هدفمند نبودن در زندگی:

 

انسان بدون تلاش و انگیزه و هدف نمی تواند به موفقیت دست پیدا کند. بدون کاری، حرکتی و رنجی محال است انسان بتواند به خواسته های خود جامه عمل بپوشاند، هر چند ما می توانیم در کارها پر رنج وپر مشقت را بگذاریم و نادیده بگیریم  و کم رنج و کم مشقت را برگزینیم. بعضی اوقات برای اینکه به هدف خود برسیم ، باید از بعضی چیزها گذشت.باید از خیلی از خواهش ها، درخواستها، تفریحات، و کشمکش های درونی گذشت و انها را نادیده گرفت تا بتوانیم به چیزی دیگر یا بطور کلی هدف خود برسیم. گاهی وقتها شرایط طوری است که باید فراق را بر وصال ترجیح داد، مشقت و رنج را پذیرفت تا به فراخ دست یافت. بعنوان مثال ، کسی که در طلب دانش و علم است باید از تفریحات خود کم کند، از دوستان خود جدا شود تا بتواند به هدف خود برسد. گاهی اوقات باید از خیلی چیزها گذشت تا به چیز دیگری رسید، رنج و زحمت کشید تا به چیز دیگری رسید. برای رسیدن به هدف و موفقیت بعضی اوقات علاوه بر اینکه از خیلی از خواهش ها و خواسته های درونی باید بگذری، باید امادگی رویارویی با یک سری ناملایمات را نیز داشته باشی، و مهمتر از همه باید بردبار باشی ، صبر و تحمل داشته باشی. اما متاسفانه ما اموخته ایم و عادت کرده ایم که به خواسته هایمان بدون رنج و زحمت دستیابی پیدا کنیم، عادت کرده ایم که بدون تلاش و پشتکار بر مشکلاتمان غلبه کنیم، همه چیز را مهیا و اماده و بدون مشقت و رنج می خواهیم.

 

به عقیده من، این 10 عامل ؛ رمز های مشترک افراد موفق و هدفمند هستند: اول از همه ایمان شخص نسبت به هدفی که دارد و توکل بخدا، دوم شدت علاقه و اشتیاق فرد ، سوم تلاش و پشتکار و بردباری شخص، چهارم اعتماد به نفس و اراده قوی و محکم، پنجم امید و خودباوری ، ششم هدفمند بودن، هفتم کسب تجربه از اشتباهات و شکست های گذشته، هشتم شهامت و شجاعت، نهم داشتن همت والا و جدیت برای رسیدن به هدف، و دهم فقدان ترس و اضطراب و استرس ( شرایط روحی و روانی منناسب).

 

 وقتی ما در زندگی خود هدف خاصی را دنبال نمی کنیم، دیر یا زود از ان عمل خسته و سیراب می شویم . به عقیده من، یکی از عواملی که باعث می شود انسانها در روابط خود با دیگران تنوع طلب باشند، عدم هدفمند بودن است.بعضی اوقات ما از ایجاد شروع یک رابطه هدف معین و خاصی را دنبال نمی کنیم، حتی نمی دانیم برای چه و به چه دلیل و با چه انگیزه و هدفی می خواهیم وارد این رابطه شویم؟ به همین دلیل زود از ان خسته و سیراب می شویم و سعی می کنیم این دور باطل را همچنان ادامه دهیم و مجددا در تلاش هستیم تا با دیگری یا دیگران رابطه  را ادامه دهیم.و از انجایی که هدفمند نیستیم ، چنین روابطی با فریب و اغفال و نیرنگ همراه خواهد بود. انسانی که بی هدف به زندگی خود ادامه میدهد خیلی زود احساس پوچی و کسالت و خستگی می کند. چنین فردی انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارد و از رسیدن به موفقیت باز می ماند، چرا که یکی از مهمترین عوامل موفقیت ، هدفمند بودن است.

 

 

 

تععلقات دنیوی:

 

ما بیشتر علاقمند به مواردی هستیم که به ما تعلق ندارند. ما علاقه به چیزهایی داریم که متعلق به دیگران هستند و برای بدست اوردن انها اصرار می ورزیم. مالکیت باعث رشد و تعالی شما نمی شود و حتی مانع رشد و تعالی میگردد. تعلقات بیشتر بجای شاد کردن شما باعث نگرانی و ناراحتی بیشتر خواهند بود. یک انسان شاد واقعی کسی است که در خود و با خویش راضی است و تنها تعلق او وجود حقیقی خودش است. چنین فردی پادشاه وجود خویش است. فراموش کردن درون و توجه بیش از حد به سطح، علت تمامی مشکلات و نگرانی های بشر است.

زندگی میتواند به دو صورت باشد: یکی زندگی دنیوی، نوعی زندگی عادی که پر است از ارزوها، مالکیتها مشغولیت ها و موارد دنیوی دیگر. شکل دوم زندگی، نوع روحانی و معنوی ان است که پر از اگاهی، عشق و شفقت است. در صورتی که فرد در زندگی تمامی توجهش معطوف به دنیا  و مسائل مادی باشد به هیچ وجه بحد کامل راضی نخواهد بود. زندگی در بعد مادی به هیچ وجه ارضاکننده نخواهد بود مگر اینکه انسان از چشمه درونی خود سیراب گردد. تعلقات دنیوی باعث غفلت و فراموشی انسانها و مشغولیت و سرگرمی کاذب انها میگردد.

 

 

فقدان اصالت:

 

گاهی وقتها ما سعی می کنیم خود نباشیم و اصالت خود را از یاد می بریم. خیلی عجیب است؛ آدمهایی که هنوز خودشان را نشناخته اند، می خواهند برای خود کسی باشند. انها با وجود خویش بیگانه هستند، ولی هدفشان " کسی شدن " است. هسته وجودی خویش را کشف کردن، شروع زندگی است.

 به عقیده من، کسی که هویت، منیت، فردیت، شخصیت، منش و  بطور کلی اصالت خود را فراموش میکند ، از درک و شناخت و تجربه بسیاری از موهبت ها و وفضائل انسانی و اخلاقی عاجز و درمانده خواهد ماند و شیوه زندگی خود را فراموش میکند. فردیت ، منش ها و اصلت خود را از دیگری عاریه گرفتن نیز باعث غفلت و سهل انگاری و حقارت و تباهی فرد می شود. و در نهایت همه اینها باعث احساسات ناخوشایندی چون پوچی و بیهودگی می شوند.

 

 

عدم دلخوشی و بیماری:

 

بیماری و ناخوشی  خود یا یکی از عزیزان و همچنین غم از دست دادن یکی از عزیزان نیز از عواملی است که بر افسردگی و حالت روحی -  روانی افراد نقش دارد. در حالت مرگ ، فراموش کردن بعضی از عزیران سخت و دردناک است و برای رسیدن بحالت اعتدال و و شرایط مطلوب به مدت زمان مناسب نیاز است.

 

هنگامی که ناخوش می شوی و در رختخواب می افتی، ان لحظات استراحت را به لحظاتی زیبا و مسرت بخش تبدیل کن، لحظاتی برای آرامش و استراحت، برای مراقبه، برای گوش دادن به موسیقی یا شعر.

 

ناخوشی دلیلی برای غمگین بودن نیست. ادم باید خوشحال هم باشد؛ زمانی که همه سرکار هستند، تو مانند یک پادشاه در تخت خود لم داده ای و استراحت می کنی، یک نفر برایت چای سرو می کند، دوستت به ملاقاتت می اید و ... این چیزها از هر دارویی موثر تر هستند.

 

هنگامی که مریض می شوی، دکتر خبر کن. ولی از ان مهمتر، انهایی را خبر کن که دوستت دارند، چرا که هیچ دارویی مهمتر و موثر تر از عشق نیست( حتما متوجه شده اید که وقتی دوستی به عیادت مریضی می رود ، چقدر برای بیمار و اطرافیانش تسکین قلب و موثر است.). انهایی را خبر کن که می توانند زیبایی، موسیقی و شعر بیافرینند، زیرا هیچ چیز همچون حال و هوای جشن و زیبایی شفابخش نیست.

