عشق چیست 1
عشق چیست؟
نخي طلايي كه با آن قادريم مهمترين وقايع زندگي مان را به هم بدوزيم.
آنگاه که عشق تورا میخواند، بهراهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بالهایش پناه میدهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آنگاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهمکوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را.
اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم. از بهر آنکه عشق او را صدبار سوخته است. سائلی گفت اگر آن عاشق را جرم بسیار بود او را نسوزی؟ گفت نی، که آن جرم به اختیار نبوده باشد که کار عاشقان اضطراری بود نه اختیاری.»
ساموئل دنیل: عشق بيماري سرشار از غم و اندوه است. تمام راه ها براي درمان آن محكوم به شكست است.
مرزي بين كساني كه به راستي عشق مي ورزند و كساني كه عشق شان نشانه هايي از يك بيماري رواني است، وجود دارد. مرزي كه عشق را از بيماري رواني جدا مي كند همواره تيره و تار است. عاشق شدن تا حد زيادي متاثر از يادگيري و تجربه فرد است و باورهايي در مورد رابطه عاشقانه و عشق رمانتيك به ما اجازه مي دهد تا واقعيت و ماهيت دردسرساز دلبستگي مان را پنهان كنيم.
در پاسخ به اين پرسش كه عشق چيست؟ بشر تا كنون از دستيابي به پاسخي واحد بازمانده است. شاخص عامي كه تعيين كننده تمام چيزهايي باشد كه ما عشق مي ناميم، وجود ندارد. در واقع، دو عاشق احتمال دارد به نحو بسیار متفاوتي از هم فكر، احساس و رفتار كنند.
افلاطون در رساله بزم فلسفي خود بين عشق عادي و عشق آسماني فرق مي گذارد. عشق معمولي ابتدايي و ساده است و فقط با گرايش احساسي تغذيه مي شود، در حاليكه عشق آسماني اصيل تر و تكامل يافته تر است، نوعي دلبستگي عميق و طولاني.
اولين شناخت مدرن و مبسوط عشق به مدد فيزيولوژيست و نويسنده اي بنام سي اس لوييس ارائه شد. لوئيس در كتاب خود بنام " چهار عشق " كه در سال 1960 منتشر كرد، چهار شكل عشق را از هم تمييز داد: آگاپه ( نوعدوستي )، آفكسيون ( دلبستگي )، فيلياس ( دوستي ) و اروس ( عشق شيداگونه ). اگر چه تاثير لوئيس تاثيرگذار بود ولي نظام طبقه بندي او درباره عشق به مثابه امري مشترك بين عاشقان، چيزي بر آراء افلاطون نمي افزايد و او تلاشي به خرج نمي دهد تا انواع عشقي كه صرفا تحت عنوان اروس يا شيداگونه وجود دارند را تعريف كند.
كار دشوار سنت شكني از عشق مشترك بين عشاق را جان لي عهده دار شد. جامعه شناسي كانادايي كه ادعاي او با ادعاي روانشناسي بوده است. لي پس از مقابله و تجزيه و تحليل نتايج تحقيقات خود، توانست 6 نوع عشق را از هم تمييز دهد. اين عشق ها عبارتند از: اروس(شاعرانه)، استرج(عاطفي)، اودوس( سرسري و بدون تعهد)، آگاپه(نوعدوستانه)، پراگما( واقع گرايانه) و سرانجام مانيا(روان شيدايي). هرچند افراد تمايل دارند داراي يك سبك و دوست داشتن مسلط باشند، اما در عمل هرگز اين اتفاق نمي افتد.
در واقع، نوع عشقي كه فرد تجربه مي كند، همزمان با پيشرفت رابطه امكان دارد تغيير كند و احتمال آن مي رود انواع مختلفي از عشق با الگوهاي مختلف تجربه كند.
در اين كالبد شناسي جديد عشق، ظاهرا ميراثي از غم زدگي ماليخوليايي تمام قرون در روان شيدايي مورد نظر لي جمع شده است: شكل ناخوشايندي از عاشق شدن با مايه هاي بيمارگونه.

فكر عاشق شيدا به شكل وسواس گونه اي متوجه معشوق است، شديدا حسود است، نسبت به او احساس مالكيت مي كند و بارها نياز دارد تا از عشق معشوق خود اطمينان حاصل كند. همزمان پا پس مي كشد و از اين مي ترسد كه نكند معشوق يا معشوقه اش را بيش از اندازه و قبل از دريافت تضميني از جانب عشق او، دوست داشته است.حتي در بسياري از موارد، عاشق حتي به معشوق علاقه ندارد و نمي خواهد او را بعنوان دوست هميشگي اش انتخاب كند.
