اولين بار افلاطون بود كه گفت عشق نگاه آني ابدي پديد مي آورد. اين اعتقاد اگر چه در ميان شاعران كلاسيك، طرفداران چنداني پيدا نكرد اما شاعران مسلمان بر عكس مجذوب آن شدند. از قرن دوازده به بعد، آثاري پديد آمدند كه در آنها معاني دروني و رواني شعر عاشقانه آشكارتر بيان شده بود. شايد بهترين و تاثيرگذارترين نمونه اين آثار كتاب " تفسير شور و مستي " ابن عربي باشد.

 

ابن عربي هنگام ديدار از مكه، عاشق دختر امام شد. زن جواني كه بسيار زيبا بود. ابن عربي اين دختر را طوري وصف كرد كه انگار فرشته اي است كه به سختي با دنياي مادي پيوند خورده است: مظهر ارزش هاي مطلق نظير " حكمت ابدي"  و " حقيقت" . عشق ابن عربي به دختر امام بنا به مصلحت، به وصال نينجاميد و بنابراين برايش تجربه اي دردناك بود اما عشق به او الهي هم بود. از ديدگاه ابن عربي، زيبايي زميني اشاره اي به زيبايي آسماني است. نوري كه از چشمان يك زن مي درخشد، از منبعي ابدي سرچشمه مي گيرد.

نتيجه طبيعي عرفان ابن عربي  اين است كه جدايي از معشوق ، تجربه اي است نظير رانده شدن از بهشت. هر وقت كه رابطه اي به پايان مي رسد، هر زمان كه جريان عشق راستين با ترك مواجه مي شود، يك يا هر دو طرف رابطه از باغ بهشت بيرون رانده مي شود و وقتي مردي باغ بهشت را ترك گويد، به كسي مثل مجنون ديوانه اي عاشق پيشه تبديل مي شود.

مضمون عدم دسترسي به معشوق را به شيوه ديگري هم مي توان بررسي كرد: " معرفي شخصيت زن به طرز چشمگيري مطلوب و خواستني اما غير فابل دسترس براي ازدواج."

حتي در اين مرحله بسيار اوليه، صحت و اصالت عشق بر اساس دشواري آن ( از نظر داشتن موانع و مشكلات آن) و غيرمنطقي بودنش قضاوت مي شود.

 از نظر اويد، عشق توام با احترام تنها وسيله اي است براي رسيدن به هدف. اويد به عشق احترام مي گذارد  نه به اين دليل كه جز اين كاري نمي تواند بكند، بلكه به اين خاطر كه با تظاهر به احترام، احتمال موفقيت در اغوا كردن زنان را بيشتر مي كرد. او به عشاق توصيه مي كرد كه تظاهر به گريه كنند، قول و قرارهاي دروغين بدهند، اشعار  مبالغه آميز( هر چند بدون خلوص نيت) بسرايند و حتي از زور استفاده كنند. او مي گويد:

" تحميل زور تا حدي پذيرفتني است. زنان اغلب از زور خوش شان مي آيد."

اويد به آدم بي بند و بار و هرزه هم توصيه مي كند كه علايم بيماري عشق را تمارض كند. در اين باره مي گويد:

" تمام عشاق بايد ضعيف و پريده رنگ باشند، رنگ پريدگي براي عشق برازندگي است و تنها جاهلان آن را انكار مي كنند. پوست هاي زرد و پريده رنگ به ندرت شكست مي خورند." علاوه بر اين عقيده دارد كه بي اشتهايي و نگراني، عاشق جوان را مثل يك شن كش لاغر مي كند. بنابراين اگر كسي خواهان جلب توجه زنان است، بايد " لاغر و باريك اندام" باشد.  باريك اندامي، برانگيزاننده شهوت است.

اندرو كاپلانوس، عشق را " رنجي ذاتي و حتمي " مي داند و براي عشق سي و يك قانون ارائه مي كند. برخي از آنان در زير آورده شده است:

قانون 2: كسي كه حسود نباشد نمي تواند عشق بورزد.

قانون 9: هيچ كس عاشق نمي شود مگر آن كه با ايمان به عشق انگيزه پيدا كند( هيچ كس تا زماني كه با قدرت عشق، به جلو سوق داده نشود، نمي تواند عاشق شود).