خوردن دارو، پست ترین روش معالجه است. ولی بنظر می رسد که ما همه چیز را فراموش کرده ایم و فقط وابسته به طب و دارو شده ایم، بنابرای هنگام ناخوشی ، عبوس و بدخلق هستیم.

 

 

نرسیدن به ارزوها و خواسته ها :

 

تمام آرزوها غرولندی بیش نیستند،

همواره نق می زنند

بی وقفه به تو فشار می اورند

لحظه ای از وسوسه کردن باز نمی ایستند.

نمی توانی حتی دمی بیاسایی،

آرامش نداری

چه تمام ارزوها با تواند.

آساییدن و پارامش را

تنها کسانی تجربه می کنند که

هنر زندگی در " بی آرزویی " را آموخته اند.

با اصالت بیشتر زندگی کن

صورتکها را بدور افکن

چه اینها باری بر دلند

ریاکاریها را به دور افکن

شفاف باش

 

 انسان با رویاها و ارزوهایش زنده است و زندگی میکند. وقتی مواقعی پیش می اید که راههای رسیدن به آرزوها و موفقیت همه بسته و مسدود شده اند و امیدی به رسیدن به خواسته ها و ارزوها نیست، طبیعی است که این ناکامیها و نافرجامیها ضربه روحی  -  عاطفی جبران ناپذیری را بر انسان وارد می کنند. فردی که خود را بی پناه و ناامید و ناکام می بیند ، گویی دنیا برای او به اخر رسیده است و در حزن و اندوه و افسردگی حادی بسر خواهد برد.

خواسته ها و ارزوهای ادمی می توانند مربوط به عشق و ازدواج، موفقیت در کار، موقعیت های اجتماعی، مادیات، رفاه و اسایش، تحصیلات و غیره باشد. بعنوان مثال؛ زمانی که یکی از ما در کنکور سراسری دانشگاهها پذیرفته نمی شویم، زمانی که به عشق یا معشوق خود نمی رسیم، زمانی که تلاش ما برای یافتن شغل و کاری مناسب بیهوده  می نماید، زمانی که از لحاظ شرایط مادی در بدترین وضع ممکن زندگی می کنیم، و زمانی که رزانه با دهها معضل و مشکل اساسی دیگر از قبیل بی عدالتی، تبعیض و اعتیاد و از این کونه مسائل روبرو هستیم، از انجایی که ما توان رویارویی  و مقابله با این گونه معضلات را نداریم و همواره از زیر بار اینگونه مسائل شانه خالی می کنیم،  مسلما اینها بر زندگی ما و شیوه زندگی ما تاثیر بسزایی خواهند گذاشت و یکی از موثرترین عوامل تولید غم و اندوه، شکست و سرخوردگی، دلمردگی و افسردگی می باشند.

 

وقتي از ديگران توقع داريم تا ما را به آرزوهاي مان برسانند اما نااميدمان  مي كنند و انتظار ديگري هم نمي توان  داشت – احساس رنج و ناراحتي ميكنيم-– اين آزردگي مي تواند در قالب ناكامي، نااميدي، خشم، افسردگي يا بيماري ظاهر شود. در نتيجه اين احتمال وجود خواهد داشت كه احساس محدودشدگي يا طردشدگي كنيم يا حس كنيم گير افتاده ايم يا مورد تهاجم قرار گرفته ايم.

بسياري از ما حتي پس از رسيدن به تمام آرزوهايي كه داريم( مثلا دستيابي به شغلي خاص، خريد خانه و ماشين مورد علاقه، تشكيل خانواده ايده آل يا رسيدن به جاه و مال و اموال) باز هم در درون احساس نوعي خلاء مي كنيم كه مي توان اين پديده را ناكامي روحي قلمداد كرد. اكثر ما با تمام وجود مي خواهيم از سر دردها ، بيماريها و ناكامي ها رها شويم، اما عليرغم اين خواسته باز هم از باورهاي مان دست نمي كشيم. شايد بهمين دليل است كه به آن چه مي خواهيم نمي رسيم، به اين دليل كه سرسختانه به نظام كهنه باورهاي خويش چسپيده ایم.

 

 

ترس و عدم شجاعت:

 

 زندگی لایق و شایسته انسانهای باشهامت است نه ترسو و بزدل. ترس سرچشمه شکست و  ناامنی، ضعف و حقارت است.

زندگی کردن دل و جرات می خواهد. ادمهای ترسو فقط نفس می کشند، زندگی نمی کنند، چرا که بیم و دلهره بر زندگی انها حکمفرماست و زندگی ای که ترس در ان جای داشته باشد، از مرگ بدتر است.

زندگی کار آدمهای شجاع و باشهامت است. اولین اصلی که در زندگی باید فرا گرفت، جرات و شجاعت است. با وجود همه ترسها و دلهره ها، آدم باید به زندگی بپردازد. زندگی فی نفسه ناامن و بی ثبات است. اگر همیشه نگران امنیت و آسایش خاطر باشی، در حقیقت خود را در زندانی که با دستان خودت برای خویش ساخته ای محبوس می کنی.

 

زندگی عبارتست از اکتشاف، سفر به وادی ناشناخته ها، دست پیش بردن بسوی ستاره ها! شجاع باش و همه چیز را پیش پای زندگی قربانی کن، چرا که هیچ چیز از زندگی باارزش تر نیست.

زندگی خود را وقف چیزهای پیش افتاده مثل پول، امنیت و اسایش خاطر نکن؛ اینها ارزشی ندارند. تنها خوراک زندگی، خطر کردن است. هر چه بیشتر ریسک کنی، بیشتر زنده هستی. وقتی این موضوع را درک کردی که ریسک کردن بایستی نه از وری یاس و عجز، بلکه از روی اگاهی و هشیاری درونی صورت پذیرد، انگاه از زیبایی محض امکاناتی که ریسک کردن پیش روی تو می گذارد به وجد می ایی.

 

دریافت سرور و شادی نیازمند شهامت است ولی بیچاره باقی ماندن هیچ شهامتی نمی خواهد. در واقع بیچاره بودن یعنی بزدل باقی ماندن و سرور چیزی نیست مگر چشیدن طعم خوشی که از شهامت و شجاعت حاصل می شود. شهامت بمعنای نترسیدن نیست. شهامت به این معناست که با وجود ترس ، انسان پیش می رود. ترس در وجود همه هست.

 

 

  

 تقلید از زندگی دیگران و مقایسه و ارزیابی خود با دیگران:

 

" گل سرخ، زيبا مي شكفد چون تلاش نمي كند نيلوفر باشد

و نيلوفرها اينگونه زيبا مي شكفند، چون چيزي از افسانه ي شكفتن گلهاي ديگر نمي دانند."

 

هر یک از شما بصورت منحصر بفرد خودتان هستید. هیچ فرد دیگری همانند شما نیست؛ بنابراین اصولا مقایسه کردن درست نیست. ایا درست است یک گل داوودی را با یک گل رز مقایسه کنید؟ هر یک از انها منحصر بفرد هستند  و هر گونه مقایسه ای نادرست است.

وقتی ما خود را با دیگری مقایسه و ارزیابی می کنیم، ذهن و فکر خود را مشغول و مغشوش تر از قبل می کنیم، در یک وضعیت سردرگم و نابسامان و ناامنی قرار می گیریم، گاهی این مقایسه توام با حس حسادت و حرص است، و از مهمتر مهمترین خصیصه این حالت خوار و ضعیف شمردن خود و قابلیت ها و توانایی های خود می باشد. بنابراین این موارد بر زندگی و روح ما تاثیر منفی خواهند داشت و باعث یاس و نومیدی، سرخوردگی و افسردگی ما خواهند شد. البته مقایسه و ارزیابی که در جهت مثبت و از دریچه جنبه های مثبت انجام شود، می تواند مفید و ثمربخش واقع شود.در این حالت ، دیگر حسد معنایی ندارد بلکه فرد غبطه میخورد. در این حالت سعی می شود دلایل موفقیت و پیروزی شخص مورد نظر و یا چگونگی غلبه فرد بر مشکلات توجه و بررسی شود.