تقريبا در همان زماني كه لي مشغول توسعه شناخت خود از عشق بود، روانشناسي به نام دوروتي تنوف برناد تحقيقاتي را اغاز كرد كه در نهايت به شناسايي شكلي از عشق انجاميد كه شبيه شيدايي مورد نظر لي بود. تنوف آن را عشق سطحي ناميد تا از ساير مفاهيم مربوط به عشق متمايز باشد و آن را معادل حالت هاي رواني اي در نظر گرفت كه در عرف به آن " عاشق بودن " و " عاشق شدن " مي گويند.
ويژگي هاي اصلي عشق سطحي وسواس، آرمان گرايي غير عقلاني، وابستگي عاطفي و خواست عميق براي مقابله به مثل است. معمولا افراد دچار اين عشق به دنبال همدم نامناسب اند، در ارتباطات موفق نيستند و ظاهرا قادر نيستند از تجارب خود درس بگيرند. علاوه بر اين، اين افراد مثل افراد عشاق شيدا دلبستگي وسواس گونه اي به كساني پيدا مي كنند كه آشكارا براي شان نامناسب اند. از آن جا كه اين افراد از تجارب خود درس نمي گيرند، احتمال اين كه در چرخه تكراري ارتباطات خوشايند گير بيفتند، بسيار زياد است. در نتيجه اندوه عاطفي چشمگير و احساس بيهودگي مشخص كننده عشق سطحي است.
بر طبق نظر تنوف عشق سطحي وضعيتي است كه زنان به نسبت مردان بيشتر با آن آشنايند. بعنوان مثال يكي از آنان مي گويد:
" من عاشق فردي مي شوم كه بايد از او متنفر باشم. او رفتار بدي با من دارد و به من بي توجهي مي كند، با اين حال من او را مي خواهم. چرا؟ نمي دانم و جدا بودن از او تمام توش و توان مرا مي گيرد...بايد بگذارم برود او براي من ارزشي قايل نيست و براي عزت نفس من مخرب است."
اما روانشناس دانشگاه بيل رابرت استرنبرگ رويكردي را ارائه مي دهد كه بجاي فهرست كردن انواع مختلف عشق، قادر است چرايي و چگونگي بروز عشق را شرح دهد.
نظريه استرنبرگ به عنوان نظريه مثلث شناخته شده است چون فرض را بر اين مي گيرد كه عشق معمولا از سه عنصر روان شناختي تشكيل شده است: صميميت (يا نزديكي)، اشتياق شديد ( كه اكثرا ماهيت جنسي دارد ) و تعهد.

عشق كامل و تمام عيار وقتي رخ مي دهد كه هر سه مولفه اساسي آن حضور داشته باشند. اين عشق، عشقي است كه اكثر زوج ها سخت مي كوشند تا آن را بدست آورند و رسيدن به آن با ثبات و رضايت همراه است. اما وقتي فقط يك يا دو مولفه وجود داشته باشد، اشكال ديگري از عشق پديد مي آيد. بطور مثال وقتي رابطه اي تنها بر دوستي و صميميت استوار باشد، شايد دقيق تر باشد كه چنين رابطه اي را " دوست داشتن " توصيف كنيم. وقتي تعهد اضافه شود، نتيجه حاصل عشق دوستانه است كه مشخصه دوستي عميق و طولاني مدت است. وقتي اشتياق شديد به دوستي اضافه شود، نتيجه عشقي شاعرانه و رويايي خواهد بود.
در راستاي قاعده مثلث استرنبرگ، سه شكل عشق را مي يابيم كه با روابطي دردآلود، عذاب آور و عميقا ناراحت كننده همراه است: دلباختگي، عشق ابلهانه و عشق پوچ.
