Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com زنجیر عشق - چگونه به ارامش ذهنی و درونی برسیم؟ _ قسمت سوم
در باب عشق و زندگی - ازدواج و مسائل زناشویی
 چگونه به ارامش ذهنی و درونی برسیم؟ _ قسمت سوم

 

گاهي اوقات به جاي اهميت قائل شدن براي آرامش ذهني، پيش بيني و كنترل حوادث آينده را مهم تر تلقي مي كنيم. گاهي ممكن است گمان كنيم.پيش بيني اين كه چند لحظه بعد، تلخ  و ناگوار خواهد بود، پر اهميت تر از لذت بردن از شادي زمان حال است. يعني براي محافظت از خود به شيوه تدافعي احمقانه اي متوصل مي شويم. اين عملكرد باعث عوض شدن جاي خوشي به رنج مي شود.

ما مي توانيم واقعيت مورد علاقه مان را خود انتخاب كنيم. به دليل داشتن اختيار، قادريم راهي را برگزينيم كه به كمك آن بتوانيم حقيقت را ببينيم و تجربه كنيم. اين حقيقت مي تواند عشق باشد. براي  رسيدن به اين هدف بايد در تك تك لحظه ها  از پذيرش قيد و بند هاي آينده پر ترس و وحشت امتناع كرد و از محدوديت هاي مشكوكي كه فرهنگ و جامعه به رسم " واقعيت " به ما القاء كرده است، پرهيز كرد. مي توانيم به لحظه حال چنان نگاه كنيم كه گويي تنها زماني است كه براي زندگي كردن در اختيار داريم و در " واقعيت " زمان حال زندگي مي كنيم.

اذهان ما قرباني محدويت هايي هستند كه ما بر آنها تحميل مي كنيم. براي مثال، وقتي گذشته اي پر رعب و وحشت را واقعيت مي شمريم، به ذهن خود تحميل مي كنيم تا چيزي را جز ان ، واقعيت نداند. در نتيجه ذهن ما به هر ان چه قرار است در آينده اتفاق بيافتد با ديده ترس نگاه مي كند و نمي تواند لحظه اي درنگ كند و با آرامش از زمان حال لذت ببرد. با به كار بردن واژه هايي چون " نمي توانم و غير ممكن است" ، در حقيقت محدوديت هاي مربوط به گذشته ترسناك  را بر خود تحميل مي كنيم.

 

اگر رسيدن به آرامش  ذهني را تنها هدف خود بدانيم آنگاه توانسته ايم به قدرتمندترين نيروي برانگيزاننده عالم دست پيدا كنيم. براي رسيدن به آرامش درون لازم است كسب آرامش ذهني را بعنوان تنها هدف خويش دائما مد نظر داشته باشيم. هر گاه خود را در دون اقيانوس پر تلاطم هدف هاي ريز و درشت ديديم، با به ياد آوردن يگانه هدف اصلي خويش مي توانيم شرايط را تحت كنترل خود درآوريم.

 

اگر رسيدن به آرامش ذهني را يگانه هدف خود بدانيم آنگاه بخشش و عشق نيز تنها راه كار رسيدن به اين هدف خواهد بود. بخشش راهي است براي اصلاح برداشت هاي غلط، يعني رهايي و آزاد شدن از قيد و بند ترس ها.

 شايد بهتر باشد ذهن را به فيلم، دوربين، يا هر چيز ديگري كه در روند توليد تصاوير متحرك نقشي دارند، تشبيه كنيم. هر آن چه را كه تجربه مي كنيم در حقيقت حالت ذهني اي ست كه بر روي پرده اي بنام " دنيا " افكنده مي شود. در اصل دنيا و متعلقات آن نقش  آينه يي را بازي مي كنند كه افكار و روياهاي ما را باز مي تاباند. آن چه را كه ذهن ما بر روي پرده دنيا مي افكند، درك و برداشت ما را از چيز هاي مختلف شكل مي دهد و تا زماني كه پاي بند اين درك و برداشت باشيم، افق ديدمان محدود به آن خواهد بود.

 ذهن ما بگونه اي عمل مي كند كه گويي از دو بخش تقسيم شده است، عملكرد بخشي از آن را خودپرستي ها (ترس) و بخش ديگري را عشق كارگرداني مي كند. در حقيقت خودپرستي فقط كارگرداني فيلم هايي را بر عهده مي گيرد كه نمايانگر تصوري باطل باشند: اين كه ما از هم جدائيم. اما كارگردان راستين ما يعني عشق ، نشانگر پنداري باطل نيست بلكه فقط اشاعه دهنده حقيقت و راستي است. عشق كارگردان فيلم هايي است كه اتحاد و پيوستگي به نمايش مي گذارند.