 

بزرگترین شهامت زندگی تقلید از دیگران نیست، بلکه گذراندن زندگی خود است به هر قیمتی. حتی اگر با گذراندن زندگی خود، زندگی از کف برود باز هم ارزشش را دارد.، زیرا انگاه روح متولد می شود. انگاه شخص برای جان دادن در راه چیزی اماده است، در این فدا شدن، دوباره متولد می شود.

زندگی خودر ا بگذران بدون این که اخلاق گرایان، پاک دینان، موعظه گران و انسان های احمق که تو را پند و اندرز می دهند، اسایش تو را بر هم بزنند. زندگی خود را بگذران حتی اگر بر خطا باشی، گذراندن زندگی خود بهتر از ان است که با تقلید از دیگران بر حق باشی، زیرا انسانی که با تقلید دیگران بر حق است بر خطاست و انسانی که بر اساس تصمیم خودش برخطاست، دیر یا زود از خطای خود درسی خواهد اموخت. ان خطا به رشد خواهد انجامید. از ان خطا سود خواهد برد.

 

 

هرگاه ديديم در مورد همسر، فرزندان، دوستان، يا حتي فردي كه اتفاقي با او برخورد كرده ايم، در حال تكرار همان اشتباه هستيم. پس مي توان  از امروز بخواهيد تا در مورد افرادي كه مي بينيد هيچ داوري سرزنش گرايانه يي بر زبان تان جاري نشود و حتي به ذهن تان هم خطور نكند. همه افرادي را كه ملاقات مي كنيد يا در موردشان فكر مي كنيد، چنان مي بينيد كه يا در حال تسري بخشيدن عشقند و يا وحشت زده اند و تقاضاي كمك مي كنند كه همان تقاضا براي دريافت عشق است.

 

 

انسان بذر شوربختی یا سعادت،

دوزخ یا بهشت را با خود دارد.

هر چه برایت پیش بیاید

بذر ان خود افشانده ای.

 

اگر ديگران مطابق انتظارات ما خود را تغيير ندهند، احتمالا آنها را گناهكار قلمداد مي كنيم و در نتيجه اعتقادمان به گناه و خطا تقويت مي شود. زماني به آرامش دروني دست پيدا مي كنيم كه نخواهيم ديگران را تغيير دهيم بلكه انها را همان گونه كه هستند بپذيريم. اين پذيرش زماني واقعي خواهد بود كه فارغ از توقع و انتظار باشد.

ارزيابي كردن ديگران و مورد ارزيابي قرار گرفتن عادتي است كه از گذشته هاي دور باقي مانده است، و در بدترين حالت باعث ترس و در بهترين حالت منجر به عشق مشروط مي شود. براي آنكه بتوان عشق نامشروط را در زندگي تجربه كرد بايد خود را از شر اين بخش ارزيابي كننده وجودمان رها كنيم. به جاي ارزيابي كردن ديگران بايد نداي قدرتمند درون مان را بشنويم كه به ما و سايرين مي گويد: " من با تمام وجود دوستت دارم و تو را همان گونه كه هستي مي پذيرم."

قضاوت نكردن درباره سايرين راه ديگري براي رها شدن از ترس و تجربه كردن عشق است. وقتي قضاوت نكردن درباره ديگران – و پذيرش بي قيد و شرط آن ها را همان گونه كه هستند – آموختيم و نخواستيم تا مطابق ميل ما تغيير كنند، مي توانيم همزمان، پذيرش بي قيد و شرط خود را نيز بياموزيم.

 

 

بسیاری از مردم تنها برای خودنمایی زندگی می کنند

چنین مردمی به راستی در درون بسیار حقیرند،

چون تنها مبتلایان به عقده حقارت، نیازمند خودنمایی اند.

یک انسان واقعا برتر، هرگز خود را با دیگری مقایسه نمی کند.

او می داند که مقایسه پذیر نیست؛

و نیز می داند که دیگران هم با او مقایسه پذیر نیستند.

او نه برتر است و نه حقیرتر.

 

 

نبودن در سر جای خود و عدم انگیزه و اشتیاق و علاقه قلبی برای انجام کارها:

 

کل انسانیت دچار کسلی شده است؛ انکه می بایست عارف می شد ریاضیدان شده، انکه می بایست ریاضیدان می شد به دنبال سیاست رفته، و ان کسی که بایستی شاعر می شد تاجر شده. هیچ کس سر جای خود نیست، بلکه جای دیگر استکه به ان تعلق ندارد.

 

میگویی که دیگر " نیرویی و انرژی احساس نمی کنم. "

چطور توقع داری نیرو احساس کنی؟ نیرو هنگامی جریان پیدا می کند که تو از ان کاری که انجام دهی که دلت می خواهد، حالا هر چه که میخواهد باشد.

 

 

یکنواختی زندگی :

 

یکنواختی و تکرار در زندگی انسانها آفت تندرستی و ارامش است و انسان را کسل و خسته و افسرده میسازد.

 

خوردن و نوشیدن و از لذات دنیوی بهره بردن فی نفسه کاملا خوب است و کار نادرستی بشمار نمی اید. ولی کافی نیست. این نوع زندگی بزودی خسته کننده می شود. ادم که نمی تواند برای همیشه بخورد و بنوشد و عیاشی کند. چیزی نمی گذرد که این خوشگذرانی ها جای خود را به " غمگذرانی " می دهد، چونکه تکراری می شود و تکرار منشاء کسلی و دلمردگی است. کسی که از اامه این نوع زندگی دائما خرسند باشد، بسیار سبک مغز است.

 

شادمانی فقط از ان کسانی است که شجاع، پردل و جرات و دلیرند، زیرا شادمانی تنها زمانی رخ میدهد که تو از شناخته فراتر می روی و بسوی ناشناخته گام بر می داری. هر گاه خود را به شناخته محدود کنی، زمدگی ات روزمره و یکنواخت می شود. فقط روی یک خط و یک مدار حرکت می کنی و اندک اندک تمام حساسیت های تو، تمام گیرنده های تو کند می شوند.

بدینگونه مردم سخت و انعطاف ناپذیر می شوند. کور می شوند، کند ذهن می شوند، زیرا هیچ چیزی برای دیدن و شنیدن ، هیچ چیز برای چشیدن و هیچ چیز برای احساس کردن ندارند. همه چیز را قبلا تجربه کرده اند. همه چیز تکراری است. چنین زندگی چگونه می تواند قرین شادمانی باشد؟ چنین زندگی طعم یکنواخت دارد -  طعم بدبختی. طعم ناراحتی، ناراحتی عمیق.

 

زندگی به معنای پیر شدن نیست، بلکه رشد کردن و شکوفا شدن است. پیر شدن خصیصه ای است حیوانی حال انکه رشد کردن خصیصه ای صرفا انسانی است؛ منتها عده بسیار قلیلی استحقاقش را دارند.

همیشه خلاق باش و از بدترین، بهترین را بساز؛ این یعنی " هنر ". اگر آدمی تمام لحظات و مراحل زندگی اش را صرف خلق زیبایی، عشق و شادی بکند، مرگ به نقطه اوج زندگی او تبدیل خواهد شد. زندگی زندان نیست، زندگی تبعیدگاه نیست، زندگی مجازات نیست. زندگی یک پاداش است و به انهایی تقدیم می شود که لیاقتش را دارند. این حق توست که از زندگی لذت ببری؛ اگر این کار را نکنی، گناه کرده ای.