قانون 13: هنگامي كه عشق آشكار مي شود، بسختي دوام مي آورد.

قانون 14: دستيابي انسان به عشق از ارزش آن مي كاهد و دشواري دسترسي به آن ارزشش را افزايش مي دهد.

قانون 15: هر عاشقي در مقابل معشوق ، مرتبا رنگ مي بازد.

قانون 16: وقتي عاشقي بناگهان چهره معشوقه اش را مي بيند، قلبش به تپش مي افتد.

قانون 20: مرد عاشق هميشه نگران است ( به تعبير ديگر: عاشق هميشه بيمناك است).

قانون 21: حسادت واقعي همواره احساس عشق را افزايش مي دهد.

قانون 22: وقتي عاشق به معشوق خود بدگمان شود، حسادت و در نتيجه عشق شدت پيدا مي كند.

قانون 30: فكر عاشق واقعي دائما بي وقفه مشغول معشوق  خود است( فكر و ذهن عاشق واقعي مدام درگير تصوير معشوقش است).

 

در دنيايي كه تمامي چيزها بايد از هم وجود داشته باشند، عشق تاكيدي است بر همزيستي  و همبستگي و جدايي مطلق به واسطه مرگ، حقيقت گريز ناپذير و تحمل ناپذيري  است كه كم تر عاشقي را مي توان يافت  كه درباره آن فكر نكرده باشد. در تاريخ داستان سرايي عاشقانه، عشق و مرگ همراهان قديمي  همديگرند و عاشق و معشوق بوسيله يك گور باز ، شادي كنان جست و خيز مي كند.

 

فيلسوف سوئيسي، دنيس دو روژمون در رساله فاضلانه اش بنام " عشق در دنياي غرب " مي نويسد:

" ماجراي عاشقانه تنها زماني بوجود مي آيد كه عشق كشنده و عبوس باشد و بواسطه خود زندگي با شكست مواجه شود. آنچه كه شاعران غنايي را وا مي دارد تا به بهترين نحوي روح شان را به پرواز درآورند، نه خشنودي از احساسات و نه خرسندي ثمربخش زوج سر و سامان گرفته است و نه رضايت از عشق، بلكه شور عشق است و شور يعني " رنج و عذاب".

براي زندگي بر طبق آرماني عاشقانه، عشق بايد از پيش مقدر شده باشد. بايد پرشور، دردناك و سرانجام محكوم به فنا باشد. عشق عاشقانه بايد منجر به مرگ شود و اگر خوش شانس باشيم، تغيير حالت مي دهد.

اما چرا اين اتفاق مي افتد؟

لغت عاشقانه همواره خواستار آن بوده است كه معشوق، به تعبيري، غير قابل دسترس باشد. رغبت شديد بدون خشنودي يا رهايي، امري بديهي فرض مي شود. چون هرگز تصور نمي شود كه عشق عاشقانه به سرانجام برسد، هرگز تضعيف نمي شود و عشق كماكان معاوضه مي كند. او در مرگ كاملا غير قابل دسترس مي شود و پس از آن مرگ ديدار تا ابد ادامه پيدا مي كند.

 

عشق در مكتب رمانتيسيسم دائم با تجارب شديد شعف و سرخوشي پيوند دارد. وقتي جنون عشق وارد مرحله شيدايي خود مي شود، شعور و خودآگاهي ضايع مي شود. اگر به سرانجام برسد، فعاليت جنسي قادر است تجربه عاشقانه را حتي بيشتر تقويت كند، برانگيختن آنچه كه روانشناسان به آن " احساسات اقيانوسي " مي گويند.

حتي اگر شناخت كمي از تاريخ فرهنگي عشق بازي داشته باشيم، باز هم كم و بيش دلبسته مجموعه گسترده اي از آرزوهاي " عاشقانه" هستيم. انديشه مغازله تمام جنبه هاي خواستگاري ، آميزش جنسي و عشق را به نفع خود تغيير داده است. ما در جستجوي خلق " فضايي عاشقانه" هنگام صرف شام هستيم و به خودمان اجازه مي دهيم تا از " عشق بازي در طول تعطيلات" لذت ببريم يا مي كوشيم تا با " تعطيلي آخر هفته عاشقانه" شوري كه مدتي طولاني با همسران مان داشتيم، زنده كنيم.

