"عشق" عبارت است از رغبت جدي به زندگي و پرورش آنچه بدان مهر مي ورزيم. عشق آن معجزه اي است كه بوسيلبه آن من به دنياي ديگري راه مي يابم و از آن راه خود و ديگري و آدمي را بطور بطور كلي كشف مي كنم. و انسان عاشق، انسان واقعي است كه هنر گيرا و معجزه آساي دوست داشتن را فرا گرفته است، انساني است كه عشق، شرط بقا و رشد او شده است. "

 

هر چند كه ما ميل داريم عشق را پديده اي مقدر، رمزآميز و متعالي بپنداريم، واقعيت عشق اما تا حدي متفاوت از اينهاست. غالبا عشق شبيه نوعي بيماري رواني است و مانند آن احساس مي شود ( نه آنكه ان را خود بيماري يا نوعي از آن دانست ). به معناي واضح تر عاشقي كه درگير و دار عشق بسر مي برد، نشانه هاي بيماري اش كم تر از كسي كه بيماري هاي رواني نظير اختلال اجباري وسواسي، افسردگي، شيدايي، شيدايي خفيف يا افسردگي شيدايي دارد، نيست. علاوه بر اين، وضعيت عاشق بودن قادر است موجب بروز رفتارهايي شود كه با اختلالات هذياني نظير شيدايي جنسي و حسادت بيمارگونه مرتبط هستند.

معاني ضمني و چيره شونده عشق اصولا جنبه مثبت دارند، در حالي كه معاني ضمني بيماري رواني بطور كلي جنبه منفي دارند. با زياد جدي نگرفتن ارتباطات بين عشق و بيماري رواني، قادريم از ديدگاه آرمان گرايانه عشق حفاظت كنيم و در عين حال از تصور نسبتا هولناكي كه برخي از ما از تجربه  نزديك به ديوانگي داريم و از آن گريزانيم، در امان باشيم.

هر چند ما به شكل خودكار جمله " عشق نوعي بيماري رواني است " را ناپسند تلقي مي كنيم، با اين حال اين تلقي چيزي بيش از ديدگاه هاي شرطي شده و اجتماعي ما نيست. تاثير ديوانگي عشق روي قدرت خلاقيت قرن هاست كه درك شده و در ادبيات مورد تمجيد قرار گرفته است.

عاشق بودن تنها تجربه اي است كه آدم معمولي را ديوانه مي كند اما تنها تجربه اي هم هست كه آدم معمولي را خلاق بارميِ آورد. عشق  اگر چه دردناك است، با اين حال توانايي هاي نهفته را بيدار ميكند. وقتي عاشق مي شويم، همه ما كم و بيش " آتش را لمس مي كنيم."

شاخه اصلي بيماري عشق " وسواس داشتن نسبت به معشوق است." بنابر اين نظر ابن سينا اين است كه فرد بيمار در اين حالت به تفريح و سرگرمي بپردازد. ابن سينا پزشك درمان كننده را تشويق مي كرد تا بيمار مبتلا به مرض عشق را سرزنش كند و از او بخواهد تا درباره شخصيت معشوق شك كند. هدف اين مانور كاستن كمال سازي است. او در اين باره مي گويد: " تصويري كه عاشق از معشوق خود براي خود ساخته چيزي جز يك هذيان نيست؟ "

 

آيا واقعا ميخواهيم عواطف مان را به طور مطلق رها كنيم؟

بسياري از روانكاران و روانپزشكان بزرگ مانند كارل گوستاو و يونگ و آر دي لاينيگ اين طور استدلال كرده اند كه بيماري رواني عشق  يك بيماري نيست بلكه يك " سفر‍" است. سفري است كه همه ما بايد آن را به انجام برسانيم تا به خودمان برسيم و كساني كه چنين سفري را هرگز آغاز نكنند ناكامل باقي مي مانند. آلفرد لرد تنيسون غزل بسيار مشهوري در اين باره دارد كه مي گويد:

" بهتر است آدم عاشق شود و گم شود تا اين كه هرگز عاشق نشود."