 

اگر ادمها تمامیت زندگی را درک کرده بودند، هیچ گاه برای دیدن فیلمهای درجه 3 جلوی سینما ها صف نمی کشدیند و به تماشای برنامه های مبتذل در تلویزیون و ...نمی پرداختند. وقتی که ادم خودش می تواند عشق بورزد، چه احتیاجی به تماشای عشقبازی دیگران بر روی پرده سینما دارد؟ زمانی که کشف معنا و مفهوم زندگی همچون معمایی بزرگ و چالشی عظیم در پیش روی تو قرار دارد، چه احتیاجی به تماشای خزعبلات تصویری وجود دارد؟

 

 

 

زوربای یونانی شخصیتی است بسیار جذاب، ولی یک چیز کم دارد. زمین از آن اوست، ولی از آسمان محروم است. او زمینی است، ریشه دار همچون یک سرو ستبر، ولی فاقد بال است. و بودا، شاهزاده ای بود که تمام دخترهای زیبای مملکت در اطرافش بودند -  پدرش ترتیب این کار را داه بود. او در زیباترین قصرها زندگی میکرد؛ قصرهای مختلف متناسب با فصول مختلف سال. او از حداکثر امکانات رفاهی زمان خویش برخوردار بود. با این وجودئ، زمانی که تنها بیست و نه سال داشت، از این زندگی خسته شد. او مرد بسیار باهوشی بود. اگر ادم متوسط الحالی بود، به همان نوع زندگی یکنواخت ادامه می داد. ولی چیزی نگذشت که متوجه شد زندگی اش تکراری است و تحولی در ان رخ نمی دهد؛ هر روز می خورد و می آشامد، هر روز با زنی جدید مغازله می کند، ولی اخر تا کی؟ چیزی نگذشت که بودا از این زندگی بیزار شد. او از قصر و زنها و ثروت و ناز و نعمت و هر چیز دیگر گریخت.

 

در این دنیا زندگی کن ، برای این که به تو پختگی و استحکام شخصیت می بخشد. چالشهای این دنیا برای تو تمرکز و آگاهی به ارمغان می اورد. این اگاهی برای تو به نردبانی  تبدیل می شود که می توانی بوسیله ان از زوربای یونانی به بودا ترقی کنی. ابتدا مانند زوربا باش، گلی متعلق به زمین و از این طریق ظرفیت بودا شدن را بدست بیاور، گلی متعلق به ان دنیا. این دنیا تجلی ان دنیاست و ان دنیا جزء نامتجلی این دنیا.

 

تنها زمانی می توانید به بعد برتر زندگی صعود کنید که بعد پست را پشت سر گذاشته باشید. پاداش رسیدن به مرتبه برتر زمانی حاصل می شود که رنج و عذاب و لذتها و خوشی های مرتبه پست را تجربه کرده و پشت سر گذاشته باشید. نیلوفر ابی قبل از شکوفا شده، باید از میان لجن مرداب بگذرد – لجن به مثابه همین دنیاست.

                                                                                                                                                                         

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

لذت نبردن از زندگی:

 

وقتی انسان از زندگی و شیوه زندگی خود لذت نمی برد و از زندگی خود ناراضی است ، طبیعی است که یاس و سرخوردگی، غم و اندوه، و کسالت و دلمردگی و افسردگی زود بسراغ او خواهد امد. مشکل اینجاست که بعضی ها از داشته های خود راضی نیستند و نمی دانند که مفهوم زندگی چیست و بطور کلی از زندگی چه می خواهند حتی شیوه لذت بردن از زندگی را نیز بلد نیستند.

 

وقتی در زندگی احساس دلخوشی و لذت از زندگی میسر نباشد، واقعا زندگی معنا و مفهومی نخواهد داشت. مهمترین عامل افسردگی و احساسات ناخوشایند همین فقدان دلخوشی و لذت بردن از زندگی است. و دلخوشی و لذتی که عشق و معرفت به ذات حق سرچشمه نگیرد، پایدار و باارزش نخواهد بود.

 

موهبت زندگی ، زیباترین و برترین هدیه و پاداشی است که خداوند به ما انسانها ارزانی داشته است، پس انگونه که سزاور زیستن است زندگی کنیم و از زندگی خود با شادی و نشاط لذت ببریم چرا که لذت نبردن از زندگی ، گناه است.

اوشو می گوید :

انسان برای این متولد می شود که " زندگی " کند، ولی این کاملا بخودش بستگی دارد. او می تواند زندگی را از کف بدهد، می تواند نفس بکشد، بخورد، پیر شود و روانه گورستان گردد – ولی این، زندگی نیست، بلکه مرگ تدریجی از گهواره تا گور است، مرگ تدریجی که شاید هفتاد سال بوطا بینجامد. و چون میلیونها نفر در اطراف تو هستند که بندریج و آرامی می میرند، تو هم شروع به تقلید از انها می کنی.

 

 

 

 عدم ارامش فکری و ذهنی:

 

ذهن را رها کن و به دل در آویز.

این نخستین تغییر است.

کمتر فکر کن و بیشتر احساس کن

روشنفکری کمتر، الهام بیشتر،

فکر کردن با فریب همراه است.

وا می داردت که احساس کنی به کارهای بزرگ مشغولی.

اما، تنها به برپایی قصرهایی بی بنیاد دست می یازی.

آری، افکار چیزی نیستند جز قصرهایی در ورای زمین."

 

 

آن چه باور داريم همان چيزي است كه مي بينيم و آن چه مي بينيم ناشي از افكاري است كه در ذهن داريم. اين عقيده بدان معناست كه افكار ما فاعل و هر آن چه ما مي بينيم مفعول است. در صورت داشتن چنين اعتقادي، ديگر دليلي وچود نخواهد داشت كه براي مصائب و رنج هايمان دنيا يا مردم را سرزنش كنيم، چرا كه در اين صورت مي توانيم برداشت هايمان  را چون " آينه ببينيم و نه يك حقيقت."

 

کسی که ارامش ذهنی و فکری ندارد، دائم در حال تشویش، اضطراب، ناارامی، ناامنی و ترس و خستگی بسر می برد. بنابراین واضح و روشن است که این احساسات ناخوشایند رویه و شیوه زندگی ما و بطور کلی آرامش ما را تغییر می دهد.

 

مي توان ذهن را شبيه دوربين فيلم برداري دانست كه تصوير حالات دروني ما را بر روي پرده چهان مي افكند.و تجربيات گذشته بر روي آن ثبت شده است. تصاوير اين حلقه فيلم نه تنها با بيش از حد تاثير گذاشتن بر روي هم، باعث مخدوش شدن يكديگر مي شوند بلكه با عملكردي مشابه ، كار لنزي را هم كه از طريق آن اتفاقات زمان حال را مي بينيم، دچار مشكل مي كنند. در نتيجه هرگز نمي توانيم حال را آنچنان كه واقعا هست، تجربه كنيم، تنها تكه هايي از حال را از ميان خروارها خاطرات قديمي تحريف شده يي مي بينيم كه روي آن تلنبار كرده ايم

ارامش هم می تواند منفی باشد و هم مثبت. در صورتی که ارامش منفی باشد به نوعی کناره گیری ، عدم وجود علاقه، بی تفاوتی به زندگی و بی تفاوتی نسبت به هستی است. انسان علاقه خود را از دست می دهد و به دنبال ان زندگی زیبای خود را از دست خواهد داد. ارامش حقیقی ارامشی است همراه با لطف، برکت، شادی، سرور و سماع و ترانه.

 

براي اين كه بتوانيم دنيا را متفاوت ببينيم، بايد بخواهيم در اين نظام تحول ايجاد كنيم. گذشته را رها كنيم( ما صرفا بايد از تجربيات گذشته خود سود ببريم و از اشتباهات گذشته درس عبرت بگيريم). قدر حال را بيش تر بدانيم و ترس را از خود برانيم. اين تحول سبب رسيدن به شناختي نوين مي گردد: اين كه هرگز منزوي و تنها نيستم  بلكه پيوستگي عميقي  ميان ما و ديگران وجود دارد.

اگر رسيدن به آرامش  ذهني را تنها هدف خود بدانيم آنگاه توانسته ايم به قدرتمندترين نيروي برانگيزاننده عالم دست پيدا كنيم. براي رسيدن به آرامش درون لازم است كسب آرامش ذهني را بعنوان تنها هدف خويش دائما مد نظر داشته باشيم. هر گاه خود را در دون اقيانوس پر تلاطم هدف هاي ريز و درشت ديديم، با به ياد آوردن يگانه هدف اصلي خويش مي توانيم شرايط را تحت كنترل خود درآوريم.

