توصیه میکنم این پست و پست های بعدی را حتما بخونید و دنبال کنید. پست بعدی در روز اول شهریور روز تولدم. همیشه شاد و تنرست و سربلند باشین.
مرض عشق:
عشق نوعي بيماري سرشار از غم و اندوه و درد است و تمام راه ها براي درمان ان محكوم به شكست است اما بيماري عشق مكمل جهان عشق است.
عشق در اشكال مختلفي مي تواند وجود داشته باشد اما تجلي اي از ان از سپيده دم تاريخ مكتوب، انسان را مسحور خود كرده است و ان عشق ميان دو انسان است، وقتي كه عاشق هم مي شوند. عشقي كه بيشتر از ان بعنوان عشق پرشور يا رمانتيك نام مي برند. عشق در اين معنا جايگاه ويژه اي در مسائل بشري دارد. اين عشق همواره مشغله ذهني همگان بوده و هست.
عشق به ندرت به مثابه تجربه اي تماما دلپذير توصيف مي شود. عشق ملغمه اي از روحيات مهارناپذير و ظاهرا ناهمساز است. آدمها هنگامي كه عاشق هستند، تركيب عجيب و غريبي از لذت و درد، شيدايي و اندوه، و سرمستي و نااميدي را توصيف مي كنند. عشق ظاهرا مثل يك سفينه فضايي ست كه فقط بين دو مكان در حركت است: بهشت و جهنم.
اثر اين آشفتگي عاطفي اغلب كاملا عميق است. عشق شيوه تفكر و رفتار آدمها را عوض ميكند. بعلاوه، اين تغييرات اغلب با عدم تعادل رواني عمومي همراه است. افراد عاشق كنترل كم تري بر رفتارشان دارند و دگرگوني بيشتري را احساس مي كنند، يعني توانايي اندكي براي قضاوت هاي عقلاني دارند.
عشق با دامنه گسترده اي از نشانه هاي بيماري در بدن هم ارتباط تنگاتنگ دارد. عشاق اغلب بعنوان افرادي تبدار، رنگ پريده و تحليل رفته توصيف مي شوند كه قادر به خور و خواب نيستند. بنابراين اشخاصي كه تا كنون مطالبي درباره عشق نوشته اند، انرا بعنوان بيماري نيز وصف كرده اند.
در قبال پرسش عشق چيست؟ پاسخ هاي بسياري وجود دارد، اما از ان بين پاسخ " نوعي بيماري" پاسخي با بسامد قابل ملاحظه، بنظر مي رسد. در واقع اين پاسخ كه عشق نوعي بيماري ست، در بردارنده سر نخ هاي بسيار افشاگرانه اي درباره چرايي عاشق شدن ما و چرايي تجربه عشق و چگونگي انست. اگر منطق دقيق استعاره بيماري راهنماي ما باشد، قادر خواهيم بود به سوالات زير پاسخ دهيم:
چرا همه عشاق روابط مشترك شان را حداقل براي مدتي زيبا مي بينند( قطع نظر از ان كه واقعا چطور بنظر مي رسد)؟
چرا مردم وقتي كه عاشق مي شوند دوست دارند شعر عاشقانه بگويند( حتي اگر مبتلا هرگز چنين شعري نگفته باشند)؟
چرا دلشكستگي بسيار دردناك است و چرا عشق پرشور و اشتياق به ندرت دوام مي اورد؟

هزاران سال، استفاده بيماري براي تاكيد بر شباهت هاي بين عشق و جنون استفاده شده است. بنابراين در روزگار معاصر، حقيقتا جنون شاخص با اهميتي براي اعتبار عشق از نظر صداقت و عمق انست. ما نمي خواهيم عشقي عقلاني داشته باشيم. ما خواهان عشقي بي پروا، شديد ، هوس آلود و پيش بيني ناپذير هستيم.