 در حقيقت ذهن ما در آن واحد ايفاگر چندين نقش است: هم كارگردان است و هم تهيه كننده، هم فيلمنامه نويس است و هم تدوين گر، هم بازيگر است و هم اپراتور نمايش فيلم، هم تماشاچي است و هم منتقد. ذهن بي حد و مرز ما مي تواند هر لحظه كه بخواهد فيلم و همه جزئيات مربوط به آن را تغيير دهد. تصميم گيرنده اصلي، ذهن ماست. بخش خودپرست ذهن، با كشيدن پرده اي از ترس و احساس گناه، راه را برخودنمايي عشق مي بندد. بايد فقط عشق را به عنوان كارگردان ذهن خود برگزينيم تا بتوانيم قدرت و معجزه عشق را تجربه كنيم.

 

ما همان چيزي هستيم كه خود باور داريم. نظام باورهاي ما بر اساس تجربيات گذشته مان استوار است. خاطره اين تجربيات دائما در زمان حال زنده مي شود و پيش بيني مي كند كه آينده نيز شبيه گذشته خواهد بود.

تاثير تجربيات گذشته بر درك و برداشت ما در زمان حال چنان نيرومند است كه نمي توان رخدادهاي زمان حال را بدون محدوديت و تحريف نظاره گر بود. براي رسيدن به آزادي بايد توجه خود را از دل مشغولي هاي گذشته-آينده بر گرفت و در حال زندگي كرد.

وقتي مي بينيم كسي نسبت به ما حالت تهاجمي دارد، معمولا ما نيز حالت تدافعي به خود مي گيريم و بطور مستقيم يا غير مستقيم راهي براي مقابله به مثل كردن پيدا مي كنيم. داشتن حالت تهاجمي همواره ريشه در ترس و احساس گناه دارد. براي داشتن آرامش به جاي كشمكش، لازم است نحوه نگرش مان را تغيير دهيم يعني حالت تهاجمي افراد را ناشي از ترس و وحشت آنها بدانيم. ما هميشه در حال ابراز عشق يا ترس هستيم. ترس در حقيقت نوعي  تقاضاي كمك و در نتيجه تقاضاي عشق است.

 

اگر ديگران مطابق انتظارات ما خود را تغيير ندهند، احتمالا آنها را گناهكار قلمداد مي كنيم و در نتيجه اعتقادمان به گناه و خطا تقويت مي شود. زماني به آرامش دروني دست پيدا مي كنيم كه نخواهيم ديگران را تغيير دهيم بلكه انها را همان گونه كه هستند بپذيريم. اين پذيرش زماني واقعي خواهد بود كه فارغ از توقع و انتظار باشد.

به كمك بخشش حقيقي مي توان حركت بي پايان  چرخه احساس گناه را متوقف سازد و خود و ديگران را با نگاهي آكنده از عشق ديد. اگر خود را از ديگران جدا نبينيم، مي توانيم التيام روحي مان را به راحتي پذيرا باشيم و عشق التيام بخش را به تمام افراد پيرامون خود تسري بخشيم. التيامي روحي زماني حاصل مي شود كه خود و ديگران را يكي ببينيم.

هرگاه احساس آزردگي، افسردگي، خشم يا ناخوشي كرديم، مي توان مطمئن بود كه هدف غلطي را در پيش گرفته ايم و بر ترس پاسخ مثبت داده ايم. دليل ناشادي هاي ما اين است كه تلاش براي رسيدن به آرامش را بعنوان يگانه هدف اصلي  خود به دست فراموشي سپرده ايم، و توجه خود را به جاي ان كه بر روي دادن و بخشيدن متمركز كنيم، بر گرفتن معطوف كرده ايم.

 

با انتخاب مدام عشق به جاي ترس، مي توان به تحولي دروني دست پيدا كرد. تحولي كه ما را قادر مي سازد از سرچشمه طبيعي عشق كه در نهادمان به وديعه گذاشته شده است، خود و سايرين را سيراب كنيم. به اين طريق است كه رفته رفته مي توان عشق و شادماني اي كه ما را به هم پيوند مي زند،  شناخت و تجربه كرد.

 

با آرام كردن ذهن، افكار خود را مورد بازبيني قرار داد و پي برد كه اين خطايابي فقط و فقط به تجربيات گذشته ما مربوط مي شود.