اگر بخاطر بسپاريم كه اين افكار ماست كه جهان پيرامون ما را مي سازد. فراموش نخواهيم كرد كه به راحتي مي توانيم افكارمان را دگرگون سازيم. با تغيير دادن افكار خود مي توان جهان را نيز تغيير داد. با ايجاد تحول در افكارمان در اصل فاعل يا عامل قضايا را تغيير مي دهيم. آنگاه جهان يعني مفعول نيز خود به خود دگرگون مي شود.

ما قرباني جهاني كه در پس عينك خود ساخته خويش مي بينيم، نيستيم. در مسير رسيدن به آرامش دروني بايد جهان را جايي ببينيم كه در آن همه بي گناه هستند. ما به جاي نگاه كردن به كليت يك فرد، تنها بخش محدودي از شخصيت او را مي بينيم و بيشتر اوقات ذهن مان تفسير منفي از آن ارايه مي دهد.

در ذهنم افكاري وجود د ارند كه مي توانند باعث آزارم شوند يا مدد رسان من باشند. اين، من هستم كه دائما محتويات ذهنم را بر مي گزينم چرا كه هيچ كس ديگري قادر به انجام چنين انتخابي براي من نيست. اين، من هستم كه مي توانم افكار آكنده از عشق و محبت را برگزينم و هر چيز ديگري را از ذهن بيرون بريزم.

مسئول هر آن چه مي بينم خود من هستم، اين من هستم كه نوع احساساتي را كه تجربه مي كنم برمي گزينم، و من هستم كه اهدافم را انتخاب مي كنم. و هر چه را كه برايم اتفاق مي افتد، خودم هستم كه طلب مي كنم. من همان چيزي را دريافت مي كنم كه خود طلب كرده ام.

 

بياييد با پايمردي به جاي انتخاب همزمان هدف هاي متعددي كه نتيجه اي جز برانگيختن كشمكش هاي دروني نخواهد داشت، در رسيدن به آرامش را يگانه هدف خود بدانيم. بياييد بخشيدن و بي گناه ديدن يكديگر را تمرين كنيم. بياييد حال رابه ديده مهر و محبت بنگريم و درك كنيم كه در برگيرنده دانشي است كه صحت و درستي آن هميشگي و ناميراست. بياييد همواره در پس ايجاد و تحول در خود باشيم، تحولي كه در آن تنها به دادن توجه داشته باشيم و نه به گرفتن.

 

بياييد درك كنيم كه چون پيكري واحد، و باهم متحديم و بدين طريق با نور عشقي كه از وجودمان ساطع مي شود جهان را روشنايي بخشيم. بياييد كه دريابيم كه جوهر اصلي سرشت ما عشق است و در نتيجه نور و مايه روشنايي دنيا خود ما هستيم.

 

 

 زندگی کاذب و دروغین  و تظاهر و ریاکاری:

 

این امر که آدم کسل شده ، شروع بزرگی است. کسل شدن یعنی اینکه راه و روش زندگی ات غلط است.پس این یک امتیاز است، یک تلنگر است. یعنی فهمیدن این نکته که " من باید کاری بکنم. یک دگرگونی و تغییر لازم است. "

ادمهایی که ظاهر و باطنشان یکی است هیچ وقت کسل نمی شوند. در مقابل ادمهای متظاهر محکوم به کسلی هستند، برای اینکه زندگی خود را به دو بخش تقسیم کرده اند. خود واقعی شان را سرکوب می کنند و تظاهر به زندگی می کنند که دروغین است. منشاء کسلی همین زندگی دروغین و متظاهرانه است. اگر آدم کاری را انجام دهد که از ته دل میخواهد، هیچ گاه کسل نمی شود.

مساله بر سر پول، قدرت و موقعیت اجتماعی نیست، بلکه چیزی است که واقعا دلت می خواهد و تو را ارضا می کند. اگر این کار را بکنی -  بدون توجه به ثمره و ماحصل ان –  کسلی از زندگی تو رخت بر می بندد. انجام دادن کار صحیح از دید دیگران، سنگ بنای دلمردگی است.

 

 

 

 

 

روراست و صادق نبودن با خود:

 

میگویی که " از خودم خسته شده ام".

از خودت خسته شده ای، برای اینکه با خود روراست و صادق نبوده ای، برای وجودت احترام قائل نبوده ای. عزت نفس خود را لگدمال کرده ای.

اولین پایه و اساس بنیادین  هر عملی و نفسی صداقت است. اگر صداقت نباشد، ما با مشکل مواجه خواهیم شد و دچار یک ناامنی  و توام با ترس و اضطراب و تشویش خواهیم شد. روراست بودن و صادق بودن یعنی برای خود ارزش و احترام قائل شدن، یعنی برای خود عزت نفس قائل شدن. چه چیزی بدتر از انکه انسان عزت نفس خود را تباه و نابود سازد؟!

 

 

 

اشباع شدن در خواسته ها و ارزوهای فردی و غفلت افراد:

 

جنون روزمره انسانی؛ یعنی میل و آرزو و طمع، به علت عدم درک مفهوم زندگی است؛ همیشه خلائی وجود دارد، همیشه چیزی کم است. دائم بخود میگویی که خیلی چیزها می توانستند بهتر از اینکه هستند، باشند. از درون این زندگی دوگانه -  واقعیت در یک سو و میل و آرزو در سوی دیگر – حس جاه طلبی و زیاده خواهی بر می خیزد، و بازی همیشگی جامعه انسانی ادامه پیدا می کند:

آرزوی ثروتمند شدن، کسب شهرت، صاحب نفوذ و قدرت شدن و سلطه طلبی، ذهن انسانها را اشباع می سازد و ما را دچار نوعی سردرگمی و مشغولیت ذهن می کند.

یک نکته را باید بخاطر داشت: ادمهای فقیر و گرسنه نیستند که از زندگی مایوس می شوند ه نه، انها نمی توانند مایوس باشند. کسی که هنوز طعم زندگی را نچشیده، چطور می تواند نومید و دلسرد باشد؟ یک مرد فقیر همیشه آرزو و امید دارد که اتفاقی بیفتد -  اگر امروز نشد فردا، اگر فردا نشد پس فردا.

 

ادمهای محرومی که طعم زندگی را در این دنیا نچشیده اند، نمی توانند از زندگی مایوس و بیزار شوند، برای اینکه ادم زمانی از چیزی دلسرد می شود که ان را بصورت کامل تجربه می کند و از ان اشباع می شود، انگاه است که همه چیزها در نظرش پوچ و بی معنا جلوه می کند.

 

 

عدم تمرکز و انضباط در زندگی:

 

 عدم تمرکز و انضباط در کارها و افعال ما باعث هرج و مرج و اغتشاش و  بی حوصلگی و کسالت افراد  می شود. انسان چندین کار را با هم انجام می دهد، می خواند، می خورد و می اشامد، گفتگو می کند، تلویزیون تماشا می کند، مطالعه می کند و ...انسان مصرف کننده ای است با یک دهان باز، مشتاق و اماده برای بلعیدن همه چیز. هر نوع فعالیتی که با تمرکز انجام شود  انسان را بیدارتر می کند. و اگر بدون تمرکز صورت گیرد، انسان را کسل و بی حوصله و خواب الود میکند. تمرکز داشتن یعنی بطور کامل در زمان حاضر، در اینجا و اکنون زیستن، نه اینکه ضمن انجام دادن کاری به کار بعدی فکر کردن.

 

 

فراموش کردن هسته وجودی خویش و عدم احساس مسئولیت در قبال خود و مسائل زندگی:

 

 وجود خویش را انطور که هست بپذیر و بدان که تو تنها در قبال خودت و خدای خودت مسئول هستی، نه در مقابل افکار و عقاید کسانی که فکر می کنند از تو بهترند.

منظور از لغت " مسئول " در ارتباط با وظیفه و تعهد نیست، بلکه برخورد با واقعیت و جوهر زندگی است.