فرزانگان مختلفي مثل برتراند، راسل فيلسوف و دالاي لاما ، خوشبختي را هدفي عقلاني دانسته اند. علاوه بر اين، طبق توصيه انها بهترين راه دستيابي به خوشبختي پيگيري راه و روشي عقلاني در زندگي ست. ما شايد كار خاصي را انتخاب كنيم چرا كه اين كار نتايج خوبي دربردارد يا دوستي رضايت بخشي را بخاطر علايق مشترك گسترش دهيم. اولويت ها را ميتوان توجيه كرد. با اين حال، در موضوعات قلبي و عاطفي ، منطق را با افتخار رها ميكنيم و منكر ميشويم در حاليكه ما تشكيل رابطه اي دوسنتانه و معنادار را كه براي خوشبختي ضروري است، در نظر داريم ولي در عين حال عقلانيت را نمي پذيريم و رد ميكنيم، زيرا آن را غير عاشقانه بشمار مي آوريم.
شايد جنون عشق بخشي از تقدير بشري باشد.چيزي كه از ان گريزي نيست. اگر عشق نوعي بيماري تعبير شود، ايا درماني هم براي آن وجود دارد؟! يا راه هاي راضي كننده تر ، با دوام تر و كم دردسرتري براي عشق ورزي وجود دارد؟ اگر چه ما به عشق ديوانه وار تمايل داريم، با اين حال بايد امكان عشق ورزي عاقلانه را هم در نظر داشته باشيم.
چه چيز باعث عاشق شدني عاقلانه مي شود و چگونه مي توان بيماري عشق را به سلامتي عشق تبديل كرد؟
عشق عمدتا بخاطر تظاهرش در بدن به سرعت به مثابه بيماري شناسايي شد. با اين حال، در مواقع ضروري تاكيد بر ان ، از بدن بر روان متمركز شد. طبق تشخيص شاعران، عشق شبيه هيچ بيماري نيست. به بيان دقيق تر، نوعي خاص از بيماري است ، يعني بيماري رواني . حتي روي پاپيروس هاي قديمي و تكه سفالهاي تمدن هاي اوليه هم نشان داده شده است كه عشق با جنون ارتباط دارد.

عاشقي كه به مدت يك هفته از معشوقه خود جدا مانده است ، تمناي شديد و هولناكي را تجربه مي كند. در نتيجه غيبت او، عاشق تجربه " بيماري" را از سر ميگذراند. بدنش سنگين مي شود و از توجه به خود غافل مي شود. با اين حال، مي داند كه بيماريش با مراقبت پزشكي يا اندرز روحاني خوب نخواهد شد: " نه اگر اطبا داروهاي خود را بياورند دلم را درمان خواهند كرد، و نه روحانيون مي توانند مرضم را تشخيص دهند."
سافو در يكي از قطعات خود به نام " قصيده اي براي آناكتوريا" ( با عنوان فرعي " خطاب به يك زن") عشق را مانند عذابي اليم تجسم مي كند. دل در سينه اش پرپر ميزند، دچار حيرت است و مي گويد:
" آتش تيزي را درست زير پوستم احساس ميكنم، با چشمهايم جايي را نمي بينم، گوشهايم زنگ مي زنند، عرق مي ريزم و لرزشي تمام بدنم را در برگرفته است."
شرايطش عميقا توام با رنج و عذاب است و در آخر نتيجه مي گيرد كه: " رنگ پريده تر از علفم و در حالت جنون وضعيتم به مرده اي نزديك است."
سافو دقيق از روي تاريك عشق خبر دارد. او عشق را مانند " موجودي ويرانگر، گاهي شادي آفرين و گاه غم افزا" توصيف ميكند و وسواس فكري و حسادت بيمارگونه را حتي در كوتاه ترين آثاري كه مي توان حدس زد زماني اشعاري طولاني بودند، به سادگي تشخيص دهييم: " چه سرزميني را اي دختر قلب تو تسخير كرده است! چه كسي نمي داند كه چه طور مي توان لباس او را تا قوزك پايش پايين كشيد."
بر طبق افسانه اي ، سافو پس از طرد شدن از سوي معشوقش، خود را از روي صخره اي به زير انداخت و بدين ترتيب جانش را به خاطر عشق از دست داد. بنابراين در اسطوره ( اگر چه نه در واقعيت) عشق و اشفتگي رواني مرتبط با هم در وجود او بودند.