 

ويژگي هاي اصلي عشق عاشقانه از اساس تكاملي است. بنابراين دوره نامزدي اين فرصت را به زنان مي دهد تا مناسب بودن خواستگاران شان را ارزيابي كنند. اعمال قهرمانانه شكلي از نمايش قدرت مردان است و رابطه بسيار خصوصي (يا آرماني) براي شكل دادن به پيوند زناشويي محكم ضروري است.

در هر سلسله مراتب اجتماعي، هر چه زيبايي زني بيشتر باشد، موقعيت  مرد در جذب او مشكل تر خواهد بود. يك زن زيبا هرگز با كمبود خواستگار مواجه نمي شود.عدم دسترسي به ملكه هاي داستان هاي شگفت انگيز شايد بسط منطقي اين اصل باشد.

توقع داریم كه عشق شورانگيز براي هميشه دوام پيدا كند و حتي شدت آن افزايش يابد اما اين عشق زودگذر است. عشق شورانگيز همواره يا تحليل مي رود يا به عشق دوستانه تبديل مي شود. از زيبايي انتظار داريم كه در برابر تغييرات زمان، مقاوم باشد، اما تمام زيبايي ها رنگ مي بازند. دوست داريم فكر كنيم كه نيروهاي فوق طبيعي  مدام ما را به سوي عشق حقيقي، هدايت مي كنند اما مهم ترين عامل در شكل دهي به روابط ( چه دوست داشته باشيم، چه نداشته باشيم) شانس است و در واقع، ما به طور تصادفي عاشق مي شويم.

وضعيت بدتر آن است كه تاروپود عشق بازي ، را اثر نيروي حاصل از تناقضات خود عشق از هم مي پاشد. زنان به عنوان الگوهاي اخلاص و مظاهر پاكدامني ( حضرت مريم و فاطمه  ) ، ستايش مي شوند اما پايه هاي ستايش آنان در باتلاق حرص و شهوت، غرق مي شود. مردان زنان را مانند تصاوير حضرت مريم تجسم مي كنند اما نمي توانند نيازهاي جنسي خود را انكار كنند. لذا ناگزير بهشت را خراب مي كنند.

جهان قصه وار و خيال انگيز " عشق عاشقانه " تعهد مي دهد كه " ما از اين پس با شادي" زندگي خواهيم كرد، اما روايت عاشقانه، فاجعه محض است. قهرمانان ميان شعف و ماليخوليا در نوسان هستند و بعد در قالب حالات وسواس فكري بيمارگونه از رمق مي افتند.

اگر فشارهاي تكاملي تعيين كرده اند كه عشق بايد ما را ديوانه كند، پس فشارهاي فرهنگي هم شرايط مطلوبي براي تكوين پديد مي آورند.

عاشقانه بودن، بازي كردن با آتش است. آتشي متغير و ناپايدار. شور اگر چه هيجان انگيز است، اما بسيار غير قابل اعتماد است آن قدر غيرقابل اعتماد كه فرهنگ هاي آسيايي و شرقي آنرا به عنوان بنيان ازدواج رد كرده اند و به جاي آن فرايند هاي عقلاني تر " نظم و ترتيب " را توصيه مي كنند. تشــــكيل   واحد خانوادگي جديد، نه تنها براي عروس و داماد و خانواده نزديك شان ، بلكه براي كل اجتماع و جامعه در ابعاد گسترده تر چنان اهميت دارد كه نمي توان ان را تنها بر اساس عشق، استوار كرد. سطح عميق تري از سازگاري شامل عواملي نظير سوابق فرد، تحصيلات و خلق و خوي شخص بايد وجود داشته باشد تا نسبت به تدوام ارتباط اطمينان حاصل كنيم.

لغت عاشقانه، اين نوع انديشه را نشان مي دهد كه افراطي ترين شكل بيان آن به صورت فرار با معشوق متجلي مي شود. در ديدگاه غربي، پاسخ غير ارادي در برابر فرار با معشوق، مثبت است. با وجود اين، زوجي كه با هم فرار مي كنند معمولا در رنج هاي جنون عشق بسر مي برند و خودشان را كاملا از بافت اجتماعي دور مي كنند و با اين كار، بلافاصله منافع موجود در شبكه حياتي دوستان و خانواده را از دست مي دهند و متحمل هزينه هاي مربوط به جابجايي جغرافيايي مي شوند. زوجي كه بطور متقابل مجذوب هم مي شوند و از شهوت اجتماعي خود چشم مي پوشند، از جامعه جدا مي مانند و ديگر نمي توانند به نحوي شايسته نفس اجتماعي مناسب خود را در جامعه ايفا كنند.