تو در قبال خودت زندگی غیر مسئولانه ای داشته ای و فقط انچه را انجام داده ای که دیگران از تو انتظار داشته اند و یا در دیگران دیده ای. برای همین کسل و دلمرده هستی و نیرویی در خود احساس نمی کنی.

 

در کانون گوهر خود زندگی کن!

با پذیرفتن تام و تمام هر آنکو هستی،

تلاش نکن به سازدیگران برقصی،

صرفا خودت باش، ماهیت حقیقی خود

و خواهی دید که شادی از راه می رسد،

شادی از درون تو سرریز می کند.

 

زندگی همان تلاشی است که برای پخته شدن خام بدان نیازمندیم. خامی لازمه حیات زندگی است. خامی باید باشد تا زندگی ببالد و جاری گردد.  

ما وارث همان حیات و زندگی هستیم که خود افریننده و خالق ان هستیم و همان میوه ای را از ان بدست می اوریم که بذر ان را کاشته ایم.

 

هوشیاری و هوشمندی ان است که از میان بهشت و جهنم، بهشت را برگزینیم، میان شادی و غم، شادی را بخود هدیه کنیم.

 

 

فقدان احساس خوشبختی:

 

طبیعی است که فقدان خوشبختی یکی دیگر از مهمترین عوامل تاثیرگذار در شکل گیری احساسات ناخوشایند ماست.  خوشبختی به مفهوم واقعی کلمه تمامی علل فوق الذکر را تحت شعاع خود قرار میدهد.  اما خوشبختی چیست؟

 

بي شك همه ما انسانها بدنبال خوشبختي هستيم. آنچه بديهي و روشن است اين است كه هر كس با بينش، شناخت و طرز تفكري كه نسبت به زندگي خود و دنياي پيرامونش دارد، تعريف خاصي از خوشبختي ارائه خواهد داد.

هر كس به نوعي در تكاپو و كوشش است كه به خوشبختي واقعي كه ضامن زندگي حال و  آينده است، نائل آيد در صورتيكه بسياري از ما از درك خوشبختي واقعي عاجز و ناتوانيم. در بسياري از مواقع ، خوشبختي خود را به ديگري نسبت مي دهيم. بعنوان مثال، قبل از ازدواج تصور مي كنيم كه اگر با فلان شخص ازدواج كنيم حتما خوشبخت خواهيم شد. اما ايا ضامن خوشبختي ما ديگري است؟!

 هر کس باید خوشبختی را در وهله اول در خودش جستجو کند. مسئول و ضامن خوشبختی ما به هیچ وجه دیگران نیستند.

باید خوشبختی را در خود ببینیم و واقع بینانه و خوش بینانه به زندگی بنگریم و خط بطلان بر تصورات و تفکرات غلط و منفی خود بکشیم. باید بیاموزیم که کنترل زندگی خود را ، خود و نه دیگران در دست داشته باشیم. نخستین گام بسوی خوشبختی آن است که زندگی را آنگونه که هست پذیرا باشی. بیاد داشته باشیم که این خود ما هستیم که مسئول ان چیزی هستیم که برایمان پیش می آید. اگر احساس ناشادی  و غم و اندوه می کنیم، اگر درست زندگی نمی کنیم و از ان لذت نمی بریم، این خود ما هستیم که مسئول هستیم و نه دیگران ( باید تلاش کنیم تا ریشه های این ناکامی ها را با بینش و شناخت کافی تجزیه و تحلیل کنیم) و به این دلیل است که کسی نمی تواند ضامن خوشبختی ما شود. شاید تنها کاری که او می تواند انجام دهد این باشد که ما را در شادی و خوشبختی خود سهیم کند.

معنای خوشبختی و زندگی را تنها خود تو هستی که می دهی. کسی ضامن خوشبختی و معنا بخشیدن ان جز خود تو نیستی و این دیگران نیستند که به زندگی ما معنا می بخشند. خوشبختی و زندگی تنها از ان توست و این خود تو هستی که هر انگونه که می خواهی ان را تفسیر می کنی، شکل می دهی و معنا می بخشی چرا که دیگری به زندگی تو دسترسی ندارد.

آنچه بسیار مهم است این است که دید و نگرش ما نسبت به زندگی و خوشبختی چگونه است؟ چگونه فکر می کنیم و می اندیشیم؟ برداشت ما و توقع ما از خوشبختی چیست؟

زندگی ما را تفکرات و عقاید ما شکل می دهند. تصورات ذهنی که نسبت به راه و روش زندگی خود و دیگران داریم مهمترین عامل در شکل گیری خوشبختی ماست. تصورات و برداشت های مثبت و منفی ذهن ماست که معیارهای خوشبختی ما را رقم می زنند.این تصورات ذهنی شماست که به شما شادی و سرور، غم و اندوه و شکست و پیروزی می بخشد.

 

دکتر جرالد جی جامپولسکی در کتاب عشق یعنی رهایی از ترس می گوید:

" اگر بخاطر بسپاريم كه اين افكار ماست كه جهان پيرامون ما را مي سازد. فراموش نخواهيم كرد كه به راحتي مي توانيم افكارمان را دگرگون سازيم. با تغيير دادن افكار خود مي توان جهان را نيز تغيير داد. با ايجاد تحول در افكارمان در اصل فاعل يا عامل قضايا را تغيير مي دهيم. آنگاه جهان يعني مفعول نيز خود به خود دگرگون مي شود."

 

.

این که چگونه تصورات ذهنی خود را پرورش دهیم تا ما را در راه رسیدن به لذت و شادی و رضایت از زندگی و آنچه را که خوشبختی اش می نامیم، کمک کند از اهمیت ویژه ای برخوردار است. همیشه بهترین و باارزش ترین تصاویر و تصورات ذهنی را در ذهن خود مجسم و نقاشی کنید و سعی کنید طلایی ترین لحظات زندگی خود را با شادی و شعف و سرور تلاقی دهید و تلاش کنید این مهم را در ذهن خود پرورش دهید و به خوبی و درستی تقویت کنید. اکثر اوقات در پی کسب خوشبختی هستیم اما انگونه که توقع و انتظار داریم، از زندگی خود لذت نمی بریم و در نتیجه امر باعث سردرگمی ، سرخوردگی ، ناخوشی و ناامیدی و افسردگی ما میگردد و انگاه است که در می یابیم که خوشبختی ان چیزی نیست که ما داریم.

تا زمانی که نسبت به خود و زندگی و محیط پیرامون خود شناخت کافی نداشته باشیم و دید و تصور مثبتی ارائه ندهیم برای دست یافتن به خوشبختی واقعی عاجز و ناتوان خواهیم بود. باید با دید و نگرش مثبت به خود و دیگران نگاه کنیم و در وهله نخست باید از اعتماد به نفس خوب و قوی برخوردار باشیم. خوشبختی ما تنها متکی به شخص یا چیز خاصی نیست.

 

اکثر اوقات از زندگی خود و انچه که داریم قانع نیستیم و حتی قدر آن چه را که داریم و اندوخته  و توشه واقعی ماست را نمی دانیم و توجه ما بیشتر به داشته ها و زندگی دیگران است. با دیگری بودن را خوشبختی می نامیم؛ چیزی که خود از داشتن یا رسیدن به ان عاجزیم و ضعف داریم. دیگران را خوشبخت می پنداریم و خود را بنا به دلایلی مثلا فقدان چیزی/ کسی یا کمبودات امکانات زندگی و مصائب و مشکلات زندگی ، بدبخت و سرخورده تصور می کنیم. فرضا می پنداریم که با بدست اوردن پول و ثروت و بهبود بخشیدن امکانات و لوازمات زندگی خود می توانیم خوشبختی را در اغوش بگیریم. ظاهرا زندگی خود را متحول می سازیم، به زرق و برق و جلای زندگی می پردازیم و سعی در تغییر و تحول زندگی خود هستیم. بعضا تصور می کنیم که مثلا با داشتن فلان خانه یا ماشین شیک و حتی با ازدواج با فلان کس می توانیم خوشبخت شویم و بر این باوریم که با داشتن یک زندگی مرفه می توان خوشبختی را در اغوش کشید و تجربه کرد. اما ایا واقعا اینگونه است؟!