اولين كسي كه خارج از سنت ادبي تحليل قانونمندي از نتايج روانشناختي عشق ارائه داد ، افلاطون بود. او مشخص كرد كه عاشق شدن و دچار مرض عشق بودن تقريبا همواره با هم رخ مي دهد. او در رساله فدروس اين طور بيان ميكند كه وقتي كسي معشوقش را مي بيند ، روحش به ياد وضعيت تكامل يافته اي مي افتد كه پيش از تولد ار آن برخوردار بوده است. اين يادآوري باعث تجديد حيات روح مي شود كه از آن بصورت " رشد بال ها" تغيير مي كنند. همزبان با رشد بالها، روح به تپش مي افتد و با احساس هايي نظير عذاب وجدان، آزردگي و درد به ستوه مي آيد. البته روح به طور همزمان " لذت " را هم تجربه مي كند زيرا درد باخاطره اوليه تكامل ارتباط دارد. اين رويدادها در گستره معنوي، تبعات رواني و جسماني خود را در پي دارند. فرد به يك بيماري مبتلا ميشود، بيماري عشق.
در اين وضعيت آميخته با لذت و درد ، مبتلاي عشق حيران و سرگردان غرابت تجربه خود است و بي يار و ياور در رنج و عذاب است. بخاطر شيدايي و شوريدگي اش، شب ها خوابش نمي برد و روزها آرام و قرار ندارد، و تمنايش او را به هر كجا كه فكر مي كند صاحب زيبايي را ديده است ، مي برد.

افلاطون با اتكاء به اظهارات شخصي سقراط درباره عاشق مي گويد: " اداب و رفتار متمدنانه اي كه عاشق زماني به خاطر ملاحظه آنها به خودش افتخار ميكرد، حالا مورد لعن و نفرين او هستند."
عاشق يا شاعري كه دچار مرض عشق است ، واقعا انتظار ندارد كه مورد توجه پزشك قرار گيرد زيراا از قبل ميداند كه بكارگيري علوم پزشكي بر بيماري او اثري نخواهد داشت. تنها چيزي كه او را درمان مي كند بازگشت و ديدن معبود و در كنار او بودن است.
فرهنگ نويس قرن نهم الاسمائي مي گويد: از عرب باديه نشيني درباره عشق پرسيدم و او گفت: " عشق به قدري والا و متعالي ست كه ديده نمي شود و از چشمان و مژگان پنهان است و به همين دليل مانند سنگ چخماق در سينه پنهان شده است و وقتي روشن شود، آتش به پا مي كند. اين آتش مادام كه تك و تنها باشد، پنهان مي ماند." برخي از اعراب مي گويند : " عشق نوعي جنون است . جنون اشكال مختلفي دارد و عشق يكي از انهاست."
طبق نظر حكيم المسوجي عشق پرشور ماهيتا وسواسي است و با تعدادي نشانگان بيماري در بدن همراه است. بويژه چشم هاي گود افتاده ، حركات سريع چشم، ضعف و تغيير ضربان نبض.
ابو علي سينا يقين دارد كه بيماري عشق يك بيماري باليني ست . او نيز مانند جالينوس فرض را بر اين مي گيرد كه نشانه هاي بيماري عشق در بدن محصول عدم تعادل شيميايي ست كه عوامل روانشناختي، بخصوص وسواس فكري درباره معشوق سبب ساز آن هستند. بر طبق نظر ابن سينا، هنگام بروز بيماري عشق، قدرت منطق و استدلال كاملا دچار ضعف و سستي مي شود. تفكر به توهم تبديل مي شود و اختلال در وضع روحي و احساسي بصورت روان پريشي آشكار ميشود.