دلباختگي بر اثر اشتياق مطلق پديد مي آيد. معمولا شروعي ناگهاني دارد اما به همان سرعت هم محو مي شود. در تقسيم بندي استرنبرگ، دلباختگي نوعي عشق است كه شديدا با وسواس و آرمان گرايي همراه است. وقتي تعهد به اشتياق اضافه مي شود ( درغيبت صميميت )، نتيجه حاصل عشق ابلهانه است. او به آن احمقانه مي گويد چون تعهدي ماندگار تنها بر پايه اشتياق شديد شكل گرفته است. چنين عشقي به سادگي قادر است به ازدواجي ابلهانه مبدل شود. زوجي كه به زحمت همديگر را مي شناسند و در واقع، شايد واقعا به هم علاقه اي هم ندارند، تعهدي را مي پذيرند كه شانس كمي براي محترم ماندن دارد. مي توان پيش بيني كرد كه ارتباطي كه مبتني بر عشق ابلهانه است، معمولا هميشه ناخوشايند است. و قتي اشتياق از بين برود، هر دو نفر از آن " لحظه جنون " خود پشيمان مي شوند و خود را در ازدواجي مي يابند كه مي توان پيش بيني كرد تقريبا بر تعهدي قراردادي و بيهوده استوار است. در نتيجه، عشق آنها پس از آن به صورت عشق فلاكت باري تغيير شكل مي دهد كه اسنرنبرگ آن را عشق پوچ مي نامد و اين عشقي است كه كاملا متكي بر تعهد است و بس. بسياري از ازدواج هاي نسنجيده در اين مقوله مي گنجد و تنها با احساسي از تعهد مذهبي يا اجتماعي تداوم مي يابند.
بسياري از اعضاي جامعه دانشگاهي مي پرسند كه آيا ايجاد اين همه تمايز واقعا ضروري است و برخي هم درباره مشروعيت اين طبقه بندي سوال هايي را مطرح كرده اند. مثلا سوال شده است، آيا ارتباطات مبتني بر صميميت صرف، يا تعهد صرف، شايستگي آن را دارد تا به عنوان ارتباطات " عاشقانه " در نظر گرفته شود؟ اگر چه بي شك اتباط هايي وجود دارد كه تنها با اتكا به دوستي يا تعهد مي توان آنها را حفظ كرد، ولي آيا اين ارتباطات نمايانگر ان چيزي هستند كه اكثر افراد آن را عشق مي نامند؟ تقسيم بندي لي دقيقا در برابر همين انتقاد آسيب پذير است.
واضح است اين نظر كه عشق مفهومي يگانه است، كافي نيست و عشق حتي وقتي در بطن روابط عاشقانه در نظر گرفته شود، ظاهرا واجد جنبه هايي است كه يك واژه به تنهايي نمي تواند ان را بيان كند. لذا چنين تقسيم بندي هاي مبسوط اصطلاحاتي بيش از حد نياز وضع مي كنند و نمونه هايي را براي عشق در نظر مي گيرند كه بي ارزش هستند و ما را مجاب نمي كنند. لذا تحقيق درباره عشق بايد بر توافقي استوار باشد.
اين نكته حالا مورد توافق همگان قرار گرفته است كه اكثر مطالب به دست آمده از دهه پنجاه، حاكي از وجود دو نوع عشق است: عشق پرشور و عشق دوستانه. به اين دو نوع گاهي اسامي مختلفي اطلاق كرده اند. به طور مثال عشق رمانتيك در مورد عشق پر شور و عشق زناشويي در مورد عشق دوستانه اما مشخصات اصلي آنها تقريبا هميشه مثل هم هستند. اين دو نوع عشق زير عنوان هاي جامعي دارند و هر دو بسياري از گونه هاي دقيق تر عشق را كه مي توان در طبقه بندي هاي لي و استرنبرگ ملاحظه كرد، در بر مي گيرند.

عشق پر شور عموما به صورت خواست شديد معشوق توصيف مي شود. اين عشق با شادي، سر خوشي و جذبه همراه است. با اين حال، اين احساست تقريبا به صورت تغيير ناپذير متاثر از عواطف پنهان تري نظير اضطراب، حسادت و غم هستند. بنابراين تجربه كردن عشق پر شور بدون حداقل برخي دردهاي روانشناختي دشوار است. هنگام طرد شدن يا سر خورده شدن، عشق پرشور مطمئنا احساسي از سرخوردگي و نااميدي را موجب مي شود. عشق پرشور تمام توان آدم را مي گيرد و تمايل دارد تا بر تمام جنبه هاي زندگي فرد سيطره داشته اشد.
با اين حال، عمر شور و هيجان آن كوتاه است. ظاهرا اين عشق يا خودش از پا در مي آيد كه در آن صورت فرد عاشق عشق را رها مي كند يا شور و هيجان ان كاهش مي يابد تا اين كه به صورت عشق دوستانه تغيير ماهييت دهد.