 

دائما در حال تغییر و تحول محیط اطراف و زندگی خود هستیم بدون اینکه حتی اندکی خود و تصورات ذهنی خود را نیز تغییر دهیم. به همه چیز می اندیشیم الی خود. به نو کردن و بروز در اوردن هر چیز هستیم مگر خود. انتظار داریم با هر تغییر و تحولی که در زندگی خود ایجاد می کنیم یک گام به خوشبختی نزدیک تر شویم. به نواقص و کمبودات زندگی خود توجه کافی داریم دریغ از اینکه کمی نیز  مواظب تصورات و آرامش ذهن و روان خود باشیم. تغییرات و تحولات خوشبختی به ارمغان نمی آورند. آن تغییر و تحولی در خوشبختی ما نقش دارد و موثر است  که هدفمندانه و با تصور مثبت به آن نگریسته شود و ما را به پیشرفت و ترقی  سوق دهد. 

 

بیاموزیم که منفی گرا و بدبین نباشیم. به خود و زندگی خود و دیگران با عینک خوش بینی و دید مثبت بنگرید. اگر در زندگی خود هدف داشته باشیم، اگر آرزوها، تخیلات و تصورات خود را دقیق و مثبت ارزیابی کنیم و در پی هماهنگ  و موزون کردن انها باشیم و مهمتر از همه اگر به آنچه داریم و متعلق به ماست قانع باشیم و قناعت را در زندگی خود تمرین و تکرار کنیم و در صدد رسیدن به ارامش درونی و ذهنی خود باشیم ، بی شک معنای خوشبختی را تمام و کمال در خواهیم یافت.

 

در اکثر اوقات ، ما به آنچه که داریم قانع و راضی نیستیم. کمبودات را سد راه خوشبختی خود قلمداد می کنیم و دائما زندگی خود را با زندگی افراد دیگری که تصور میکنیم به دلیل داشتن امکانات بیشتر خوشبخت هستند ، مقایسه می کنیم. بدنبال خوشبختی و لذت بردن از زندگی هستیم در حالیکه حتی شیوه و روش ان را هم بلد نیسیتیم و همواره سردرگمیم. خوشی ها و لذات زندگی را بدون دلیل جستجو کنید تا همیشه پایدار و برای همیشه باقی بمانند.

 بسیاری معتقدند که پول و ثروت و داشتن یک زندگی مرفه تنها راه رسیدن به سعادت و خوشبختی است اما اگر نگاهی ژرف و عمیق و واقع بینانه به زندگی بسیاری از افرادی که در رفاه و آسایش هستند بیفکنیم، خواهیم دید که اینگونه نيست و هنوز احساس فقدان خوشبختي مي كنند. زوج هاي بسياري را مي شناسم كه با اين تفكر كه ثروت و ماديات مي تواند خوشبختي را به آنها هديه كند، زندگي مشتركي را شروع كرده اند اما خيلي زود دريافته اند كه انچه را كه مي پنداشته اند سرابي بيش نبوده است.

 

دکتر جرالد جی جامپولسکی می گوید:

 " بسياري از ما حتي پس از رسيدن به تمام آرزوهايي كه داريم( مثلا دستيابي به شغلي خاص، خريد خانه و ماشين مورد علاقه، تشكيل خانواده ايده آل يا رسيدن به جا و مال و اموال) باز هم در درون احساس نوعي خلاء مي كنيم كه مي توان اين پديده را ناكامي روحي قلمداد كرد. اكثر ما با تمام وجود مي خواهيم از شر درها ، بيماريها و ناكامي ها رها شويم، اما عليرغم اين خواسته باز هم از باورهاي مان دست نمي كشيم. شايد بهمين دليل است كه به آن چه مي خواهيم نمي رسيم، به اين دليل كه سزسختانه به نظام كهنه باورهاي خويش چسپيده ام."

 

ماديات، رفاه و آسايش به تنهايي نمي توانند ضامن خوشبختي زندگي ما باشند. چه بسا افراد غني و ثروتمندي هستند اما كمبود عشق و محبتي زندگي آنها را سرد و بي روح نموده است و چه بسا افرادي كه توشه اي جز عشق، محبت و نيكي به ديگران ندارند اما به مفهوم واقعي كلمه احساس رضايت و خوشبختي مي كنند. در رفاه و اسايش مطلق بودن هرگز دليل كافي و لازم براي كسب خوشبختي و لذت بردن از زندگي نيست، حتي با داشتن يك زندگي ساده و بي الايش و بي زرق و برق نيز مي توان خوشبخت بود. مهم اين است كه با چه ديد  و تصوري به زندگي خود مي نگريم. بايد ذهن خود را با تصورات مثبت در بياميزيم و تصورات و افكار مثبت را جايگزين افكار منفي كرد.

 

زندگي را زندگي كن آن را با تمامي آنچه كه هست زندگي كن. بي كم و كاست و بدون چون و چرا به زندگي آري بگوي و شادماني و شاد بودن را در زندگي بياموز. آن باش که هستی و امروز را از یاد نبر. زندگی و زیستن را دوست  داشته باش و به شیوه و سبک خود زندگی کن. این که زنده ای و زندگی می کنی بزرکترین نعمت و موهبتی است که خداوند به تو ارزانی داشته است.

 

كرستوفر مورلي مي گويد:

 

" كاميابي تنها در اين است كه بتواني زندگي را به شبوه خود سپري كني. "

 

نانسی سیمس می گوید:

 

" هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای."

 

و سنت فرانسیس دی سلز می گوید:

 

" آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی."

 

زرتشت مي فرمايد:

 

" خدمت به خلق وظيفه نيست بلكه لذت است. "

 

تمام گنجينه ها و ثروت هاي جهان به يك فضيلت  اخلاقي نمي ارزد. در پي كسب فضائل اخلاقي باشيد و به پشتوانه آن خوشبختي را بارها و بارها تجربه كنيد.ديگران را دوست داشته باشيد و به انها احسان و نيكي كنيد و در رفع گرفتاريها و مشكلات آنها برآييد. دلي ناشاد را شاد سازيد و گرسنه اي را سير كنيد و مرهمي بر زخم انسان هاي دلشكسته باشيد. فخر و مباهات، غرور و تكبر را از خود جدا سازيد و اخلاق نيك و نيكو داشته باشيد تا گناهان شما را محو كند. به زير دستان خود التفات داشته باشيد و به انها اكرام و احترام قائل شويد. شادماني و خوشبختي حاصل از آن چه را كه به شما توصيه كرده ام، از هر خوشبختي، هر ثروت و لذتي برتر و والاتر است. عزت نفس داشته باشید و دل های خود را با فضائل نیکو زینت و صیقل دهید و از بزرگان پند بگیرید. سعی کنید افکار و تصورات ذهنی خود را با ارزش ها، باورها و اعتقادات خود موزون ،همگن و هماهنگ سازید.

 مولاي متقيان حضرت امام علی (ع) می فرماید:

" خوشبخت و سعادتمند کسی است که از دیگران پند پذیرد و خود را به پاکی پرورش دهد."

و سامرست موام می گوید:

" کمی عقل سلیم، اندکی اغماض و قدری خوش خلقی داشته باشید، آن وقت خواهید دید در این دنیا چقدر آسوده و خوشبخت اید."

و جبران خلیل جبران این دانشمند بزرگ لبنانی اینگونه شکیل و زیبا بیان می دارد که:

" اگر می توانستید شگفتی های دل تان را در برابر معجزه های هر روزه زندگی ماندگار سازید، دردهای خویش را از شادی های تان کمتر شگفت انگیز نمی یافتید، و اگر فصل های دلتان را پذیرا شوید بدانگونه که فصل های کشتزارهای تان را پذیرا هستید، آنگاه زمستالن های اندو ه خویش را با خوش دلی به نظاره می نشستید."