ابو محمد حازم( ابن حازم) متوجه شد كه چندين نوع مختلف عشق وجود دارد مثل عشق روحاني، عشق خانوادگي، و عشق دوستانه اما تنها يك نوع عشق وجود دارد كه با اختلال عاطفي همراه است و در اين باره مي گويد: " در هيچ يك از انواع ديگر عشق چيزي مثل اين روي نمي دهد: مشغول شدن ذهن، بر هم خوردن قوه استدلال، ماليخوليا، ناآرامي خلق و خوي، تغيير طبع و منش طبيعي، بي حوصلگي ، شكوه و ناله و تمام ديگر نشانه هاي يك پريشان حالي عميق كه با عشقي پرشور همراه است".
اما با وجود رنج و عذاب عاشقي ، ابن حازم متوجه شد كه بسياري از عشاق از ته دل خواهان چنين رنج و عذابي هستند. بنابراين عشق به گونه اي تناقض آميز " يك بيماري مزمن گيج كننده"، " مرضي لذت بخش" و" ناخوشي دلپذير" است.
بي خوابي نيز عذاب مشترك عاشقان است. شاعران حال و هواي آن را با بيان تماشاي ستارگان و شب هاي طولاني پايان ناپذير بارها توصيف كرده اند.اين نشانه ها اگر چه ممكن است بسيار شديد باشند، اما ابن حازم بين بيماري عشق و بيماري رواني فرق مي گذارد. بيماري عشق تغييراتي در رفتار بوجود مي آورد كه شبيه بيماران رواني است اما عاشق بودن و بيمار رواني بودن با هم يكي نيستند. معهذا، عشق پرشور چنان رابطه نزديكي با جنون دارد كه اغلب باعث و بانی آن مي شود:
" گاهي بيماري چنان پيشرفت مي كند كه قرباني ديگر بر حواس خود تسلطي ندارد. از تمام شعور و خرد خود تهي مي شود و اسير خيال پردازي هاي جنون آميز خود مي شود."
ابن حازم براي تبيين دقيق دين اين نكته، مثال هايي از دو فرد متشخص ، نامي و قابل احترام مي زند كه از دختران افسونگري كه معشوقه شان بودند، جدا افتادند." هر دوي آنها عقل و خردشان را از دست دادند و پريشان كامل شدند تا آن جا كه خود را در غل و زنجير ) عشق) مي ديدند."
ابن حازم پس از شرح كامل اين مضمون ، اين طور نظر مي دهد كه اختلال عاطفي و عقلاني خاص از عشق احتمال دارد به قدري شديد و حاد باشد كه ديگر بهبودي حاصل نشود:
" وقتي عاشق شيدا به اين مرحله مي رسد، تمام اميدها از بين مي رود و تمام انتظارات براي بهبودي بيهوده است. براي چنين فردي ديگر درماني وجود ندارد، نه اتصال به معشوق و نه هيچ راه ديگري. تباهي و گمراهي قطعي در مغزش جا خوش كرده است. خودآگاهي اش كاملا نابود شده است و شر در مورد او اختيار را در دست گرفته است."
عشق مثل بمب است كه به محض ارتعاش سيم هاي خواست و تمنا، منفجر مي شود. فيزيولوژي نهاني و بي رحم بيماري عشق در گفتار قدرتمند و فوق العاده زن جواني در شعري از بن جانسون به نام مسافر خانه جديد بخوبي نشان داده است:
" اشتياق ها و ترس هايم با هم ديدار مي كنند: مي سوزم و يخ مي زنم.
كبدم زغال سنگ بزرگي است و قلبم ذوب شده است.
تمام رشته ها و خون وجودم در درونم چون درياچه اي مشتعل است
كه با باد سرد آه هاي منهدم در هم مي پيچد."
عاشق شدن ما مثل زمين خوردن ناگهاني است و ظاهرا اين امر بر حسب تصادف و بدون برنامه ريزي رخ مي دهد. بعد مركز ثقل عاطفي ما جابجا مي شود و در دست سرنوشت مي افتيم.