عشق شايد بيماري رواني باشد،اما بيماري ست كه در واقع هرگز مايل به درمان آن نيستيم. شايد بهتر باشد خودمان را از انديشه درمان عشق رها كنيم و آن را با آرزويي واقع گرايانه تر و پذيرفتني تر عوض كنيم يعني سالم تر كردن عشق.

با جدي گرفتن استعاره بيماري ( در مورد عشق) ، چيزهاي زيادي درباره عشق آموخته ايم: چرا عشق روي مي دهد، چه طور عمل مي كند و با ما چه كار مي كند. با تجهيز خود به اين دانش، حالا مي توان برخي از دستورالعمل هاي عمومي براي شكل دهي روابطي با رضايت و دوام بيشتر ارائه كرد.

 

اما چگونه مي توان بيماري عشق را به سلامتي عشق تبديل كرد؟

عشق در طول هزاران سال تكامل پيدا كرده است  تا تحقق سرنوشت تكاملي ما را تضمين كند. انتقال ژن هاي ما به نسل بعد.

ارتباطي كه تنها بر شور و جاذبه جنسي استوار باشد، احتمالا از حدود تعيين شده  در محيط بدوي فراتر نخواهد رفت. بنابراين، اكثر ارتباطات مبتني بر جاذبه جنسي بيشتر از دو يا سه سال دوام نخواهند آورد، اكثرشان تا پيش از هفت سالگي فرو مي پاشند.

انگيزه عشق بايد مكمل دوستي باشد. در فقدان دوستي، وقتي كه شور و اشتياق به شكل اجتناب ناپذيري كم رنگ شود يا به شك منتهي شود، ديگر چيزي از رابطه باقي نخواهد  ماند. ناگفته پيداست كه دوستي بيمه اي در برابر كاهش يا از بين رفتن زيبايي ست. وقتي زيبايي  يا توهم آن محو شود، براي يك زوج ضروري است كه  جذابيت خود را براي هم همچنان حفظ كنند. اين جذابيت دوگانه ضرورتا بايد بر چيزي عميق تر از " ظاهر خوب" متكي باشد.

درك زيبايي دروني امكان آن را فراهم مي كند كه چهره چروكيده را نه نشاني از فرتوتي و نزاري بلكه خطوط مجبت، عطوفت و خوش خلقی در نظر آوريم. اكثر مردم پس از رهايي از جنون عشق، براي اين خصوصيات ارزش فراواني قائل هستند. مردان و زنان سراسر دنيا محبت را مهم ترين ويژگي يك همسر مي دانند و بر آن تاكيد مي كنند. در بررسي هايي كه اخيرا در ايالت متحده صورت گرفت، وقتي از عده اي سوال شد كه دوست دارند فرزندانشان چه ويژگي هايي داشته باشند، تقريبا 60 درصد از پاسخ دهندگان محبت را  انتخاب كرد ند. كمتر از 15 درصد خوش سيمايي  را انتخاب كردند.

 

زيرساخت رابطه عاشقانه بيشتر پديده اي فرهنكي است. جنسيت عواقب عاطفي و روانشناختي  عميقي از خود بر جاي مي گذارد. وقتي با كسي رابطه جنسي برقرار مي كنيم، در واقع داريم با آتش تكامل بازي مي كنيم. هر چه بيشتر از رابطه جنسي دوري كنيم( از طريق عقل و خرد) ، تصور دقيق تري از كسي كه عاشقش شده ايم، خواهيم داشت.

عشق با دوام ضرورتا بر اساس درك متقابل شكل مي گيرد. آن نوع درك كه نيازمند زمان، گفتگو، آرامش و وضوح است، نزديكي وجود به جاي بدن. وقتي اين سطح از نزديكي  و صميميت وصل شود، نزديكي جنسي به سرانجام منطقي خود مي رسد. با اين كار خطر روزي بيدار شدن با پي بردن به اين نكته كه غريبه اي در رختخواب ما شريك بوده است، كاهش مي يابد.