والاترين و برترين آرمانها و احساسات ، عشق است. توصيه من به شما اين است كه به پشتوانه عشقي واقعي، پاك و راستين اما عاقلانه و آگاهانه سالهاي سال به عيش و خوشي بپردازيد. همان گونه كه خورشيد زمين را و آتش خانه هاي شما را گرم مي كند، عشق نيز زندگي را سرشار از گرمي و حرارت مي كند.

 

دکترجرالد جی جامپولسکی می گوید:

 

" با انتخاب مدام عشق به جاي ترس، مي توان به تحولي دروني دست پيدا كرد. تحولي كه ما را قادر مي سازد از سرچشمه طبيعي عشق كه در نهادمان به وديعه گذاشته شده است، خود و سايرين را سيراب كنيم. به اين طريق است كه رفته رفته مي توان عشق و شادماني اي كه ما را به هم پيوند مي زند، را شناخت و تجربه كرد."

بياييد درك كنيم كه چون پيكري واحد، و باهم متحديم و بدين طريق با نور عشقي كه از وجودمان ساطع مي شود جهان را روشنايي بخشيم. بياييد كه دريابيم كه جوهر اصلي سرشت ما عشق است و در نتيجه نور و مايه روشنايي دنيا خود ما هستيم.

 

بياموزيم آنچه باور داريم همان چيزي است كه مي بينيم و آن چه مي بينيم ناشي از افكار و تصوراتي است كه در ذهن داريم . بياموزيم كه اگر رسيدن به آرامش ذهني را يگانه هدف خود بدانيم، مي توانيم خوشبختي را تجربه كنيم. بياموزيم كه اين ديگران نيستند كه بايد تغيير كنند بلكه اين خود ما هستيم كه بايد بينش و نگرش خود را تغيير دهيم و ديگران را همانگونه كه هستند باور داريم و بپذيريم. قبل از ارزيابي ديگران خود را ارزيابي كنيم و نقاط ضعف ديگران را نبينيم بلكه در تلاش براي رفع نقاط ضعف خود باشيم.

 

 دکترجرالد جی جامپولسکی می گوید:

 

" ارزيابي كردن ديگران و مورد ارزيابي قرار گرفتن عادتي است كه از گذشته هاي دور باقي مانده است، و در بدترين حالت باعث ترس و در بهترين حالت منجر به عشق مشروط مي شود. براي آنكه بتوان عشق نامشروط را در زندگي تجربه كرد بايد خود را از شر اين بخش ارزيابي كننده وجودمان رها كنيم. به جاي ارزيابي كردن ديگران بايد نداي قدرتمند درون مان را بشنويم كه به ما و سايرين مي گويد: " من با تمام وجود دوستت دارم و تو را همان گونه كه هستي مي پذيرم."

 

بياموزيم كه به مصائب و غم ها و گناهان گذشته مجال جولان در حال و آينده ندهيم. بياييد بخشيدن و بي گناه ديدن يكديگر را تمرين كنيم و حال را به ديده مهر و محبت و عشق بنگريم.. مشغوليت ذهني ما به گذشته و تعميم آن به حال و آينده، هدف ما را براي رسيدن به آرامش در زمان حال سركوب مي كند. آرامش، خوشبختي و زندگي را نه در گذشته و نه در آينده بلكه تنها در زمان حال مي توان جست و جو كرد. بياموزيم كه براي زندگي، زندگي كنيم و شيوه زندگي خود را دوست بداريم و در اين راه مسائل زندگي را مشكل قلمداد نكنيم بلكه آنها را فرصت هايي براي آموختن و موفقيت ببينيم.

 

  و در جای دیگر می گوید:

 

 "به كمك بخشش حقيقي مي توان حركت بي پايان  چرخه احساس گناه را متوقف سازد و خود و ديگران را با نگاهي آكنده از عشق ديد. اگر خود را از ديگران جدا نبينيم، مي توانيم التيام روحي مان را به راحتي پذيرا باشيم و عشق التيام بخش را به تمام افراد پيرامون خود تسري بخشيم. التيامي روحي زماني حاصل مي شود كه خود و ديگران را يكي ببينيم."

 

هرگاه احساس آزردگي، افسردگي، خشم يا ناخوشي كرديم، مي توان مطمئن بود كه هدف غلطي را در پيش گرفته ايم و بر ترس پاسخ مثبت داده ايم. دليل ناشادي هاي ما اين است كه تلاش براي رسيدن به آرامش را بعنوان يگانه هدف اصلي  خود به دست فراموشي سپرده ايم، و توجه خود را به جاي ان كه بر روي دادن و بخشيدن متمركز كنيم، بر گرفتن معطوف كرده ايم."

در پایان از سخنان دکتر علی شریعتی مطالبی را درباره خوشبختی تقدیمتان میدارم. امیدوارم که جلب خاطر و توجه دوستان عزیز قرار بگیرد.

دکتر علی شریعتی با طبعی لطیف  می گوید:

 

" اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خویش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" می توانند " خوشبخت " باشند.

و در جای دیگری می گوید:

" چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدنها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است."

" تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است: یکی " داشتن " و یکی " خواستن ". داشتن، او را محافظه کار می کند. خواستن او را ذلیل می کند و چاپلوس و متملق و ترسو. "

 

                        

 

عوامل بیرونی - دیگران:

 

 

گاهی اوقات دلیل ناخوشی، غم و اندوه یا افسردگی و شکست ما موضوعی درونی و وابسته بخود مانیست بلکه دیگران موجبات ان را فراهم می کنند. وقتی که دیگری با ما رفتاری خوب و درست ندارد، وقتی دیگری حق ما را ضایع و پایمال می کند، وقتی مورد بی عدالتی یا تبعیض قرار می گیریم، وقتی مورد بی مهری و بی محبتی دیگران قرار می گیریم، وقتی بما اجحاف یا ظلمی روا می شود، وقتی دوستی از پشت به ما خنجر می زند، وقتی دیگری ما را فریب و اغفال میکند و با ما رابطه ای از سر ریا و نیرنگ و دروغ دارد، وقتی بما خیانت می شود، بی وفایی می شود و ببطور کلی وقتی انسانیت و آدمیت مرده است و نمونه های بسیار دیگری که عمل و بانی ان دیگران هستند، همه و همه می توانند اسباب ناراحتی، غم و اندوه، سرخوردگی و شکست، یاس و افسردگی ما را فراهم کنند. بیاموزیم با دیگران از سر اخلاص و ادب رفتار کنیم. انگونه ای رفتار کنیم که دوست داریم با خود ما رفتار شود. بیاموزیم که به دیده مهر و محبت و عشق و بخشش بیکدیگر بنگریم و فراموش نکنیم که هیچ عملی و کرداری بهتر و برتر از اخلاق نیکو نیست و هیچ میراثی مثل ادب نیست.و بیاد داشته باشیم که مسلمان واقعی، بلکه انسان واقعی کسی است که دیگران از دست و زبان او در آسایش باشند.

 

با تقديم عشق و بخشش به جاي نشان دادن حالت هاي تهاجمي ، لطفي به مردم نمي كنیم، بلكه خود، آن عشق را تصاحب مي كنیم.

بخشش كليد رهايي است. رسيدن به آرامش دروني تنها زماني ميسر مي شود كه بخشش و عشق را تمرين كنيم. بخشش راهي است براي دگرگون ساختن ديدگاه هاي خود و رها شدن از ترسها، داوري هاي سرزنش گرايانه و نارضايتي ها، به ياري فراموش كردن هاي انتخابی و با از چشم برداشتن عينك منفي بینی هایی كه ترس هاي گذشته را به حال تحميل مي كنند، مي توان كم كم به اين حقيقت پي برد كه حقيقت عشق هميشه حي و حاضر است و تنها از طريق عشق است كه مي توان شادي را تجربه كرد. بنابراين ، بخشش يعني رها كردن گذشته ها و به ديده اغماض نگاه كردن هر آنچه ديگران در حق  وما در حق آنها انجام داده ايم و وسيله اي است براي اصلاح برداشت ها و تغييرهاي اشتباه ما، بخشش به ما كمك مي كند تا در خود و ديگران چيزي جز عشق نبينيم.