سرتوماس وايات، در شعري ظريف و تامل برانگيز، نااميدي آشفته ساز بيماري عشق را بخوبي منتقل مي كند: : " اين چه معني مي دهد كه وقتي تنها دراز مي كشم، ناآرامم، غلت مي زنم ، آه مي كشم و ناله مي كنم. لباس هاي روي تختم هم دراز مي كشند، هميشه هيئتي از من مي آيد كه در كنار من دراز مي كشد: معناي اين چيست؟ "
احساسي شبيه اين در شعر پرسش برانگيز زير هم كه سر جان ساكلينگ آن را سروده ديده مي شود، منتها با ماهيتي بديع تر: اي عاشق شيدا! چرا اين قدر رنگ پريده و رنجوري؟
خواهش مي كنم، چرا اين قدر رنگ پريده اي؟ وقتي در سلامتي نمي تواني او را برانگيزي؟
آيا به هنگام بيماري خواهي توانست؟
جان دان در شعر باغ توييكنم: " با آه و ناله خود توفاني به پا مي كند و غزق در اشك مي شود" و كاترين فيليپس اين طور نظر مي دهد كه: " عاشقان مثل آدم هاي تبدار مي سوزند و هذيان مي گويند."

وقتي براي اولين باربا رومئو برخورد مي كنيم كه هنوز مست رابطه با رزالين است خود را بيماري وصف مي كند كه بخاطر " ملاحظه كاري ديوانه وارش" در رنج و عذاب است و در نمايشنامه روياي نيمه شب روياي نيمه شب تابستان، تيسيوس بما مي گويد كه " عاشقان و ديوانگان هر دو چنين اذهان پريشاني دارند" و شكسپير در غزل هايش كه آنها را فارغ از قراردادها و ملزومات دراماتيك سروده است ، صريح ترسخن مي گويد و آشكارا بهمه ما مي گويد " عشق من تبدار است."
" درمان را رها كردم، حالا عقل عنان را رها كرده است، و ديوانه و مجنون با بي قراري مدامم افكار و گفتارم، مانند ديوانگان است، پراكنده و بيهوده از حقيقت حرف مي زنم."
اما برتون درباره ماليخولياي عشق چه مي گويد؟
اما مانند بسياري از قدما، كار خود را با فهم موضوع از طريق بر شمردن نشانه هاي بيماري آغاز مي كند.اين نشانه ها شامل مشخصه هاي اصلي و معمول بيماري عشق است از قبيل رنگ پريدگي، ضربان نامنظم، بي خوابي و بي اشتهايي. با اين حال ، منش وسواسي برتون او را وا ميدارد تا به دنبال نمونه هاي بيشتري باشد تا ان جا كه خسته و فرسوده از بار مسئوليتي كه بر دوش دارد، مجبور مي شود به اين نكته اذعان كند كه " نشانه هاي بيماري عاشقان تقريبا نامحدودند و به قدري متنوع اند كه هيچ فردي قادر به درك و فهم انها نيست."
او تصديق مي كند كه عاشقان قادرند " خود را در فضايي فراتر از شادي غرق كنند." اما نتيجه مي گيرد كه در برآورد نهايي شايد بهتر باشد عشق را "طاعون، شكنجه، جهنم و التيامي تلخ و شيرين توصيف كرد."
برتون نشانه هاي ماليخوليايي عشق را با توسل بر الگوي اخلاطي تبيين مي كند. همانطور كه گرما باعپ تبخير آب مي شود، عشق شديد هم تمام رطوبت بدن را خشك مي كند و بدني آسيب ديده و تحليل رفته باقي مي گذارد.

براي كساني كه از بلاي خانمانسوز و اساسي عشق جان سالم به در مي برند، خطر ابتلا به بيماري رواني جدي است. كساني كه عشقي پرشور را تجربه كرده اند، احتمال دارد باعث بروز وضعيتي شوند كه برتون آن را جنون عاشقانه مي نامد.بنابراين، عاشقان گاهي به قدري ديوانه مي شوند كه مرگ را با خونسردي و بردباري مي پذيرند.برتون درباره يك نمونه عاشق مي گويد:
"براي اين كه خود را دار زده است، نبايد افسوس خورد چون اگر مي توانست، با بند جوراب معشوقه اش خود را خفه مي كرد."