عشق دوستانه احتمالا شور و هيجان كم تري به نسبت عشق پرشور دارد اما ثبات بيشتري دارد.عموما با تعهد و احساسات توام با صميميت عميق همراه است. چنين سطحي از صميميت را تنها در ارتباط هاي مي توان كسب كرد كه مدت زمان طولاني از آنها سپري شده باشد. زوج دوست و رفيق از همزيستي كه با اهداف مشترك و تجارب مشترك حفظ مي شود، لذت مي برند. اگر چه عشق دوستانه هرگز نهايت شور و هيجان عشق پرشور را ايجاد نمي كند، اما از درك عمق ان هم باز نمي ماند. علاوه بر اين، فقدان هيجان در عشق دوستانه با پاداش هاي ظريف تر سخاوتمندانه جبران مي شود. يعني با لطافت، درك يكديگر، همدردي ، محبت، حمايت و توجه.
هر كسي كه عاشق ميشود، بلافاصله قادر است توضيحات مربوط به عشق پرشور يعني شور، لذت و درد را تشخيص دهد. اگر عاشق و معشوق رابطه طولاني مدتي با هم داشته باشند، متوجه اين نكته هم خواهند شد كه تجربه آنها از عشق به تدريج تغيير كرده است. تعداد كمي از زوج ها چند سال روابط شيداگونه اي با هم برقرار مي كنند. چنين رابطه اي عمق عاطفي بي همتايي دارد.
پس از سقوط الگوي اخلاطي، پزشكان به اين نتيجه رسيدند كه عشق ديگر يك بيماري نيست. اما اين نتيجه تاثيري بر چگونگي تجربه واقعي مردم از عشق نداشت در واقع پس از قرن هفدهم، مكتب رمانتيسيسم اروپا را درنورديد و مردم ديوانه وار تر و عميق تر از قبل عاشق شدند و كاربرد استفاده بيماري تا زمان حاضر تداوم يافت. فهرست پرفروش ترين صفحات موسيقي پاپ اشباع شده است از مردان و زنان جواني كه ديوانه عشق اند، حاضرند سرشان را براي عشق بدهند، بخاطر عشق اشك بريزند، افسوس مي خورند و سوگند مي خورند كه بخاطر عشق خواهند مرد.

وقتي مردم عاشق مي شوند، با اطمينان چهار نشانه اصلي را توصيف مي كنند: مشغول شدن فكر( به معشوق)، حوادث توام با ماليخوليا، حوادث توام با خلسه و بي ثباتي عمومي خلق و خو.
چنين نشانه هايي بسيار شبيه نشانه هاي معمول براي تشخيص بيماري هايي نظير وسواس فكري، افسردگي، روان شيدايي(شيدايي خفيف) و جنون ادواري است. ابن سينا و پيروانش وسواس را علت اوليه عشق يا جنون عشق مي دانستند.مصاحبه هاي بسيار، بررسي ها و پرسش نامه ها همگي حاكي از آن است كه وسواس مشخصه اصلي عاشق شدن است.
بيماري عشق تنها شكلي از ماليخولياست. اين مسئله كاملا درست است كه افسردگي و عشق ظاهرا نشانه هاي مشتركي از بيماري را در افراد بوجود مي آورند يعني آه و ناله، گريه و زاري و بي حوصلگي.
مشابهت هاي بين بيماري عشق و آسيب شناسي رواني مانند مورد وسواس، تحت شرايط جدايي اجباري تشديد پيدا مي كند. وقتي عشاق از هم جدا مي شوند، علايمي از بيماري در آنها ديده مي شود كه عملا علت انرا افسردگي مي نامند. بعنوان مثال، علايم زير را در نظر بگيريد:
روحيه محزون(در اكثر ساعات روز)، علاقه يا لذت كم به هنگام انجام فعاليت، بي اشتهايي، بي خوابي، خستگي و توانايي اندك براي تمركز كردن. ظهور تنها پنج نشانه از شش نشانه فوق به مدت فقط دو هفته كافي است تا ادعا كنيم كه افسردگي شديدي روي داده است.
ديگر ارتباط صريج بين بيماري عشق و افسردگي مساله خودكشي است. عشاق طرد شده و افراد افسرده هر دو در معرض خطر قرار دارند. معهذا كساني كه قبلا افسرده شده اند و بعدا با والدين خود قطع رابطه مي كنند، ظاهرا آسيب پذير هستند. از اين رو است كه به درستي بيماري عشق يك بيماري بالقوه مهلك در نظر گرفته مي شود.