ارزيابي كردن ديگران و مورد ارزيابي قرار گرفتن عادتي است كه از گذشته هاي دور باقي مانده است، و در بدترين حالت باعث ترس و در بهترين حالت منجر به عشق مشروط مي شود. براي آنكه بتوان عشق نامشروط را در زندگي تجربه كرد بايد خود را از شر اين بخش ارزيابي كننده وجودمان رها كنيم. به جاي ارزيابي كردن ديگران بايد نداي قدرتمند درون مان را بشنويم كه به ما و سايرين مي گويد: " من با تمام وجود دوستت دارم و تو را همان گونه كه هستي مي پذيرم."

 

با تقويت تصميم گيري پيشين خود مبني بر اين كه فقط و فقط بايد جستجوگر عشق باشيم، آسان تر مي توان بر نقاط قوت افراد تمركز كرد و نقاط ضعف شان را ناديده گرفت. نكته حائز اهميت آن است كه بايد اين آرزو، در مورد همه، من جمله خودمان بكار گرفته شود بدين معنا كه بايد نسبت به خود نيز ديدگاه محبت آميزي اتخاذ كنيم.

قضاوت نكردن درباره سايرين راه ديگري براي رها شدن از ترس و تجربه كردن عشق است. وقتي قضاوت نكردن درباره ديگران – و پذيرش بي قيد و شرط آن ها را همان گونه كه هستند – آموختيم و نخواستيم تا مطابق ميل ما تغيير كنند، مي توانيم همزمان، پذيرش بي قيد و شرط خود را نيز بياموزيم.

 

اگر خود را قرباني حوادث اين جهان نبينيم مي توانيم از دنياي هراس آلودي كه براي خود ساخته ايم رها شويم.

مواقعي پيش مي ايد كه بسياري  از ما حس مي كنيم بي اميد و بي پناه، در دام دنيا به تله افتاده ايم. در چنين شرايطي، هر چه قدر تلاش مي كنيم باز هم به نظر مي رسد نمي توانيم تغييري در جهان ايجاد كنيم و امكان ندارد بتوانيم از ان چه به چشم ما محدوديت بنظر مي رسد، بگريزيم.

 

اگر بخاطر بسپاريم كه اين افكار ماست كه جهان پيرامون ما را مي سازد. فراموش نخواهيم كرد كه به راحتي مي توانيم افكارمان را دگرگون سازيم. با تغيير دادن افكار خود مي توان جهان را نيز تغيير داد. با ايجاد تحول در افكارمان در اصل فاعل يا عامل قضايا را تغيير مي دهيم. آنگاه جهان يعني مفعول نيز خود به خود دگرگون مي شود.

ما قرباني جهاني كه در پس عينك خود ساخته خويش مي بينيم، نيستيم. در مسير رسيدن به آرامش دروني بايد جهان را جايي ببينيم كه در آن همه بي گناه هستند. ما به جاي نگاه كردن به كليت يك فرد، تنها بخش محدودي از شخصيت او را مي بينيم و بيشتر اوقات ذهن مان تفسير منفي از آن ارايه مي دهد.

هرگاه ديديم در مورد همسر، فرزندان، دوستان، يا حتي فردي كه اتفاقي با او برخورد كرده ايم، در حال تكرار همان اشتباه هستيم. پس مي توان  از امروز بخواهيد تا در مورد افرادي كه مي بينيد هيچ داوري سرزنش گرايانه يي بر زبان تان جاري نشود و حتي به ذهن تان هم خطور نكند. همه افرادي را كه ملاقات مي كنيد يا در موردشان فكر مي كنيد، چنان مي بينيد كه يا در حال تسري بخشيدن عشقند و يا وحشت زده اند و تقاضاي كمك مي كنند كه همان تقاضا براي دريافت عشق است.

 

لحظه حال تنها زماني است كه در اختيار داريم.

 چيزهاي زيادي وجود  دارد  كه مي توان از نوزادان آموخت. انها هنوز مثل بزرگ تر ها به مفهوم خطي زمان يعني گذشته، حال و آينده عادت نكرده اند. انها فقط با زمان حال ارتباط برقرار مي كنند، يعني دقيقا با لحظه اي كه اكنون در آن هستند. به گمان من آنها جهان را تكه تكه و غير منسجم نمي بينند. به چشم من آنها نمودي از پاكي، عشق، بخشش و خرد ناب هستند.

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
 
 
بالا