار ديدن سايرين در حقيقت احساس گناه و بي ارزش بودن را در خودم تقويت مي كنم. نمي دانم خود را ببخشم مگر اين كه خواستار بخشيدن ديگران باشم. مهم نيست طرف مقابل در گذشته چه بدي در حق من مرتكب شده است و اين كه من چه كار زشتي در قبال او انجام داده ام. آن چه اهميت دارد اين است كه فقط با بخشش است كه رهايي من از احساس گناه و ترس كامل مي شود.

 

امروز بر سر آن شده ام تا تمام برداشت هاي غلط گذشته ام را درباره خود و ديگران به دست فراموشي سپارم. در عوض پيوند ي عميق ميان خود و تك تك افراد برقرار خواهم كرد و به آن ها خواهم گفت، از اين پس تنها در تابشي از نور بخشش ناب و حقيقي نظاره گر شما و خود خواهم بود.