اگر چه عشق و ماليخوليا رابطه نزديك با هم دارند، با اين حال تلقي عشق تنها به عنوان شكلي از افسردگي به وضوح نادرست است. جدايي و طردشدگي به خوبي نشانه هاي افسردگي را بروز مي دهند اما عشق چيزي بيش از حسرت، وارفتگي و غم است. عشق، شادي و شعف و جذبه هم هست. وقتي چنين عواطف مثبتي شديدا تجربه شوند، آنها هم قادرند باعث مشكلاتي شوند.
مشكلاتي نظير اطمينان بيش از حد، خودستايي، بي ملاحظگي، و ناتواني در شناسايي حدود واقعي زندگي. در هفته ها يا حتي ماه هاي اول عشق سرخوشانه، نشانه هاي بيماري شيدايي بوضوح ديده مي شود. نشانه هايي نظير خوشرويي و خونگرمي، عزت نفس اغراق آميز، نياز كم به خواب ، ميل مفرط به گفتگو، افكار رقابت جويانه، بي حواسي، افزايش فعاليت (بويژه در مسائل جنسي) و بي توجهي عمومي نسبت به عواقب لذت جويي( مثل صرف مقدار زيادي پول براي خريد هديه يا صرف شام).
مجددا مي توان گفت تجربه كردن چهار نشانه از نشانه هاي فوق بويژه خونگرمي كافي است كه ادعا كنيم كه حمله شيداگونه رخ داده است و شيدايي به شكل تناوبي با حملات افسردگي همراه است كه چنين بيماراني شيدا – افسرده مي كويند. اين بي ثباتي عمومي روحيه، يكي از بارزترين ويژگي هاي عشق پرشور هم هست.

علاوه بر تشخيص بيماري هايي نظير وسواس، افسردگي، شيدايي و افسردگي شيدايي، نشانه هاي بيماري عشق با تعداد ديگري از معضلات روانپزشكي تداخل پيدا مي كند، هر چند كه ميزان اين تداخل كم تر است. بطور مثال، هيجاني كه عاشق پيش از ملاقات با معشوقه تجربه پيدا مي كند، اغلب با نشانه هاي جسماني اي همراه مي شود كه در طول حملات وحشت زا ظاهر مي شود:
قلب تپنده، لرزش، تنگي نفس و احساس سردرد خفيف.نگراني زياد درباره آينده يك ارتباط شبيه اختلال اضطراب همگاني است. بروز اختلالات در اشتها و حساسيت در چهره يادآور كم اشتهايي به علل روحي در پزشكي هستند و احساس زندگي مثل يك رويا تداعي كننده پديه هاي نظير از دست دادن قوه ادراك (تجربه كردن دنيا به مثابه امري غير واقعي) و از دست دادن فرديت (تجربه كردن خود به مثابه امري غير واقعي).
اگر چه عاشق شدن تجربه دردناكي است، با وجود اين عموما آن را گرامي مي دارند. نخي طلايي كه با آن قادريم مهمترين وقايع زندگي مان را به هم بدوزيم. اما عشق در بين وضعيت هاي رواني اي كه معمولا آنها را مثبت فرض مي كنيم، بي همتاست. اگر چه عشق را مي ستاييم، اما اين نكته را هم مد نظر داريم كه عشق به بيماري شباهت د ارد ( نه اين كه ادعا كنيم عشق يك نوع بيماري است).
پ ۱: این جام زیبای گل هم تقدیم به همه شما دوستان عزیز:

پ ۲:
فرا رسیدن لیالی قدر رو تبریک و تحنیت میگم به همه عزیزان و دوستان خوبم و تسلیت بمناسبت شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع) بزرگمرد تاریخ ؛ اسوه تقوا و عدالت و جوانمردی و شجاعت. در این لیللی پرفیض قدر از همگی عزیزان التماس دعا دارم.
شب قدر است و من قدری ندارم
چـــــــه سازم توشه قبری ندارم
مبــــادا لیله القـــــــــــدرم سرآید
گنــــه بر نالــــــه ام افزونتر آید
مبــــــادا مــــــاه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سـامان نگیرد
پ ۳:به بهترین وبلاگ مورد علاقه خود در لینک روبرو رای دهید: برترین وبلاگ ماه