اگر كودكي با اطمينان به مادرش دلبستگي پيدا كرد، پس از اطمينان خاطر كافي براي رفتار به طرقي منطبق با استعداد طبيعي كنجكاوي اش برخوردار خواهد بود. بدين طريق تجربه لازم براي رشد سلامتي كشف و فرا گرفته خواهد شد. بزرگسالاني كه تعلق خاطر اطمينان بخشي دارند هم به همين طريق قادرند به فراز و نشيب هاي عشق پي ببرند و بدون ترس تجربه لازم براي احساس كامل بودن را فرا بگيرند.

عقيده عشق ورزيدن عاقلانه در نظر اول، پيش پا افتاده به نظر مي رسد ( چون عشق بنا به ماهيت و ذات خود عمل مي كند وعقل و منطق و خرد را نمي شناسد). اما كساني كه از مزاياي دلبستگي اطمينان بخشي برخوردارند، به معناي واقعي كلمه آزاد مي شوند. انها قادرند خود را از طرز فكر و نگرش نااميدانه، مغشوش، گول زننده و نامطمئني كه مشخص كننده " عشق بازي " است دور نگه دارند و چيز بسيار ارزشمندي را جانشين آن كنند: عشق راستين...عشق واقعي...چيزي شايد دير فهم اما بسيار باشكوه است. فراموش نكنيم كه عالي ترين آرمان ما انسانها اين كه: " عشق همه چيز است و زندگي بدون عشق اصلا زندگي نيست."

 

و اما پیام و توصیه من به همه کسانی که عشق میورزند:

هنر زیبا و فراگیر اما سخت عشق ورزیدن را فرا بگیرید. عشقی که باعث عزت نفس و سعادت شماست؛ عشقی که مایه آرامش و نشاط شماست؛ عشقی که به شما شادی و شعف وصف ناپذیری می بخشد، نه عشقی که باعث ذلت و تباهی ، شکست و بدبختی، افسردگی و درماندگی شما شود. احساسات هر چند شورانگیز و پرحرارت، دیری نمی پاید چون آتشی ناپایدار و متزلزل خاموش می شوند پس عاقلانه و اگاهانه عشق بورزید. اگر از اکثر افرادی که ازدواج کرده اند درباره نحوه ازدواج آنها پرسیده شود بی شک اغلب انها جواب خواهند داد رابطه ای رمانتیک و عاشقانه داشته اند و خود را عاشق ترین فرد روی زمین می دانسته اند اما  اکثریت قریب به اتفاق آنها اکنون از این عشق و شور و حرارت محروم هستند و یا عشق در زندگی آنها کم رنگ شده است یا اینکه به طور کلی بنا به دلایلی به دست فراموشی سپرده شده است. چرا؟؟؟!

بدون تردید یکی از عوامل اساسی و اصلی از بین رفتن عشقی که همه ما از آن دم می زنیم، عدم شناخت ما نسبت به عشق و طرف مقابل و مهمتر از همه تسلیم احساسات شدن است. زمانی که عاشق می شویم معشوق خود را بی همتا و بی بدیل می دانیم و از او بتی می سازیم نشکستنی!

معشوق ما مقدس و قابل ستایش است و همه معایب او را حسن می دانیم و چنین می پنداریم  که این عشق احساسی اما پرشور  حامی و تکیه گاه محکم ما خواهد بود و تضمینی است برای تداوم زندگی اما آیا در واقعیت نیز چنین است؟

 

نظر شما چیست؟ چگونه می توان عشق واقعی، این امر باشکوه را پاس و گرامی داشت و بیماری عشق را به سلامت عشق تبدیل کرد؟چگونه عشق بورزیم تا مایه سعادت و آرامش و شادی ما شود؟

این شاخه گل تقدیم به شما دوستان عزیز:

 

 

پ: در پایان مثل سابق میخوام هر دفعه چند تا از وبلاگ های خوب رو بهتون معرفی کنم. حتما اگه از وبلاگشون خوشتون اومد بهشون رای هم بدین . ممنونم از همه شما

گفتگوهای تنهایی

مهربانو

 شبنم سحرگاهی

مروارید عرفان

من و تو قصه مهتاب شب عاطفه ایم