جالب است كه اين بي توجهي به شرايط اجتماعي معمولا يكي از ويژگي هاي نوشته هاي عاشقانه بوده است. بعنوان مثال، شخصيت مجنون كه بخاطر ديوانگي اش، ضرورتا يك مطرود اجتماعي است اما در سنت رمانتيك، از دست دادن يا به خطر انداختن هر چيزي در راه عشق از جمله روان، دور از انتظار نيست.

زماني كه عاشق مي شويم، بايد احساس پيوند با ديگري به ما دست دهد و اين حس پيوند از خانواده تا كل اجتماع گسترش مي يابد. عشق توام با آگاهي اجتماعي، عشقي كه شرايط اجتماعي خود را مي پذيرد، براي سعادت هر انساني ضروري است.

 مفهوم يك ازدواج برنامه ريزي شده يا عشق مهارشده، ناخوشايند و حتي نفرت انگيز است. نظام ازدواج از پيش تعيين شده به شدت با باور اجبار ارتباط دارد.

چنين تصور مي شود كه يك " ازدواج خوب " فقط زماني حاصل مي شود كه زوج ها براي ازدواج به دقت با هم هماهنگ شوند و بعد تحت حمايت خانواده هاي خود قرار مي گيرند. پايه ريزي ازدواج بر اساس شور و هوس ، كاري غير مسئولانه است و احتمالا به بدبختي و فلاكت انسان منجر مي شود.

 

ارتباطي دراز مدت اگر قرار است توام با شادي باشد بايد بنياني فراتر از منطق شكنجه آور و آرزوهاي كاذب و كمال گرايي عاشقانه داشته باشد.

دالاي لاما، كه عشق عاشقانه را از ديدگاه مثبت و آرامش بخش بوديسم بررسي مي كند، در تشخيص آن بعنوان شكلي از جنون ترديد نمي كند:

" وقتي زوجي با هم آشنا مي شوند و گاهگاهي همديگر را مي بينند، احتمالا ديوانه وار عاشق هم مي شوند و احساس شادماني مي كنند، اما هر تصميمي درباره ازدواج با ترديد و دودلي بسيار همراه خواهد بود. همان طور كه احتمال دارد فردي بر اثر  خشم يا تنفر شديد ديوانه شود، به همان ميزان هم ممكن است نيروي شور و شهوت كسي را ديوانه كند.

گاهي احتمالا با موقعيت هايي مواجه شده ايد كه درآن شخص احساس مي كند " آه! دوست پسر يا دوست دختر من، واقعا آدم خوبي نيست اما هنوز مجذوب او هستم."

طبق نظر دالاي لاما، روابط معنادار، ارضاء كننده و با دوام نه  بر اساس كمال گرايي عاشقانه بلكه بر پايه درك متقابل، احترام و همدردري است.

عشق حقيقي و واقعي فوري و آني نيست. عشقي كه مثل رعد و برق جرقه بزند، قريب به يقين مشكوك است، مثل روابط عشقي عجولانه كه قسمت اصلي داستانهاي عاشقانه را تشكيل مي دهند. در اصل، دالاي لاما مي گويد كه تعهد مبتني بر دوستي عميق، احتمالا نسبت به تعهد مبتني بر ميل، دوام بيشتري دارد.

عقيده برنامه ريزي براي ازدواج، مانع عاشق شدن نيست. در واقع، در آسيا و ساير جوامع شرقي، تصور بر اين است كه يك زوج، عاشق هم خواهند شد و روابط پرشوري خواهند داشت اما پس از ازدواج . پس زوج ها قادرند جنون عشق را با آرامش تجربه كنند اما اين نكته را هم مي دانند كه وقتي جنون سپري شود، آنها هنوز رابطه محكم  و سالمي خواهند داشت.

از همراهی و توجه شما بی نهایت ممنونم.